محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
162
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
و بفتح باء بمعنى منشور ملوك و قباله آورده . بك - [ بفتح باء ] وزغ باشد كه بتازى ضفدع گويند . مثالش شمس فخرى گويد : شعر كسى كه چون سرطان با تو كج رود ، بشكن * به سنگ پشتش و در پارگين « 1 » فكن چون بك و بضم با بمعنى رخسار باشد كه در حالت باد كردن بر چيزى درونش پر شود و بر آمده شود مثالش پوربها گويد « 2 » : بيت تا زبغرت « 21 » ز نيم پر از باد كن بكت * گر نه طپانچه باز خورى تو ز ما ببك و ديگر بمعنى « 3 » نوعى از كوزهء دهن تنگ و شكم فراخ كه تنگ نيز گويند آمده . مثال اين معنى شيخ نزارى « 4 » گويد : شعر بك و خيگ خالى « 5 » ره دور پيش * حريفان پريشان ز اندازه بيش و بمعنى مطرقهء عظيم كه آهنگران و امثال آن به دو دست كار فرمايند نيز آمده « 6 » . برمك - [ به راى مهمله و ميم به وزن مردك ] در نسخهء ميرزا نام « 7 » ولايتى باشد و نام مردى كه در ان شاء و فضل و شعر و كرم ضرب المثل بود و جعفر نام اصلى اوست و خالد پسر او بود . اما در تواريخ مسطورست كه وجه تسميهء جعفر ببرمك آنست كه او بشام كه در آن حين دار السلطنهء حكام « 7 » بنى اميه بود آمد و خواست كه در مجلس در آيد كه سليمان ابن عبد الملك را ببيند چون در مجلس او بار يافت « 8 » . سليمان فرمود كه او را از مجلس بيرون كردند . بعد « 9 » از آن حضار پرسيدند كه وجه اخراج او چه بود سليمان فرمود كه اين مرد زهر همراه داشت . گفتند بچه دانستى . گفت دو مهره بر بازوى من بسته كه هر گاه زهر يا طعام مسموم « 10 » حاضر شود در مجلس من اين مهرهها حركت مىكنند ، چون اين مرد داخل مجلس شد اين مهرهها حركت عنيفى كردند ، بعد از آن به جهت ايضاح اين امر از جعفر پرسيدند گفت قدرى زهر در زير نگين انگشترى من هست تا در هنگام شدايد برمكم لهذا او و اولادش ملقب به برمك شدند « 22 » . بوى كلك - همان بنگلك مرقوم باشد در شرفنامه . اما بسحاق اطعمه بمعنى بن « 7 » كوهى آورده كه چتلاقوچ باشد و گفته : بيت مخور اين انچكك « 23 » و بوى كلك بيحاصل * كه بريش خود و ياران نكنى تف بسيار بلسك - [ بفتح به او كسر لام و سكون سين مهمله ] فرشتو « 11 » باشد كه به عربى خطاف گويند و آن را پرستك نيز گويند . كذا فى الادات . بنك - [ بفتحتين ] مصغر بن كه شور و بريان كنند و بتركى چتلاقوچ گويند و در فرهنگ بمعنى اطلسى كه گلهاى زر بر آن باشد نيز آورده و [ بضم باء ] مصغر بن [ بالضم ] و بمعنى نشان نيز باشد گويند از فلان چيز بنك مانده يعنى نشان مانده .
--> ( 1 ) « ن » « ب » : . . . باركين ؛ « س » : پستش بارگين . ( متن از « ن » است ) . ( 2 ) « ن » « س » : . . . پوبها . ( 3 ) اين كلمه از « ن » است . ( 4 ) « س » : نظارى . ( 5 ) « س » : چنگ خالى و . ( متن از « ب » است ) . ( 6 ) تمام عبارت اخير تنها در نسخهء « ب » آمده است . ( رجوع به پتك شود ) . ( 7 ) اين كلمه از « ن » و « ب » است . ( 8 ) عبارت « چون در مجلس . . . از « ب » و « ن » است . ( 9 ) « س » : و بعد . ( 10 ) « س » : طعام مسموع . ( متن از « ن » و « ب » است ) . ( 11 ) « س » : فراششو ؛ « ن » « ب » : فراشتو . ( متن از برهان قاطع است چه فراشتو نيامده است ) . ( 21 ) زبغر ، آنست كه شخص دهان خود را پر باد كند و ديگرى چنان دستى به او زند كه آن باد از دهان او با صدا بجهد . ( برهان ) . ( 22 ) آنچه ذيل كلمهء برمك راجع به اين خاندان و وجه تسميهء آنان و حكايت جعفر و پسر وى خالد نوشته به كلى بىاساس و درهم آميخته و نادرست است ، نه خالد پسر جعفر بوده و نه حكايت فوق از جعفر است . براى ايضاح امر و اطلاع از اين خاندان و افراد آنان رجوع كنيد بكتاب خاندان برمكى تأليف استاد قريب . ( 23 ) انچكك ، دانهء امرود و او را انچوچك نيز گويند .