محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

151

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

نرمهء بينى و سستى « 1 » باشد . كذا فى المؤيد و در فرهنگ [ بباى فارسى و آخر شين معجمه « 21 » ] آمده . برگس - [ به راى مهمله . به وزن هر كس ] بمعنى نعوذ باللّه باشد . « 22 » مثالش رودكى گويد : بيت گر چه نامردم است آن ناكس * بشود سير ازو دلم برگس باذغيس - [ به سكون ذال معجمه و كسر غين معجمه ] ناحيه‌ايست مشتمل بر قراى بسيار از اعمال هرات و مروالرود و قصبهء آن بون و بامئين « 2 » باشد كه دو بلده‌اند قريب به يكديگر و گفته‌اند اصل آن بادخيز بوده يعنى محل هبوب رياح . مثالش سوزنى گويد : شعر سموم مرگ چون غيشه « 23 » كند خشك * اگر پيش شمال باذغيسم برناس - [ به راى مهمله و نون . به وزن الماس ] يعنى غافل و نادان . مثالش ناصر خسرو گويد : شعر نامه‌ها پيش تو همىآيد « 3 » * هم ز بيدار دل هم از برناس و فرناس نيز به اين معنى است . بيناس - [ بعد از ياء نون به وزن شيراز ] بمعنى دريچه باشد و [ باضافهء كاف « 24 » ] نيز آمده ، و خواهد آمد . بلس - [ بضم باء و لام ] عدس باشد . بلتيس - [ بتاى قرشت . به وزن بلقيس ] نام داروئى است . كذا فى الفرهنگ . بخسلوس « 4 » - [ به خاء و سين مهمله و لام . به وزن اشكبوس ] نام آن پادشاهى است كه عذرا را بقهر برد . مثالش حكيم سنائى فرمايد : بيت حال اصحاب كهف و دقيانوس * قصهء بخسلوس « 4 » و شهر فسوس برس - [ به وزن ترس ] مهار باشد در نسخهء ميرزا . و در سامى فى الاسامى بمعنى چوبى « 5 » باشد كه در بينى شتر كنند مثالش « 6 » حكيم انورى گويد : شعر چون گسستى مهار و ببريدى * زود بينى ببينى اندر برس بالوس - [ بلام . به وزن سالوس ] كافور مغشوش « 7 » را گويند و [ بشين معجمه « 25 » ] نيز آمده و در فرهنگ لوس را بمعنى غشى آورده كه بكافور مخلوط سازند « 8 » پس برين تقدير اين لغت مركب باشد و اين بيت حكيم « 9 » كسائى را شاهد آورده : بيت كافور تو بالوس بود مشك تو با ناك * بالوس تو كافور كنى دايم مغشوش « 7 » و اين ضعيف را اندك تأملى درين معنى و مثالش هست . برنيس - [ به راى مهمله و نون . به وزن برجيس ] نوعى از بلوطست . بسناس « 10 » - [ به وزن نسناس ] نام استاد دهريان باشد « 26 »

--> ( 1 ) « س » : سپستى . ( 2 ) « ب » : لون و ياسين ؛ « س » « ن » . بون و ياسين . ( متن از معجم البلدانست ) . ( 3 ) « س » : مىآيد . ( 4 ) « س » : بخلسوس . ( 5 ) « س » : خوبى . ( 6 ) اين كلمه در « س » نيست از « ب » و « ن » است . ( 7 ) « س » : معشوق . ( 8 ) « س » : بس . ( 9 ) اين كلمه از « ب » است و در « س » نيست . ( 10 ) « س » : بسباس . ( 21 ) يعنى : پخش . ( 22 ) رجوع به برگست شود . ( 23 ) غيشه ، بيشه ، جنگل ، نيستان . ( برهان ) . ( 24 ) يعنى : بيناسك . ( 25 ) يعنى : بالوش . ( 26 ) ظاهرا : بليناس .