محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
147
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
كه سرخ مردش « 1 » « 21 » نيز گويند و بعضى گويند سرخ مرد نوعى از بستان افروزست و بوى ندارد . مثالش سيف الدين اسفرنگى گويد : شعر گر بخواهى بدم سرد صبا در گيرد * در شبستان چمن شعلهء بستان افروز و در نسخهء حليمى بستان ابروز نيز به نظر رسيده كه بجاى فاء باء باشد ، و گفته كه آن را گل يوسف نيز گويند . براز - [ بفتح باء ] بمعنى آراسته و نيكو كن باشد . مثالش حكيم فرخى فرمايد : شعر مجلس عشرت بسيچ و چهرهء معشوق بين * خانهء رامش براز و فرش دولت گستران و گويند كه كار مرا ببر از يعنى نيكو كن « 2 » و زيبا كن - و بمعنى زيبائى و نيكوئى نيز آمده چنان كه « 3 » مولانا محمد عصار فرمايد : شعر ز گوشش حسن را لطف و « 4 » برازى * ز دوشش لطف را حسن و طرازى و ازين بيت حكيم لامعى گرگانى معنى نيكى و احسان ظاهر مىشود كه : بيت كنون كه گرگان خالى شد از ملوك و نماند * ستودهاى كه ستايمش گاه جود و براز و نيز چوبى باشد كه كفش گران در پس قالب نهند از جهت اندام كفش و نجاران نيز در ميان چوب ديگر نهند در وقت شكافتن « 22 » . بندرز - [ بفتح و ضم باء و فتح دال و سكون نون و راء ] جوال دوز باشد و در سامى فى الاسامى بندوز بواو واقع شده بمعنى ريسمانى كه جوال به آن دوزند . بشنيز - [ بشين معجمه و نون . به وزن برخيز ] بوى مادران باشد كه آن را برنجاسف نيز گويند . بدواز - [ بدال مهمله و واو . به وزن انباز ] جاى آرام و نشيمن و قرار باشد در تحفه . اما در شرفنامه برواز « 5 » براى مهمله و بتواز بتاء هر دو آرامگاه و نشينهء باز باشد كه به عربى ميقعه گويند بكسر ميم و فتح قاف و عين مهمله چنان كه « 6 » خواجه عميد لويكى گويد : شعر چو از بتواز چوگان تو پر زد * هوا گيرد چو باز تيز پر گوى و بباى فارسى « 23 » نيز آمده و شمس فخرى به دو از [ بدال ] آورده بمعنى آرامگاه مطلق « 7 » و گفته : شعر ملاذ « 8 » سيف و قلم خسرو ستاره حشم « 9 » * كه هست خلق جهان را جناب او به دو از و در رسالهء حسين وفائى پرواز [ بباى فارسى ] به دو معنى است يكى نشيمن و نشستگاه و ديگر پرواز كردن طيور باشد . برگريز - يعنى پاييز . مثالش عمادى گويد : شعر بر گريز است شاخ دانش را * اين خزان را بهار بايستى بغاز - [ بغين معجمه . به وزن براز ] چوبى باشد كه درودگران در حين شكافتن چوب در رخنهء آن نهند « 24 » . مثالش شمس فخرى فرمايد :
--> ( 1 ) « ن » : سرخ مرزش . ( 2 ) اين كلمه در « ن » نيست . ( 3 ) اصل : چنانچه . ( 4 ) در « س » : واو نيست . ( 5 ) « س » : براز . ( 6 ) « س » : چنانچه . ( 7 ) « س » : خلق . ( 8 ) « س » : ملاز . ( 9 ) « س » : خشم . ( 21 ) سرخ مرد ، « نازك بدن » است و آن رستنى باشد كه برگش ببرگ بستان افروز ماند و ساق آن سرخ و خوش آينده بود . ( برهان ) . سرس مرز ، بمعنى سرخ مرد است كه رستنى باشد شبيه بستان افروز . ( برهان ) . سرخك نيز به اين معنى است . ( برهان ) . ( 22 ) فانه و بغاز و براز نيز به اين معنى است . ( 23 ) يعنى : پدواز . ( 24 ) براز و فانه و بغاز نيز به اين معنى است .