محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
134
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
بررسيذ - يعنى پرسيد . مثالش مولوى معنوى گويد « 1 » : بيت چون درو آثار مستى شد پديذ * يك مريد او را از ان دم بررسيذ و بمعنى سؤال كنيد و بپرسيد نيز باشد . مثال اين معنى سراج الدين راجى گويد : شعر قفل هر مشكل كه خواهيدش كليذ * از ضمير روشن او بر رسيذ بنياذ - اصل عمارت كه به عربى اساس گويند و بمجاز بر ابتداى كارها نيز اطلاق كنند . و اصل و فطرت « 2 » آدمى را نيز گويند . مثال معنى اول سراج الدين راجى گويد : بيت بنائى را كه بنيادش بر آبست * نبندى دل كه آبادش خرابست مثال معنى دوم امير خسرو گويد : شعر چو بنياد نوبت سكندر نهاد * سه « 3 » از وى شد و پنج سنجر نهاد « 21 » مثال معنى سوم شيخ سعدى گويد : شعر پرتو « 4 » نيكان نگيرد هر كه بنيادش بدست * تربيت نااهل را چون گردكان بر گنبدست بخسانذ - [ به خاى معجمه و سين مهمله . به وزن ترساند ] يعنى گذراند و از تبش چين چين سازد . مثالش هم او فرمايد « 22 » : شعر كفر كه كبريت دوزخ اوست بس * بين كه مىبخساند او را آن نفس « 5 » و بمعنى پژمرده كند نيز باشد . بشلذ - [ بشين معجمه : به وزن شكند ] يعنى بچسبد و درآويزد . مثالش شاه ناصر خسرو گويد : شعر آتش دوزخ « 6 » بجانت در بشلذ * چون تو به چيزى حرام در بشلى بخرذ - [ بكسر باء ] يعنى صاحب عقل : مثالش حكيم سنائى گويد : بيت دوست دانى نه بنده مر خود را * اين بود پيشه مرد بخرذ را بنام ايزذ - يعنى بنام خدا و اين كلمه را در هنگام تعجب گويند . مثالش حكيم سنائى « 7 » « 8 » گويد : شعر چونت آراست اى غلام ايزد * چشم بد دور ، وه بنام ايزد بروفرود - بمعنى فراز و نشيب باشد و مثالش شيخ نظامى گويد : بيت چون بود « 9 » درست كار و بارت * بنديش برو فرود كارت و امير خسرو نيز گويد : شعر دى گرد او برآمد و دل شد برو فرود * نه دل فروشدست كه جانم برآمدست بد - [ بفتح ] ضد نيك ور كوى نيم سوخته و فرسوده گشته كه در آن آتش زود گيرد « 10 » و بضم مختصر بود . چنان كه حكيم اسدى گويد : شعر شبى بد چو زنگى سيهتر ز زاغ * مه نو چو در دست زنگى چراغ
--> ( 1 ) « س » كلمه را ندارد . ( 2 ) « س » : اصل فطرت . ( 3 ) « س » : سنه . ( 4 ) « س » : پرتوى . ( 5 ) « ن » « الف » : هين . ( در مثنوى : بين چه بخسانيد او را اين نفس ) . ( 6 ) اصل : بيشك . ( متن از ديوانست ) . ( 7 ) « الف » : ثنائى . ( 8 ) اين كلمه از « ن » « ب » است . ( 9 ) « س » : بور . ( 10 ) عبارت « ركوى سوخته . . . » تنها در « ن » آمده است . ( 21 ) يعنى بنياد نوبت زدن ( نقاره زدن ) بر در ملوك را اسكندر نهاد و معمول وى سه بار نوبت زدن بود و سنجر تعداد آن را به پنج رسانيد و در دولت وى پنج نوبت مىزدند . و نوبت ، نقاره باشد كه در اوقات شب و روز نوازند . ( 22 ) يعنى : سعدى . اما شعر از مولوى و متن نادرست است .