محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

131

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

باد به آنجا رسد . بازخميذ - [ به سكون زاء و فتح خاء و كسر ميم ] يعنى كسى بطعنه شخصى را باز نمود و بطعنه حكايت او كرد . بخفذ - [ به خاء و فاء . به وزن بكشد ] يعنى عطسه كند و خفيدن عطسه كردن باشد . مثالش منجيك فرمايد : بيت چون بخفذ صبح سعادت اثر * غاليه ساگردد باد سحر كذا فى الادات . و [ به وزن بخورد ] بمعنى سرفه كند باشد . بنلاذ - به وزن و معنى بنياد باشد . مثالش استاد فرالاوى فرمايد : شعر لاد را بر بناى محكم نه * كه نگهدار لاد بنلاذ است كذا فى التحفه و در زفانگويا بمعنى پشتيبان آورده و اين بيت استاد رودكى را « 1 » مؤيد قول خود آورده : بيت بنلاذ تو شد تربيت خواجه و ليك * بنلاذ تو سست همچو بنياد تو باد و بنداذ نيز به اين معنى است . بخجد - [ به خاء و جيم به وزن بخشد ] ريم آهن را گويند . مثالش شمس فخرى گويد : بيت گر آهنگران شكر جود تو گويند * بكوره درون « 2 » زر شود جمله بخجد بسيجذ - [ به جيم فارسى . به وزن شكيبد ] يعنى ساز كار مىكند . مثالش استاد دقيقى گويد : بيت كنون رزم گردان بسيجذ همى * سر از راى و تدبير پيچذ همى بيوسذ - [ بباى حطى و سين مهمله . به وزن فروشد ] يعنى طمع كند و اميد دارد . مثالش حكيم عنصرى فرمايد : شعر نكند ميل بيهنر بهنر * كه بيوسد ز زهر ، طعم شكر بخسيذ - [ بخاى معجمه و سين مهمله به وزن برچيد ] يعنى گداخت و پژمرد و فراهم آمد و از تبش آتش چين چين شد . بيذ - چند معنى دارد : اول درخت معروف دوم بمعنى باشيد بود . چنان كه حكيم فردوسى فرمايد : بيت ميان بسته داريد و بيدار بيد * همه در پناه جهاندار بيد سوم نام ديويست مازندرانى . مثالش هم او « 21 » گويد : بيت بدريد پهلوى ديو سپيد * جگرگاه اولاد و غندى و بيد چهارم مترادف باد باشد گويند بادوبيد يعنى بيهوده و ناسودمند . هم او گويد « 21 » : بيت كه بهرام دادش بايران نويد * سخن گفتن او شود باد و بيد پنجم كرمكى باشد كه در پشمينه افتد و آن را بيو نيز گويند . مثالش « 3 » مظفر هروى گويد :

--> ( 1 ) « را » در نسخهء « س » نيست . ( 2 ) « س » : درو . ( 3 ) « س » : ميانش . ( 21 ) يعنى : فردوسى .