محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

120

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

كذا فى الفرهنگ . ترا بفتح تاء ، ديوار باشد و بعد ازين مىآيد . بكسمات - [ بفتح ] نوعى از نان باشد . مثالش بسحاق اطعمه گويد « 21 » : شعر تو ز بكسمات و حلوا بجمازه « 1 » بند محمل * كه بدين جمازه بتوان « 2 » سفر حجاز كردن بخت - در فرهنگ به « 3 » معنى آمده : اول معروف كه به عربى جد [ بفتح اول با دال مشدد ] گويند . مثالش شيخ سعدى فرمايد : شعر يكى مشت زن بخت و روزى نداشت * نه اسباب شامش مهيا نه چاشت دوم كابوس باشد ؛ سوم جانوريست كه بملخ شبيه باشد « 4 » . شيخ آذرى گويد : شعر دابهء ديگرست بختش نام * چون بميرد شود هوام « 22 » و سوام « 23 » اما اين بيت مشعر اينست كه نام يكى از دواب باشد چه جانور شبيه به ملخ را دابه نگويند . بياشفت - « 5 » يعنى برهمزده و پريشان شد و برآشفت نيز گويند . و بمعنى سودايى شد و عاشق گشت نيز آمده مثال لغت « 6 » اول بمعنى اخير « 24 » حكيم فردوسى گويد : شعر بياشفت بر بندهء خويشتن * نه دل پاك مانده است ويرا ، نه تن مثال دوم بمعنى اول شيخ سعدى گويد : شعر شنيد اين سخن عارف هوشيار * برآشفت و گفت اى ملك هوشدار « 7 » بجست - [ بفتح باء و جيم و سكون سين مهمله ] در زفانگويا آواز هر چيز باشد . و در شرفنامه بخست بخاى معجمه نيز به اين معنى آمده اما در سامى فى الاسامى بخست آمده بضم باء و تشديد خاء و مخصوص آواز دماغ خفته ساخته و آن را به عربى « 8 » غطيط گويند [ بفتح غين معجمه و كسر طاى مهملهء اول و سكون ياى حطى ] . برهخت - [ براى مهمله و هاء و خاء به وزن بدبخت ] يعنى ادب كرد . مثالش شمس فخرى گويد : بيت بسان هندوان ترك فلك را * به چوب كين بماليد و ببرهخت « 9 » و برهيخت باضافهء ياء نيز آمده . و صاحب فرهنگ منظومه گويد : شعر هست يا قوت ، بهرمان « 10 » . برهيخت * ادب آمد ، كه ديو از آن بگريخت بروت - بمعنى سبلت باشد . مثالش انورى گويد : شعر فلكش گفت بر بروت مخند * كه جهانيت ريشخند كند برگست - [ به راء و سين مهملتين . به وزن بر بست ] بمعنى معاذ اللّه و مبادا باشد . شمس فخرى گويد : شعر كسى چون او بود در ملك ، هيهات * شهى چون او بود بر تخت ، برگست

--> ( 1 ) « الف » « س » : بحمازه . ( متن از « ب » است ) . ( 2 ) « ب » : حمار نتوان ؛ « الف » : جماز . . . ( 3 ) « الف » « س » : سه . ( متن از « ب » است ) . ( 4 ) « الف » از اينجا در حاشيه دارد تا پايان مطلب . ( 5 ) « الف » اين لغت را در حاشيه دارد . ( 6 ) اين كلمه از « ب » است ( 7 ) « ب » : گوشدار . ( 8 ) اين كلمه از « ن » و « ب » است . ( 9 ) « الف » : برهخت : « ب » : پرهخت . ( 10 ) « س » : بهر ما . ( 21 ) در ديوان بسحاق اطعمه ( چاپ قسطنطنيه ) اين بيت ديده نشد . ( 22 ) هوام جمع هامه ، جانور خزنده و گزنده و ستور . ( منتهى الارب ) . ( 23 ) سوام ، چرنده . ( منتهى الارب ) . ( 24 ) يعنى مثال بياشفت بمعنى عاشق شد .