محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
111
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
شعر كجا شير مردان جنگ آورند * فروزندهء لشكر و كشورند نسودى سه ديگر گره را شناس * كجا نيست كسر ابر ايشان سپاس بكارند و ورزند و خود بدروند * بگاه خورش سرزنش نشنوند چهارم كه خوانند اهنوجشى * همان دستورزان با سركشى كجا كارشان همگنان پيشه بود * روانشان هميشه پر « 1 » انديشه بود و اهنوخشى « 2 » نيز به نظر رسيده كه « 3 » [ بجاى جيم خاى معجمه ] باشد « 4 » . آزماى « 5 » - يعنى آزماينده و امتحان كننده و امر به اين معنى نيز آمده . مثال معنى اول شيخ سعدى گويد : شعر گرفتى كمربند زور آزماى * اگر كوه بودى بكندى ز جاى مثال معنى دوم هم او گويد « 21 » : شعر من اين گفتم اكنون ملك راست راى * منش آزمودم تو نيز آزماى انبوى - [ بنون و باى موحده . به وزن بد خوى ] بمعنى بوى گرفته باشد . مثالش منجيك فرمايد : شعر گل انبوى شد لاله اندر كمر * سمن ساى شد باد آتش بخار كذا فى التحفه اما از اين بيت معنى بوى ظاهر مىشود نه بوى گرفته . چنان كه فخر زركوب گويد : شعر از دست « 6 » خيال روى تو وقت سحر * گلدستهء وصل تو همىانبويم انباردگى - [ به راء مهمله و كاف فارسى ] به وزن و معنى انباشتگى باشد يعنى پرى و بسيارى نعمت . ايارى - [ بباى حطى و راى مهمله به وزن ايادى ] چيزيست مانند نقاب كه بر پشت چشم بندند و اكثر سياه باشد و [ بزاى معجمه « 22 » ] نيز به نظر رسيده . مثالش رفيع الدين لنبانى گويد : بيت شفق غلالهء خورشيد ارغوانى دوخت * چو زهره « 7 » بست ايارى « 8 » عنبرين بر چشم كذا فى الفرهنگ و اياسى نيز آمده . استاى - [ بكسر همزه ] امر باشد باستادن . مثالش رضى الدين نيشابورى فرمايد : شعر اسب چون « 9 » طاقت تو دارد ؟ زين بر كه نه * تخت چون در خور تو باشد ؟ بر چرخ استاى « 23 » اردى - [ بضم همزه ] در فرهنگ مخفف اردى بهشت باشد . مثالش « 10 » فردوسى گويد : شعر دى واردى و بهمن و فرودين * هميشه پر از لاله باشد زمين استخوان رباى - همان استخوان رند مرقوم .
--> ( 1 ) « س » « ب » : بر . ( 2 ) « س » « ن » : اهنوخوشى . ( 3 ) اين حرف از « ب » است . ( 4 ) كلمهء باشد از « ب » است . در « س » و « الف » تمام اين جمله در پايان شرح لغت « آزماى » آمده است . ( 5 ) اين لغت در « ب » نيست و « الف » در حاشيه دارد . ( 6 ) « س » . وقت . ( 7 ) « الف » « س » : زلف . ( 8 ) « الف » « س » : ايازى . ( 9 ) اصل : چو . ( 10 ) اين كلمه از « ب » است . ( 21 ) يعنى . فردوسى گويد . ( 22 ) يعنى : ايازى . ( 23 ) رجوع به سطر 4 حاشيهء ص 9 شود .