محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
107
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
آماه - بمعنى « 1 » آماس باشد و ورم نيز گويند . مثالش شرف شفروه گويد : شعر شير كز مالش عدل تو دباغت يابد * گردنش نرمتر از نيفهء « 21 » روباه بود خصمت ار فربهيى يافت ز معجون غرور * چه شود ، فربهى طبل ز آماه « 2 » بود ابره - [ بفتح همزه ] بمعنى روى قبا كه به عربى ظهاره گويند . مثالش مولانا اميدى گويد : بيت كوه آن قاقم صد پاره كه دى داشت بدوش * ابرهء آبى ابرش شده امروز بدل و [ بضم همزه ] بمعنى مرغيست كه چرز و چال نيز گويند . مثالش « 3 » ظهير گويد : بيت « 4 » روزى كه باز قهر تو پرواز مىكند * در چنگ او عقاب فلك همچو ابره است اردشير خره - [ بضم خاى معجمه و فتح راى مهملهء مشدده ] نام الكهايست عظيم از الكاى فارس كه شيراز و ميمند و صيمكان و بر جان « 5 » و سيراف و كازرون و كامفيروز از آنست و رسم كردهء اردشير است و بعضى گويند رسم كردهء نمرود بن كنعانست . افكنده « 6 » - يعنى انداخته . مثالش حكيم عنصرى گويد « 7 » : شعر فكندش بيك زخم گردن ز كفت * چو افكنده شد دست عذرا گرفت و اوكنده نيز گويند و در يكى از فرهنگها بمعنى سرگين نيز آمده مطلقا . آبگينه « 6 » - بمعنى شيشه باشد . چنان كه « 8 » حكيم ازرقى در تعريف شراب گويد : شعر زابگينه « 9 » عكس آن چون نور بر دست افكند * دست بيرون كرد پندارى كليم از بادبان اندوده « 6 » - [ به وزن فرموده ] يعنى كاهگل و امثال آن را بر جايى ماليده مطلقا . مثالش شيخ سعدى گويد : شعر چو خرما بشيرينى اندوده پوست * چو بازش كنى استخوانى دروست و « 10 » انداييده نيز به اين معنى است . آغرده - [ بغين معجمه و راى مهمله به وزن آورده ] جامهء تنك و تازه باشد . مثالش حكيم سوزنى گويد : بيت به درد خاست كمر گاهش از بسى نرمى * كه بستر ز برين تو بود آغرده و در مؤيد الفضلاء « 11 » مسطور است كه در فرهنگ فخر قواس بجاى تازه ، پاره آمده . آزاد ميوه - يعنى پسته و بادام و نخود قندى . مثالش بسحق اطعمه گويد : شعر كعب الغزال دارد از بوى مشك سهمى * آزاد ميوه دارد از قند سوده گردى آستينه - [ بمد الف و سكون سين مهمله و ياى حطى و كسر تاى قرشت و فتح نون ] تخم مرغ باشد . و در مؤيد [ بشين معجمه « 22 » ] نيز آورده . و در نسخهء نيازى [ بفتح همزه « 23 » ] آمده .
--> ( 1 ) « س » « الف » : يعنى . ( 2 ) « س » : طبل آماه . ( 3 ) اين كلمه از « ب » است . ( 4 ) اين كلمه از « ن » است . ( 5 ) « ب » : « س » : مرجان ؛ « الف » : برخان . ( متن از معجم البلدانست ذيل اردشير خره ) . ( 6 ) اين لغت را « الف » در حاشيه دارد . ( 7 ) « س » « الف » : حكيم فردوسى . ( 8 ) « الف » : چنانچه . ( 9 ) « س » : رابگينه . ( 10 ) در « س » واو نيست . ( 11 ) « ب » « س » : و در مويد . ( 21 ) نيفه ، پوستپن . ( 22 ) يعنى : آشتينه . ( 23 ) يعنى : استينه .