محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
98
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
و در رسالهء حسين وفائى ارغده و ارغيده [ به وزن لرزيده ] بمعنى خشمآلود باشد . و در ادات الفضلا ارغده به وزن سر زده نيز به اين معنى آمده و ارغنده به وزن گردنده را بمعنى مستى كه طالب شراب باشد نيز آورده . اندمه - [ بنون و دال مهمله و ميم . به وزن دبدبه ] ياد آوردن غم گذشته باشد . مثالش استاد رودكى گويد : شعر بهترين ياران و نزديكان همه * نزدشان دارم سر يك « 1 » اندمه انيشه - [ بنون و ياى حطى و شين معجمه . به وزن هميشه ] جاسوس باشد . مثالش شهيد گويد : شعر در كوى تو انيشه همى گردم اى نگار * دزديده تا مگرت ببينم به بام و در و در شرفنامه آبسته آمده [ بباى موحده و سين مهمله : به وزن فرشته ] و گفته كه آن را ابسته [ به وزن وابسته ] و آيشه [ به وزن عايشه ] نيز گويند و در فرهنگ آيشتنه و آيشته و آيشه هر سه [ بمد و كسر ياء حطى ] بمعنى جاسوس و چاپلوس آمده . انبله - [ بباى تازى . به وزن مرحله ] تمر هندى باشد . مثالش مسعود سعد فرمايد : بيت همچو مازو زفتشان لفج و سيه « 2 » چون بيرزد « 3 » * چون هليله « 4 » زردشان روى و ترش چون انبله « 5 » و ظهير فاريابى نيز گويد : شعر گر عدو لافى زند با او و همجنسى كند * عاقلان دانند مور از مار و شهد از انبله افشه « 6 » - [ بفاء و شين معجمه . به وزن رعشه ] همان افشك مرقوم يعنى شبنم و اوشه نيز گويند كه بجاى فاء واو باشد ، كذا فى الفرهنگ . البه - [ بضم همزه ] طعامى است تركان را و بفتح همزه نيز به نظر رسيده . مثالش بسحق گويد « 7 » : شعر سوز درون سيخ كباب جگر بريز * مستان البه ريز بساغر نوشتهاند و هم او فرمايد : دوش تركانه مرا البه دلارام افتاد * معدهء سوختهام در طمع خام افتاد « 8 » انگاره - [ بنون و كاف فارسى . به وزن همواره ] جريدهء حساب و نامهء اعمال باشد . مثالش استاد لبيبى فرمايد : شعر زان پيش كه پيش آيدت آن روز پر از هول * بنشين و تن اندر ده و انگاره به پيش آر و در شرفنامه بمعنى انگارش باشد يعنى افسانه و سر گذشته . و كسى كه از گذشته چيزها بر « 9 » گويد گويند انگاره مىكند . و شمس فخرى نيز به اين معنى گفته : شعر هر كجا مجمعى بود ز شهان * همه از وى كنند انگاره آغاره - [ براء مهمله به وزن ناداده ] آن دوالى باشد كه كفشگران ميان چرم و روى كفش گذارند تا مانع دخول آب و خاك شود . آميژه - « 10 » [ بميم و زاى فارسى . به وزن پاكيزه ] بمعنى دو مويه باشد كه به عربى كهل « 21 » گويند . مثالش شمس فخرى « 11 » گويد :
--> ( 1 ) « س » : ايشه . ( ديوان ، هميشه ) . ( 2 ) اصل : خون . ( متن از ديوان مسعود سعد است ) . ( 3 ) « ب » : پژره ؛ « الف » : پرژه ؛ « س » : پرژه . در ديوان مسعود سعد چاپ ياسمى : همچون تذرو . ( متن از خود مجمع الفرس است ذيل لغت بيرزد ) . ( 4 ) « س » : بليله . ( 5 ) از اينجا تا پايان مطلب در « ب » نيست و « الف » در حاشيه دارد . ( 6 ) اين لغت در « ن » نيست و « الف » در حاشيه دارد . ( 7 ) « ب » « الف » : فرمايد . ( 8 ) « س » : افتاده . ( 9 ) « ن » « الف » : پر . ( 10 ) « س » : آميزه ؛ « ن » : آهيژه . ( 11 ) « س » : شمس الدين . ( 21 ) كهل ، مرد سياه سپيد موى ذى وقار يا مرد ميانه سال يا آنكه از سى و سى چهار در گذشته باشد . تا پنجاه و يك رسيده باشد . گويند كه مرد تا شانزده سال « حدث » است و از شانزده تا سى و دو « شب » و از سى و دو تا پنجاه « كهل » و سپس آن « شيخ » ( منتهى الارب ) .