محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
96
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
از مصراع دوم معنى اول باندك تكلفى مىتوان فهميد . مثال معنى سوم حافظ شيراز گويد : بيت از سر مستى دگر با شاهد عهد شباب * رجعتى مىخواستم ليكن طلاق افتاده بود آسغده - [ بسين و دال مهملتين و غين معجمه . به وزن نابرده ] هيزم نيم سوخته باشد . مثالش « 1 » استاد معروفى گويد : بيت ايستاده ميان گرمابه * همچو آسغده در ميان تنور استنبه - [ بسين مهمله و تاى قرشت به وزن دلكنده ] يعنى بغيض و « 21 » قوى و زشت . مثالش حكيم سنائى گويد : شعر صحبت عام آتش و پنبه است * زشت روى و تباه و استنبه است و بمعنى مرد دلير و قوى بازو و ديو نيز به نظر رسيده . افرنجه - [ بفتح همزه و راء و جيم و سكون فاء و نون ] نام شهريست كه مادر عذرا از آنجا بود و بنا كردهء نوشيروانست . مثالش حكيم عنصرى فرمايد : شعر با فرنجه افراطن نامدار * يكى پادشاهى بدى كامكار و در دستور نام ولايتى است از زنگبار و در زفان گويا نام زمينى باشد از بلاد عرب . آرغده - [ بوزك ناكرده ] حريص باشد . مثالش استاد منوچهرى گويد : شعر آرغده بر ثناى تو جان منست از آنك « 2 » * پروردهء مكارم اخلاق تو منم الفقده - [ بفتح همزه و فاء و دال و سكون قاف ] بمعنى اندوخته باشد . مثالش شمس فخرى « 3 » گويد : بيت ابو اسحاق شاهى كز جنابش * سلاطين سلطنت الفقده باشند و الفخته نيز گويند ، و گذشت . انكژه - [ بفتح همزه و زاى « 4 » فارسى ] همان انكژد كه مرقوم شد « 5 » . مثالش انورى فرمايد : شعر يكدم ارخالى شود حلقش كه زهرش باد و مار * راست چون ديوى بود كش انكژه در كون كنند آشناه - يعنى شنا كردن . مثالش شهنامه : شعر بزرگان بدانش بيابند راه * ز دريا گذر نيست بىآشناه انجيره - [ بفتح همزه و راء مهمله و سكون نون و ياء و كسر جيم ] حلقهء دبر باشد . شمس فخرى گويد كنايه بخصم ممدوح : شعر ولى تا بنگرد از انتقامت * مدامش خرزه در انجيره باشد و حكيم سنائى نيز فرمايد : شعر هر كه شد كون پرست برخيره * گوز يابد ثواب از انجيره و در فرهنگ بمعنى انجير نيز آورده و اين بيت شرف شفروه را شاهد آورده : شعر در لبت صد هزار دل گم شد * همچو گاورسها در انجيره
--> ( 1 ) اين كلمه در « الف » و « س » نيست ، از « ب » و « ن » است . ( 2 ) اصل : آنكه . ( متن از ديوان است ) ، ( 3 ) « الف » « س » « ن » : شمس الدين . . . ( 4 ) « الف » « س » : ژاى . ( 5 ) « الف » « س » : انكژد مرقوم شده . ( 21 ) بغيض : دشمن روى . ( منتهى الارب ) .