محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )

95

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )

باشد و گل آن مانند گل خسك زرد مىشود و اطراف آن خار دارد و آن را به عربى قرطم‌برى خوانند و به يونانى طريغان گويند و نوعى از مردم فرنگ هم هست . انگز - به فتح اول و سكون ثانى و ضم ثالث و زاى نقطه‌دار ساكن بيلى باشد كه با آن زمين را هموار سازند . انگژ - به فتح اول و ضم ثالث و سكون ثانى و زاى فارسى آهنى باشد سركج كه فيل را بدان به هر طرف كه خواهند برند . انگژد - به فتح اول و ضم ثالث و سكون ثانى و زاى فارسى و دال ابجد ساكن مطلق صمغها را گويند عموما و صمغى باشد به غايت بدبوى و آن را به عربى حتيت خوانند و آن را انگژد به سبب آن گويند كه صمغ درخت انگدان است و اصل آن انگدان‌ژد باشد به فتح زاى فارسى چه ژد به لغت فرس به معنى صمغ است و آن گرم و خشك است در درجه سيم . انگزك - با زاى هوز بر وزن مرجمك ، كجك فيل را گويند و آن آلتى باشد سركج از آهن كه فيلبانان فيل را بدان به هر طرف كه خواهند برند و با زاى فارسى هم به نظر آمده است . انگژوا - به كسر ثانى و سكون زاى فارسى و واو به الف كشيده بر وزن منزلها جائى را گويند كه شبها گوسفندان را در آنجا نگه دارند و گوسفندان را نيز گفته‌اند و به معنى دانه و هسته ميوه‌ها هم آمده است . انگژه - با زاى فارسى مفتوح بر وزن خربزه مخفف انگوژه است كه صمغ درخت انگدان باشد و آن را عربان حتيت و شيرازيان انگشت گنده گويند و با زاى هوز نيز آمده است . انگسبه - به فتح اول و ثالث و سكون ثانى و سين بىنقطه و فتح باى ابجد برزيگر را گويند كه صاحب سامان بود و كاركنان و زراعت‌كاران بسيار داشته باشد . انگشبه - با شين نقطه‌دار بر وزن و معنى انگسبه است كه برزيگر صاحب سامان باشد و سوداگر صاحب مايه را نيز گفته‌اند . انگشت - به ضم ثالث معروفست كه هر يك از انگشتان دست و پاى باشد و به كسر ثالث زغال را گويند كه اخگر كشته شده است . انگشتال - به كسر ثالث و فوقانى به الف كشيده و لام ساكن مردم ضعيف و نحيف و عليل و بيمارناك و صاحب نقاهت را گويند . انگشت به دندان گزيدن - كنايه از تعجب كردن و تحير نمودن باشد و حسرت و افسوس خوردن را نيز گويند . انگشت بر چشم نهادن - كنايه از قبول كردن و مسلم داشتن باشد و انگشت بر ديده نهادن هم همان است . انگشت بر حرف نهادن - كنايه از عيب گرفتن و نكته‌گيرى كردن باشد . انگشت بر دهان گذاشتن - كنايه از حسرت و افسوس و تعجب و تحير باشد و اشاره كردن خاموشى هم هست . انگشت برك - انگشت معلوم برك به ضم باى ابجد و فتح راى قرشت و سكون كاف جانوريست كه آن را موش كور مىگويند و پيوسته در زيرزمين مىباشد و بيخ درخت و نباتات مىخورد گويند پياز و گندنا را بسيار دوست مىدارد چون بر در سوراخ او نهند بيرون آيد او را بگيرند و گوشت او زهر قاتل است . انگشت بر لب زدن - كسى را بر سر حرف آوردن باشد . انگشت خائيدن - كنايه از حسرت و افسوس و ندامت و پشيمانى باشد . انگشت دشنام - كنايه از انگشت نهادن باشد در عوض آن دشنامى خواهد شنيد . انگشت زدن - آن است كه كسى از خوشحالى انگشتها را بر هم زند . انگشت شك - به فتح شين نقطه‌دار و سكون كاف انگشت شهادت را گويند . انگشت عروس - نام قسمى از حلوا باشد كه آن را انگشت عروسان هم گويند و نوعى از انگور هم هست . انگشتك - به كسر ثالث و فتح فوقانى و سكون كاف صمغ درخت انگدان را گويند و به عربى حلتيت خوانند .