محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )
93
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )
كه پوست بدن را سياه كند و درشت گرداند آن را به عربى قوبا گويند . اندوج - بر وزن محلوج به معنى اندوب است و آن جوششى است با خارش كه عرب قوبا گويد . اندوختن - بر وزن افروختن به معنى جمع كردن و فراهم آوردن باشد و به معنى قرض واپس دادن هم آمده است . اندود - بر وزن مقصود كاهگل و گلابه را گويند كه بر بام و ديوار كرده باشند . اندودن - بر وزن فرمودن كاهگل و گلابه ماليدن باشد و مطلا و ملمع كردن را نيز گويند . اندوز - بر وزن سردوز به معنى فراهم آورده و جمع كرده شده باشد و امر به اين معنى هم هست يعنى جمع كن و فراهم آور . اندول - بر وزن معقول گليمى باشد كه آن را بر چهار چوب با ميخها محكم كنند و به جهت استراحت بر آن نشينند و اين در ملك زنگبار معمول است . اندوند - به فتح رابع و سكون نون و دال ابجد از اتباع است به معنى تار و مار كه زير و زبر شده و از هم پاشيده باشد . اندوه - بر وزن انبوه گرفتگى دل و دلگيرى را گويند . انده - به ضم ثالث مخفف اندوه است كه گرفتگى دل و دلگيرى باشد . اندهان - بر وزن مردمان جمع اندوه باشد چنان كه جانور را جانوران و مردم را مردمان گويند و اين جمع به خلاف قياس است چه به غير از جانور را به الف و نون جمع نتوان كرد . انده قوقو - به ضم دو قاف و سكون دو واو دوائيست كه آن را حندقوقى خوانند كلف را نافع است . اندى - بر وزن لندى به معنى خاصه باشد كه در مقابل خرجى است و به معنى اميدوارى هم آمده است و به جاى لفظ بود كه و باشد كه هم استعمال مىكنند و به معنى آن لحظه هم هست كه ايام گذشته باشد و تعجب را نيز گفتهاند و به معنى نيز هم آمده است كه به عربى ايضا خوانند . انديدن - بر وزن خنديدن به معنى تعجب كردن باشد و سخنى را نيز گويند كه از روى شك و ريب و آهستگى گفته شود . انديشه - بر وزن هم پيشه به معنى فكر و خيال باشد و به معنى ترس و بيم هم آمده است . انديك - بر وزن نزديك لفظى است از كلمات تمنى كه در عربى ليت و لعل و عسى گويند يعنى باشد كه و بود كه و بايد كه و به معنى زيرا كه و از براى آن و از اين جهت هم گفتهاند . اندرو - با ذال نقطهدار و راى بىنقطه بر وزن لبلبو پازهر باشد و آن را فادزهر نيز گويند و به جاى ذال نقطهدار زاى هوز هم آمده است . انر - به فتح اول و ثانى و سكون راى قرشت هر چيز زشت و بد را گويند . انروب - بر وزن منكوب جوششى است با خارش كه به عربى قوبا خوانند و بعضى گويند جوششى است كه آن را به فارسى گر و به تازى جرب خوانند و با زاى نقطهدار هم گفتهاند . انزرو - به فتح اول و زاى هوز و راى قرشت به واو رسيده به معنى پازهر است و فادزهر نيز گويند . انزروت - بر وزن و معنى عنزروت است و آن صمغى باشد تلخ كه بيشتر در مرهمها به كار برند و عنزروت معرب آن است و در مؤيد الفضلا به اين معنى با ذال نقطهدار و باى ابجد هم آمده است كه انذروب باشد . انژه - با زاى فارسى بر وزن غمزه مرجمك باشد و آن را به عربى عدس گويند . انسته - به فتح اول و كسر ثانى و سكون سين بىنقطه و فتح فوقانى مقصود آنسته است و آن بيخ گياهى باشد خوشبوى كه به عربى سعد گويند . انشاثا - به فتح اول و سكون ثانى و شين قرشت و ثاى مثلثه هر دو به الف كشيده به سريانى دوائى است كه آن را به فارسى مويزك و به عربى زبيب الجبل خوانند . انطليون - با طاى حطى و لام و تحتانى بر وزن عنبرگون به لغت يونانى قوس قزح را گويند كه كمان شيطان باشد . انطونيا - بر وزن افلونيا به لغت يونانى كاسنى شامى را گويند و آن سرد و تر است و جگر گرم را نافع باشد .