محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )
9
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )
غلامت و در آخر افعال به معنى ترا همچو مىگويدت و مىآردت و مىبردت و زوت و كوت كه به معنى ازو ترا و كه او ترا باشد و ميم در اسما و صفات و افعال فايدهء ضمير متكلم واحد مىدهد و به معنى من باشد همچو زرم و گوهرم و عالمم و فاضلم و آمدم و رفتم و چون بر فعل مقدم شود به معنى مرا شود همچو زرم داد و اسبم بخشيد و گاهى موخر از فعل به معنى مرا مىآيد همچو دل زدم از شيرينى و نيستم پرواى كسى يعنى دل زد مرا از شيرينى و نيست مرا پرواى كسى و گاهى اين ميم را محذوف سازند به قرينهء ميمى كه در عبارت سابق گفته مىشود همچو القصه بازگشتم و آمد به خانه زود يعنى بازگشتم و آمدم و نون و دال ابجد در آخر اسماء و صفات و افعال فايده معنى ضمير غائب جمع دهد همچو مردانند و توانگرانند و آمدند و رفتند و ياى حطى و دال در آخر اسما و صفات و افعال فايده معنى ضمير جمع حاضر مع الغير بخشد همچو انسانيد و توانگريد و آمديد و رفتيد و يا و ميم در آخر اسما و صفات و افعال افاده معنى ضمير جمع متكلم مع الغير كند همچو مردانيم و فاضليم و آمديم و هرگاه يكى از اين شش را به لفظى كه آخرشها باشد ملحق كنند همزه مفتوح به ميانش در آرند تا دو ساكن جمع نشود همچو جامهاش و خامهاش و خانهات و كاشانهات و گفتهام و شنيدهام و آمدهاند و رفتهاند و خواندهايد و شنيدهايد و دانستهايم و فهميدهايم و هرگاه خواهند شين و تاى قرشت كه يكى ضمير واحد غايب و ديگرى ضمير واحد حاضر است جمع كنند بايد كه الف و نونى در آخر آنها ملحق سازند خواه آن كلمهها داشته باشد خواه نداشته باشد همچو جامهشان و اسبشان و كاشانهتان و رختتان و بعضى گويند الف در ضماير سته اصلى است و به جهت كثرت استعمال محذوف شده است و در وقت ضرورت باز آن الف را بياورند و بعضى ديگر گويند اين كلمات بىالف موضوعاند و در تركيب كردن با لفظى كه ها دارد به جهت جمع شدن دو ساكن الفى در ميان آورند و اين قول بهتر است و چون كلمهء سين و تاى فوقانى كه از براى ربط و اتمام كلام است و در اثبات همزه مفتوح در اول به جهت جمع شدن دو ساكن با آن شش لفظ مذكور شريك است ذكر آن را در اينجا مناسب دانست پوشيده نماند كه قضيه خالى از رابطه نمىباشد و تعبير از آن به است و بود و امثال آن مىكنند همچو خدا رحمن است و رحيم بود مگر آن كه كلمهء سابق را به رابطه تمام نمايند و لاحق را بر سابق مقدم سازند همچو منت خداى را عزّ و جل كه طاعتش موجب قربت است و به شكر اندرش مزيد نعمت يعنى مزيد نعمت است و گاه است كه حركت يا سكون حرف آخر كلمه كار رابطه مىكند همچو خدا كريم يعنى خدا كريم است و همچو خوشن و نيكن يعنى خوشست و نيك است كه در مثال اول كسرهء ميم و در دوم سكون نون به جاى رابطه است و كار رابطه مىكند . فايدهء ششم : در بيان حروف مفرده كه در اوايل كلمات است بر دو گونه باشد يكى اصلى و ديگرى و صلى و اصلى بر دو قسم است اول آن كه به هيچ وجه آن را حذف نتوان كرد همچو انجام و اندام و مانند آن كه اگر حذف كنند نجام و ندام شود و آن معنى ندارد و دوم آن كه چون آن را محذوف سازند به حال خود بماند همچو استخوان و افتان كه بعد از حذف كردن ستخوان و فتان بماند و همان معنى دارد و و صلى آنست كه در اول لغاتى كه بىالف موضوع شده باشد در آورند اختلافى در معنى آن راه نيابد همچو پرويز و بيداد كه چون الفى در اول آنها در آورند اپرويز و ابيداد شود همان معنى معلوم گردد و وصل و حذف اينها سبب ضرورت شعرى بود و الا در محاورات احتراز لازم است و الفى كه در ميان كلمات بود بر پنج نوع است اول الفى باشد كه در ما قبل حرف آخر افعال در آورند و آن دو قسم است يكى به جهت دعاى نيك و بد باشد همچو دشمنت بميراد و خدا نگاهدار تو بواد و ديگر آن كه از آن بايى فهميده مىشود كه بر اول افعال در آورند چنان كه گويند در پاى تو ميرام يعنى در پاى تو بميرم و جهان آفرين بر تو رحمت كناد يعنى رحمت بكند و دوم الف زايده است و آن را به جهت حسن كلام يا ضرورت قافيه درآورند همچو سبكسار و ستمكار كه در اصل سبكسر و ستمگر باشد و سيم الفى است كه از براى ملابست و نزديكى و توالى ميان دو كلمه متجانس در آورند همچو خنداخند و دوشادوش و پيشاپيش و چهارم الفى است كه