محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )
88
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )
بىنقطه به الف كشيده در فرهنگ جهانگيرى به معنى كوكنار و غوره خشخاش باشد و در صحاح الادويه به جاى راى بىنقطه آخر واو آمده است و خشخاش را نيز گفتهاند . انار مشك - به كسر ميم و سكون شين قرشت و كاف نام داروئى است كه از هندوستان آورند و آن تخمى باشد سرخ رنگ و اندك سبزى در ميان دارد و به عربى رمان مصرى خوانند . اناطيطس - با طاى حطى به تحتانى رسيده و طاى ديگر به سين بىنقطه زده لغتى است به يونانى و معنى آن به فارسى سنگ زائيدن آسان كن باشد و آن دانهايست سياهرنگ به مقدار جوزبوا به غايت املس و صلب و دشوار شكن و چون بجنبانند مغز آن در درون وى صدا كند و آن را به شيرازى گن ابليس خوانند به ضم كاف فارسى و نون يعنى خايه شيطان و به عربى حجر الولادة گويند چه هر گاه در زير زنان آبستن دود كنند زود بزايند و اگر با شير زنان سحق كنند و قدرى پشم را بدان بيالايند و زنى كه نمىزايد به وقت جماع به خود برگيرد آبستن شود گويند چون آن را در دست گيرند و با كسى مخاصمت كنند بر آن كس غالب آيند . اناغاطس - با غين نقطهدار به الف كشيده و طاى حطى مضموم به سين بىنقطهزده به يونانى سنگى باشد كه چون آن را به آب بسايند رنگى مانند خون از آن برآيد و با شير زنان در چشم چكانند ورم چشم و بسيارى آب آمدن از چشم را نافع است و آن را به عربى حجر اناغاطس گويند . اناغلس - به ضم غين نقطهدار و لام و سكون سين بىنقطه به يونانى دوائى است كه آن را به فارسى مرزنگوش و به عربى آذان الفار گويند چه برگ آن به گوش موش مىماند با سركه برگزيدگى عقرب مالند نافع است . اناليقى - با لام و قاف هر دو به تحتانى رسيده به لغت رومى دوائى است كه آن را ابجره گويند و تخم آن را بذر الابجره گويند و به عربى قريض خوانند تخم آن مستعمل است اگر مقدار سه درم از آن با شير گوسفند بخورند قوت باه دهد و بعضى گويند اناليقى همان بذر الابجره است . اناهيد - با هاى به تحتانى رسيده و به دال زده به معنى ناهيد است كه ستارهء زهره باشد . انب - به فتح اول و ثانى و سكون باى ابجد بادنجان را گويند و آن معروفست به افراط خوردن آن جذام و صداع و بىخوابى آورد و بعضى گويند عربى است . انباخون - با خاى نقطهدار بر وزن افلاطون حصار قلعه و جاى محكم را گويند . انبار - به فتح اول بر وزن زنگار به معنى لبريز و مملو و پر باشد و فروريختن خانه و افتادن ديوار و امثال آن را نيز گويند و به معنى خس و خاشاك و فضله انسان و سرگين حيوانات ديگر باشد كه توده كرده باشند و مزارعان بر زمين زراعت ريزند و استخر تالاب را نيز انبار گويند و به كسر اول مخفف اين بار است . انباردگى - بر وزن و معنى انباشتگى باشد كه به معنى پرى و بسيارى نعمت است . انباردن - با دال ابجد بر وزن و معنى انباشتن است كه پر كردن و انبار كردن چيزى باشد از چيزى ديگر . انبارده - بر وزن و معنى انباشته است كه پر كرده باشد و به معنى پر نعمت و با نعمت هم آمده است . انبارش - بر وزن افزايش پر كردنى را گويند و چيزى باشد كه جوف درون چيزى را به آن پر كنند و آن را به عربى حشو خوانند . انباز - بر وزن دمساز شريك و رفيق و همتا را گويند . انباشت - بر وزن برداشت ماضى انباشتن است يعنى پر كرد و مملو گردانيد . انباشتن - بر وزن برداشتن به معنى پر كردن و مملو گردانيدن و انبار نمودن باشد . انباغ - با غين نقطهدار دو زن را گويند كه در نكاح يك مرد باشند و هر يك از ايشان مر ديگرى را انباغ باشد . انبانبار - به كسر نون و با باى ابجد بر وزن مردان كار مردم فربه و بىكاره و هيچكاره را گويند . انبانه - بر وزن دندانه به معنى انبان است و آن پوستى باشد دباغت كرده كه درست از گوسفند بر مىآورند . انبر - به فتح اول و ضم ثالث و سكون ثانى و راى