محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )

71

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )

در خشكى مىباشد قوت باه دهد گويند اين لغت رومى است . اسقورديون - به ضم اول و ثالث و سكون واو و راى قرشت و كسر دال ابجد و ضم ياى حطى به واو و نون زده به لغت رومى و بعضى گويند به يونانى دوائى است كه آن را به شيرازى سيرمو گويند و آن سير صحرائى است و به عربى ثوم الحيه خوانند و بعضى گويند عنصل كوچك است و از جملهء اجزاى ترياك فاروق باشد . اسقورون - به ضم اول و ثالث و راى قرشت و سكون ثانى و رابع و واو و نون به يونانى و بعضى گويند به رومى ريم آهن باشد و آن را به عربى خبث الحديد خوانند قطع خون بواسير و سلس البول كند . اسقولو - به ضم اول و ثالث و لام و سكون رابع و واو به يونانى گاو بحرى را گويند و به رومى قطاس خوانند . استقولوس - به ضم اول و سكون آخر كه سين بىنقطه باشد به يونانى بيخى است كه آن را آسيا كنند و آرد سازند و استادان صحاف و كفشگر و امثال آن به كار برند و به فارسى سريش گويند . اسقيل - به كسر اول و ثالث و سكون ثانى و تحتانى و لام به يونانى پياز دشتى است و آن در ميان نرگس پيدا مىشود و آن را به عربى بصل الفار خوانند و بصل العنصل همان است گويند اگر موش قدرى از آن بخورد بميرد و اگر گرگ پاى بر برگ آن گذارد البته لنگ شود و اگر ساعتى توقف كند بيفتد و بميرد . اسك - به كسر اول و سكون ثانى و كاف اسبى را گويند كه در راهها به جهت قاصدان بسپارند و قاصد را نيز گويند و به فتح اول هم آمده است . اسگالش - به كسره اول به معنى سگالش است كه فكر و انديشه و خيال باشد و انديشه‌مند را نيز گفته‌اند كه صاحب فكر و خيال باشد . اسگاوند - به فتح اول و واو مفتوح به نون و دال ابجد زده به معنى سكاوند است و آن كوهى باشد نزديك به سيستان و معرب آن سجاوند است . اسگدار - با دال ابجد بر وزن رهگذار آن است كه چون قاصدى را خواهند كه به تعجيل به جائى بفرستند در هر منزل به جهت او اسبى نگاه دارند تا منزل به منزل بر اسب تازه زور سوار شود و به عربى بريد خوانند و پيادگان به اين نوع را نيز گويند كه در هر چند قدم يكى نشسته باشد و خط و كتاب را پياده اول بدويم و دويم به سيم دهد تا به مقصد رسد و اين در هندوستان بيشتر متعارف است و خريطه و كيسه را نيز گويند كه قاصدان مكتوب در آن نهند و به ضم اول و كسر اول هم آمده است . اسگر - به ضم اول و كاف فارسى و سكون ثانى و راى قرشت خارپشت بزرگ تيرانداز را گويند . اسكرك - به كسر اول و كاف تازى بر وزن فرفرك بر جستن گلو باشد يعنى صدائى كه بىاختيار از گلو بر آيد و آن را به عربى فواق گويند . اسكره - به ضم اول و سكون ثانى و فتح كاف و راى قرشت كاسهء سفالى و جام آبخورى باشد و با تشديد رابع هم به نظر آمده است . اسكنج - با نون و جيم و حركت غير معلوم بوى دهن را گويند و به عربى بحز خوانند . اسكندان - به فتح اول بر وزن دربندان به معنى كليدانست كه محل بستن و گشادن در باغ و خانه و طويله و امثال آن باشد و به عربى مغلق خوانند . اسكندر - به كسر اول نام پادشاهيست كه عالم‌گير شد گويند دخترزادهء فيلقوس است و پدرش دارا نام داشت و چون دارا دختر فيلقوس را به سبب گند دهن پيش فيلقوس فرستاد و دختر از دارا حامله بود و اظهار نمىكرد تا بوى دهن او را با اسكندروس كه آن را به فارسى سير گويند علاج كردند بعد از آن فرزند به وجود آمد او را اسكندر نام نهادند و نام مادر او ناهيد بود و بعضى گويند اسكندر پيغمبر شد و او را ذو القرنين از آن جهت گويند كه دو طرف پيشانى او بلند و بر آمده است . اسكندروس - به ضم را و سكون واو و سين بىنقطه به لغت رومى سير برادر پياز را گويند و نام پسر اسكندر ذو القرنين هم هست كه از روشنك دختر دارا به هم رسيده بود و بعضى گويند نام مادر اسكندر است . اسكندريه - نام شهريست بنا كردهء اسكندر در كنار دريا به سرحد فرنگ .