محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )

7

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )

زياده است در شمار جمع باشد و از دوازده صيغهء مذكر و مؤنث به چهار اختصار كرده‌اند و دو صيغه متكلم و مع الغير را به حال خود گذاشته‌اند پس در صورتى كه حروف تهجى از سى و دو به بيست و چهار اختصار يافته باشد و چهارده صيغه به شش صيغه دليل واضح است بر ايجاز و اختصار اين زبان چنان كه فرموده‌اند خير الكلام ما قل و دل و هر يك از صيغه‌هاى مذكور را علامتى باشد اما علامت ماضى مفرد تاى قرشت و دال ابجد باشد كه در آخر كلمات آيد همچو رفت و گفت و شنيد و آمد و امثال اينها و علامت مضارع دال ابجد باشد همچو مىآيد و مىرود و مىگويد و مىشنود و علامت اسم فاعل نون و دال و ها باشد كه در آخر كلمه آيد همچو خواننده و گوينده و شنونده و علامت اسم مفعول دو قسم است يكى هايى كه در آخر لفظ ماضى افزايند همچو رفته و گفته و آمده و شنيده و ديگرى لفظ شده باشد كه الحاق به كلمه كنند همچو در خواب شده و بيدار شده و زده شده و كوفته شده و لفظ شد نيز ماضى است كه ها لا حق آن شده است و مفعول گرديده و هرگاه مفعول پيش از فاعل مذكور باشد آنجا لفظ پز و دوز و گر و امثال آن آرند همچو آشپز و خيمه‌دوز و سوداگر و علامت اسم مكان گاه و گه باشد همچو بارگاه و خوابگاه و بارگه و خوابگه و علامت اسم زمان روزگار و هنگام باشد همچو روزگار جوانى و هنگام پيرى و علامت اسماى اشاره در فارسى هم مفرد و هم جمع مىباشد همچو او و ايشان و آن و آنان اما اولين را كه او و ايشان باشد بذوى العقول اطلاق كنند و دومين را كه آن و آنان بود به غير ذوى العقول و علامت امر حاضر باى ابجد است كه به اول كلمه درآورند همچو بگو و بشنو و بخور و بزن و نهى ميم همچو مگو و مشنو و ميا و مرو و ادات تشبيه در فارسى چون و مانند و آسا و غير آن است كه در آخر الفاظ آورند همچو روى چون ماه و موى سنبل‌آسا و قد سرو مانند و اگر در ميان دو چيز اتحاد در كيف باشد آن را مشابهت مىگويند و اگر در اضافت باشد مناسبت و اگر در شكل باشد مشاكلت و اگر در وضع باشد موازات و اگر در اطراف باشد مطابقت و اينها همه در اعراض‌اند و در فارسى به جهت هر يك لغتى موضوع است ديگر هرگاه در صيغهء مصدرى و فعل ماضى حرفى بوده باشد و خواهيم به صيغهء امر و صيغهء مضارع و غير آن تصريف نماييم آن حرف به حرف ديگر تبديل مىيابد . مثلا اگر در صيغهء مصدرى و فعل ماضى حرف خاى نقطه‌دار باشد و خواهند كه آن را به صيغهء مضارع و امر ببرند آن خا تبديل مىيابد به زاى نقطه‌دار همچو از ساختن و ساخت كه مصدر و ماضى است خواهند كه مضارع و امر بنا كنند مىسازد و بساز گويند و همچنين از آموختن و آموخت مىآموزد و بياموز و از آميختن و آميخت مىآميزد و بياميزد و از آويختن مىآويزد و از افراختن مىافرازد و از شناختن و شناخت مىشناسد و بشناس آمده است به سبب قرب مخرج زا و سين همچو اياز و اياس و آهيختن و نشناختن و گسيختن شاد است و بعضى گويند از اين باب نيست و چون فروختن مشترك بود ميان روشن كردن و بيع نمودن و همچنين دوختن ميان دوختن جامه و دوشيدن شير پس از فروختن به معنى روشن كردن مىافروزد و از فروختن به معنى بيع كردن مىفروشد و از دوختن به معنى دوختن جامه مىدوزد و از دوختن به معنى دوشيدن مىدوشد بايد نوشت تا رفع التباس بين اللغلتين بشود . ديگر هرگاه در معنى مصدرى و ماضى حرف فاى سعفص باشد در مضارع و امر به حرف باى ابجد و واو به دال مىشود به واسطهء آن كه فارسيان باى ابجد و واو را يك حرف شمرده‌اند و مثال تبديل فاى سعفص به باى ابجد همچو يافتن و يافت كه مضارع و امر آن مىيابد و بياب آمده است و در خفتن و خفت مىخوابد و بخواب و در كوفتن و كوفت مىكوبد و بكوب و رفتن به ضم راى قرشت مىروبد باشد و مثال تبديل حرف فا به واو و همچو كافتن و كافت مىكاود و بكاود شنفتن و شنفت مىشنود و بشنو و رفتن و رفت مىرود و برو باشد و چون فارسيان طالب سبكى و خفت‌اند و او كلمهء آشوفتن و روفتن را كه در تلفظ ثقيل بود حذف نموده ضمهء ما قبل آن را به حال خود گذاشتند آشفتن و روفتن خوانند مگر جايى كه وزن شعر اقتضا كند آشوفتن و روفتن گويند و در سفتن و سفت كه مضارع و امر آن مىسنبند و بسنب آمده و نون در برابر فا افتاده است سبب آن است كه