محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )
66
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )
اصح اين است و به اول مضموم سرين و كفل مردم و اسب را نيز گفتهاند و به معنى افكندن و انداختن هم آمده است و به كسر اول به معنى ستايش باشد و امر به استادن هم هست يعنى بايست و حلقه دبر را نيز گويند كه سوراخ كون باشد و بعضى به اين معنى و به معنى سرين و كفل عربى مىدانند . استا - به فتح اول و سكون ثانى و ثالث به الف كشيده تفسير كتاب زند است و آن كتاب مغان باشد كه در احكام آتش پرستى تصنيف زردشت است و نام قلعهايست از ولايت رستمدار كه به حصانت تمام اشتهار دارد و به ضم اول مخفف استاد است كه آموزاننده باشد و تفسير زند را به ضم اول نيز گفتهاند و به كسر اول ستايش كننده را گويند و نام قريهايست از قراى سمرقند و منسوب به آنجا را استائى خوانند . استاخ - به ضم اول بر وزن و معنى گستاخ است كه بىادب و لجوج باشد و به كسر اول شاخى كه تازه از درخت روئيده باشد . استاد - به ضم اول و سكون دال آموزگار و آموزاننده باشد و دانندهء صنعتى از امور كليه و جزئيه را نيز استاد گويند . استارباد - به كسر اول نام شهرى است در طبرستان مشهور به استراباد . استاره - به كسر اول معروف است كه ستاره و كوكب باشد و شاميانه و سايبان را هم گفتهاند و مسطر فولادى و چوب جدولكشان را نيز گويند و به معنى طنبور سه تار هم هست و نام بلوكى است از مضافات لاهيجان و نام قلعهاى باشد از ملك دكن . استافيل - بر وزن اسرافيل به لغت رومى انگور را گويند و به عربى عنب خوانند . استاك - به كسر اول بر وزن مسواك شاخى را گويند كه تازه از درخت تاك روئيده باشد . استام - به ضم اول بر وزن دشنام ساخت زين و يراق اسب را گويند كه از طلا و نقره باشد و به معنى معتمد و اعتمادى هم آمده است . استان - به فتح اول بر وزن مستان جاى خواب و آرامگاه باشد . استانه - بر وزن مستانه به معنى استان است كه جاى خواب و آرامگاه باشد . استانيد - به فتح اول بر وزن چسبانيد يعنى بازداشت و منع رفتن كرد . استاى - به كسر اول و سكون ياى حطى امر به ايستادن است يعنى بايست . استبر - با باى ابجد بر وزن استخر به معنى سطبر و گنده و غليظ باشد . استخر - با خاى نقطهدار بر وزن استبر آبگير و تالاب را گويند و نام قلعهايست در ملك فارس و چون در آن قلعه تالاب بسيار بزرگى هست بنا بر آن به اين نام خوانند و معرب آن اصطخر است . استخوان - معروف است و آن عام است بر حيوانات و نباتات بر خلاف استه كه مخصوص نباتات است و كنايه از مردم اصيل و بزرگ هم هست و نام سلاحى باشد از اسلحهء جنگ و نام جانوريست غير معلوم و استهء خرما را نيز گويند . استخوان بزرگ - كنايه از شخصى است كه او را اصالت و نجابت و نسب عالى بوده باشد . استخوان در گلو گرفتن - كنايه از رنج و محنت كشيدن باشد . استخوان ربا - به ضم راى قرشت و باى ابجد به الف كشيده پرندهايست كه آن را به عربى هماى گويند و غذاى او استخوان جانوران باشد . استخوان رند - به فتح راى قرشت و سكون نون و دال ابجد به معنى استخوان رباست كه هماى باشد و آن پرندهايست كه پيوسته استخوان خورد . استخوان رنك - با كاف فارسى بر وزن و استخوان معنى زند است كه هماى باشد . استر - بر وزن كفتر از دواب مشهور است گويند اين تصرف را فرعون كرده است و آستر و بطانهء جامه را نيز گويند . استرار - به كسر اول و فتح ثالث بر وزن بىمدار نام غلهايست كه آن را مرجمك خوانند و به عربى عدس گويند . استرخا - به كسر اول و ثالث و خاى نقطهدار لغتى يونانى به معنى زرنيخ باشد كه ارباب عمل داخل اكسير كنند و زرنيخ احمر همان است اگر با عصارهء برگ درخت بذر البنج بر شيب بغل كه موى آن را كنده باشند طلا كنند ديگر بر نيايد و به فتح و ضم اول نيز