محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )

46

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )

آينه گردان و آيينه گردان - به اضافت كنايه از خورشيد جهان‌گرد است و به غير اضافت فاعل و امر به اين معنى باشد . آييژ - با زاى فارسى بر وزن پاييز شراره آتش را گويند . آييژك - به فتح زاى فارسى و سكون كاف به معنى آييژ است كه شراره آتش باشد . آيين - بر وزن پايين به معنى زيب و زينت و آرايش است و رسم و عادت و طرز و روش را نيز گويند و نام دهى است نزديك به غار موميايى . آيين‌پرستى - به فتح باى فارسى كنايه از خدمت كردن با نهايت فروتنى باشد . آيين جمشيد - به كسر نون نام لحن دوم است از سى لحن باربد و نام نوائى هم هست از موسيقى . بيان دوم در همزه با باى ابجد مشتمل بر شصت و دو لغت و كنايت اب - به فتح اول و سكون ثانى به زبان زند و پازند پدر را گويند و در عربى نيز همين معنى دارد . ابا - به فتح اول و ثانى به الف كشيده به معنى با است كه عرب مع گويند چنان كه گويند ابا تو مىگويم يعنى با تو مىگويم و به معنى آش هم هست مطلقا اعم از آش ماست و آش سركه و غيره و به اين معنى به كسر اول نيز درست است و در عربى سرباز زدن و قبول نكردن باشد . اباش - به ضم اول بر وزن قماش مجمعى را گويند كه از هر جنس مردم در آنجا باشد . اباشه - به ضم اول و فتح آخر به معنى اباش است كه مجمعى باشد از همه جنس مردم و اين لغت را با واو بعد از الف كه اوباشه باشد نيز به همين معنى گفته‌اند . ابام - بر وزن سلام به معنى وام است كه قرض باشد . ابجد تجريد نوشتن - كنايه از ترك خواهش و آرزو كردن و از خودى و مزاحمت نفس برآمدن و از ما سوى اللّه مجرد گرديدن باشد . ابحل - به فتح اول و ضم حاى بىنقطه و سكون ثانى و لام نام پادشاه جابلسا باشد و آن شهريست در مقابل جابلقا و هر دو در عالم مثال‌اند و بعضى جابرسا گفته‌اند كه به جاى لام راى قرشت باشد . ابخاز - به خاى نقطه‌دار بر وزن اهواز نام ولايتى است از تركستان مشهور به ظلم گويند مردم آنجا بيشتر ترسا و آتش‌پرست‌اند و در آنجا ديرى است بسيار عظيم . ابخوسا - با سين بىنقطه بر وزن محمودا به زبان سريانى دوائى است كه برگ آن سياه به سرخى مايل باشد و آن را بوخلسا و شنكار نيز گويند نقرس را نافع است . ابدام - با دال ابجد بر وزن بدنام به معنى جسم است كه در مقابل جوهر باشد . ابدان - بر وزن افغان به معنى دودمان و خاندان باشد و به معنى سزاوار و مستحق هم آمده است و در مويد الفضلا با ذال نقطه‌دار نوشته‌اند . ابدرم - به كسر اول بر وزن اسپرم نام كتاب شاك مونى است و او به اعتقاد كفره هند پيغمبر صاحب كتاب است و معنى اين لغت به اعتقاد او اول و آخر كتابها باشد . ابر - به سكون ثانى بر وزن صبر معروفست و به عربى سحاب گويند و به معنى مردم آمده است كه در مقابل زن باشد و به فتح ثانى به لغت زند و پازند آلت تناسل را گويند و بر را نيز گفته‌اند كه به عربى على خوانند و به معنى برو آغوش هم هست . ابرش - به فتح اول و ثالث بر وزن مهوش رنگ سرخ و سفيد درهم آميخته را گويند و اسبى كه نقطه‌هاى مخالف رنگ او بر او باشد . ابرش خورشيد - كنايه از آسمان است . ابرشهر - به فتح اول و ثانى و رابع و سكون ثالث و ها راى قرشت نام اصلى نيشابور است و معدن فيروزه آنجاست .