محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )

30

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )

ابجد اين لغت از اتباع است و به معنى دوائى باشد مانند پياز شكافته و آن را از سيستان آورند بر بواسير طلايه كنند نافع باشد و خوردن آن زنان را خون حيض آورد و به كسر همزه نيز گفته‌اند كه آريد بريد باشد . آريغ - به كسر ثالث و سكون تحتانى و غين نقطه‌دار كينه و عداوت باشد و سير دلى و نفرتى را نيز گويند كه از شخصى در دل كسى جا كند و به اين معنى با زاى نقطه‌دار هم آمده است . آز - به سكون زاى نقطه‌دار به معنى آرزو و خواهش با ابرام و حرص باشد در جميع امور و نام جايى و مقامى و نام شهرى و مدينه‌اى هم هست . آژ - به سكون زاى فارسى به معنى آسودن باشد و امر به آسودن هم هست يعنى بياسا و آسوده شو . آزاد - بر وزن آباد نام شهرى است در توابع نخجوانى و مردم آنجا سفيدپوست مىباشند و شراب آن ملك شهرت عظيمى دارد و مطلق بىعيب را گويند يعنى هر چيز كه آن عيب نداشته باشد و بىقيد و مجرد و خلاص شده و نجات يافته را نيز گويند چنانچه اگر كسى گويد فلان را آزاد كردم يعنى از قيد بندگى فارغش ساختم و خلاصش كردم و سوسن سفيد را نيز آزاد گويند و به سبب آن كه او از علت كجى و تكيه به شاخ ديگر كردن فارغست و درختى هم هست كه آن را در هندوستان بكاين مىگويند و درختى را نيز كه ميوه ندهد و همانا كه سوسن و سرو را به اين اعتبار آزاد خوانند و نام درخت سرو هم هست . گويند از حكيمى پرسيدند كه چندين درخت نامور و برومند هست چرا هيچ‌يك را آزاد نمىگويند مگر سرو را كه هيچ ثمره و ميوه ندارد گفت هر يك را فصلى معين و وقتى معلوم است كه گاهى تازه‌اند و گاهى پژمرده و سرو از اينها فارغست و پيوسته تازه و نيكو باشد پس صفت آزادگان اين است و نزد محققين كسى است كه از تعلقات ظاهرى و باطنى خلاص يابد . آزاد دارو - با دال ابجد به الف كشيده و راى قرشت مضموم به واو زده نوعى از چغندر صحرايى است و بيخ آن را حليمو گويند ضماد آن نقرس و مفاصل را نافع است . آزاد درخت - درختى است كه آن را در گرگان زهر زمين و در فارس درخت طاق و طغك مىگويند و به عربى علقم و شجره جره خوانند و حنظل بار و ميوهء آن درخت است اگر برگ آن را بهايم بخورند بميرند و اگر سر بدان شويند موى سر را دراز كند و بعضى گويند آزاد درخت درخت طاق است و هيزم آن بهترين همه هيزمهاست چنان كه آتش آن مدتى بماند . آزاد ميوه - به كسر ميم حلوايى است كه از قند و مغز بادام و پسته و نخود مقشر سازند و بعضى نخود قندى و بادام قندى و پسته قندى را گويند كه به رنگهاى مختلف ساخته باشند . آزادوار - با واو به الف كشيده و به راى قرشت زده نام صوتى است از موسيقى و نام موضعى است از قراى اسفراين گويند در آنجا انگور بسيار خوب مىشود . آزاده - بر وزن آماده سوسن و سرو را گويند ولى شعار و مردمان پير و صلحا و حلال‌زاده اصيل را هم گفته‌اند و به اصطلاح محققين نفسى باشد كه از تعلقات بشرى رسته و قيدش به مرتبه اطلاق پيوسته و قطره وجودش عين محيط هستى گشته . آزاده دل - به كسر دال ابجد تفسير فارغ‌بال است و مردم صالح و حلال‌زاده را نيز گويند . آزادى - بر وزن آبادى معروفست كه نقيض بندگى باشد و شكر و شكرگزارى را نيز گويند . آزخ - به فتح ثالث و سكون خاى نقطه‌دار دانه‌هاى سختى را گويند به‌قدر نخود كه از اندام آدمى برمىآيد و درد نمىكند و به عربى ثؤلول خوانند . آژخ - با زاى فارسى بر وزن و معنى آزخ است كه ثؤلول باشد . آزدن - به فتح ثالث بر وزن آمدن به معنى خلانيدن سوزن و امثال آن و آجيده كردن باشد و به معنى رنگ كردن هم آمده است . آژدن - با زاى فارسى بر وزن و معنى آزدن باشد كه خلانيدن سوزن و امثال آن است و استره زدن و آژينه بر سنگ آسيا زدن نزديك به يكديگر را گويند . آزده - بر وزن آمده به معنى رنگ كرده و خلانيده شده باشد اعم از سوزن و غيره .