محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )
125
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )
بت - به فتح اول و سكون ثانى آهار جولاهگان را گويند يعنى آشى كه بر روى كار مالند و در عربى نيز همين معنى دارد و به معنى ليف جولاهگان هم آمده است و مرغابى را نيز گويند و معرب آن بط است و به ضم اول معبود و مسجود كافران باشد كه به عربى صنم خوانند و كنايه از معشوق هم هست . بتا - به فتح اول بر وزن عطا نوعى از طعام باشد كه عربان بهط و بتات گويند و به اين معنى با تشديد ثانى هم آمده است و به كسر اول امر به گذاشتن يعنى بگذار . بتاره - بر وزن شراره ليف جولاهگان و شومالان باشد و آن جاروب مانندى است كه بدان آش و آهار بر تار مالند . بتاوار - بر وزن سزاوار عاقبت و انجام و آخر كار باشد . بتائيدن - به كسر اول و ياى حطى بر وزن گرائيدن به معنى بگذاشتن باشد . بتخاك - به ضم اول و سكون ثانى و خاى نقطهدار به الف كشيده و به كاف زده نام موضعى است نزديك به كابل . بتخال - به ضم اول و سكون آخر كه لام باشد نام بتخانهايست كه آن را بتخانه بر وزن بزغاله هم مىگويند . بترجا - به فتح اول و ثانى و سكون راى قرشت و جيم به الف كشيده كنايه از عورتين است كه مقعد مردان و فرج زنان باشد و فرجهء ما بين ناخن و گوشت را هم گفتهاند كه چرك در آن جمع مىشود . بتع - به كسر اول و سكون ثانى و عين بىنقطه به لغت اهل بربر شرابى است مست كننده بعضى گويند از عسل و بعضى گويند از خرماى تر سازند . بت فريب - به ضم اول و كسر فا و راى بىنقطه به تحتانى رسيده و به باى ابجد زده نام روز بيست و چهارم است از ماههاى ملكى . بتفوز - به فتح اول و سكون ثانى و فا به واو رسيده و به زاى نقطهدار زده پيرامون دهان را گويند مطلقا خواه از انسان و خواه از حيوان ديگر و منقار مرغان را نيز گفتهاند و گرداگرد كلاه را هم مىگويند و به جاى فاغين نقطهدار هم به نظر آمده است . بتك - به كسر اول و ثانى و سكون كاف نامه و كتاب را گويند و در تركى نيز همين معنى دارد . بتكده - به معنى بتخانه باشد چه كده به معنى خانه هم آمده است . بتكن - به كسر اول و سكون ثانى و فتح كاف و نون ساكن مالهء برزيگران را گويند و آن تختهاى باشد كه زمين شيار كرده را بدان هموار كنند و به معنى سرباز زدن و ميل به طعام نكردن باشد به سبب سيرى و امر به اين معنى هم هست يعنى چيزى مخور و با باى فارسى هم آمده است . بتكندن - بر وزن بفكندن از غايت سيرى ميل به طعام نكردن و چيزى نخوردن باشد . بتكنديدن - به كسر اول بر وزن دل رنجيدن به معنى بتكندن باشد كه سرباز زدن و ميل به طعام نكردن است . بتكوب - با واو مجهول بر وزن مطلوب ريحانى باشد كه از مغز جوز و شير و ماست و شبت سازند و به جاى باى آخر تاى قرشت هم گفتهاند كه بر وزن فرتوت باشد و به جاى كاف لام نيز به نظر آمده است . بتكيش - بر وزن درويش تركش و تيردانى را گويند كه پر از تير باشد و معنى تركيبى آن بت مانند است چه بت ليف جولاهگان و كيش مانند را گويند . بتلاب - با لام بر وزن محراب غلاف گل خرما را گويند . بتلخ و ترش رضا دادن - كنايه از راضى شدن به محنت و مشقت و قسمت رزق از قليل و كثير و قناعت و سيرى و گرسنگى و فقر و فاقه و سختى و نرمى روزگار باشد . بتنج - به فتح اول و ثانى و سكون نون و جيم به معنى افشردن و فشردن و به كسر اول امر است به بتنجيدن يعنى درهم پيچ و بيفشار و از پى در آى . به تو - به فتح اول و ثانى و سكون واو به معنى مشرق باشد كه در مقابل مغرب است و جائى را نيز گويند كه هميشه آفتاب در آنجا بتابد و آن نقيض نسا است و به ضم ثانى قيف را گويند و آن پيالهاى باشد كه در زير آن لولهاى نصب كرده باشند و لوله آن را بر دهن شيشه نهاده گلاب و روغن و امثال آن در شيشه كنند