محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )

121

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )

بزرگ است كه هر دو سر آن بر بالاى ديوار عمارت باشد و سر چوبهاى ديگر را بر بالاى آن گذارند و بعضى ستون را گفته‌اند و بعضى چوبهائى را گفته‌اند كه بر بالاى شاه تير گذارند و تخته و پوشش ديگر را بر بالاى آن بگسترانند و شخصى را نيز گويند كه اسير محبت مادر و موقوف به رضاى مادر باشد . بال افكندن - كنايه از عاجز شدن باشد . بالاگر - با كاف فارسى بر وزن بالاتر چوب بزرگ و ستون باشد و بعضى گويند چوبى باشد كه در پوشش عمارت بر بالاى شاه‌تير گذارند و باقى اسباب خانه پوشيدن را بر بالاى آن بگسترانند . بالال - بر وزن پامال به معنى بالار است كه ستون و چوب پوشش عمارت باشد . بالان - بر وزن دالان دهليز خانه را گويند و تله كه بدان جانوران را گيرند و بالنده و نمو كننده را نيز گفته‌اند و به معنى جنبان و متحرك هم آمده است . بالانده - به فتح دال به معنى جنبانيده و متحرك ساخته باشد . بالانه - بر وزن كاشانه دهليز خانه باشد . بالانيدن - بر وزن خوابانيدن به معنى جنبانيدن و حركت دادن باشد . بالاور - با واو بر وزن بالاتر كوزهء پر آب را گويند . بالاى - به سكون ياى حطى اسب جنيبت را گويند كه اسب كوتل باشد . بالبوس - با باى ابجد بر وزن چاپلوس ولايت قندهار را گويند و به همين معنى به جاى باى ابجد ياى حطى هم آمده است . بالست - به فتح ثالث و سكون سين بىنقطه و تاى قرشت دختر بكر و دوشيزه را گويند . بالش - بر وزن مالش معروف است يعنى آنچه زير سر نهند و بندى را گويند كه بر صندوقها زنند خصوصا جائى كه قفل بر آن گذارند و زرى باشد به مقدارى معين و به معنى باليدن و نمو كردن هم آمده است . بالشت - به سكون تاى قرشت بالشى را گويند كه در زير سر نهند . بالش زر - مقدار هشت مثقال و دو دانك طلا باشد و در قديم نزد پادشاهان اتراك مصطلح بوده . بالشك - با كاف بر وزن و معنى بالشت است كه در زير سر گذارند و به فتح رابع مصغر بالش باشد . بالش زير سر نهادن - كنايه از خوشحال گردانيدن باشد كسى را به طريق خوشامد و تيتال . بالش نقره - مقدار هشت درم و دو دانك نقره باشد . بالغ - به ضم ثالث و سكون غين نقطه‌دار شاخ گاو ميان خالى يا چوب ميان خالى كرده كه در آن شراب خورند و در گرجستان متعارفست و به كسر ثالث هم به اين معنى آمده است و پيمانه شراب را نيز گويند و در عربى به معنى رسيده باشد و به فتح ثالث نام ولايتى است در جانب شمال . بالقس - به كسر قاف و سكون سين بىنقطه به زبان رومى رستنى باشد دوائى و برگ آن سرخى به سياهى مايل بود اگر آن را بخايند و بر گزندگان افكنند در حال بميرند و در عربى رجل الحمامه خوانند و ابو خلسا همان است . بالكانه - با كاف بر وزن آسمانه دريچهء مشبكى را گويند از طلا و نقره و امثال آن كه از درون خانه بيرون را توان ديد و از بيرون درون را نتوان ديد و بعضى گويند بالكانه به معنى شبكه است مطلقا نهايتش آن كه از آهن و برنج و غيره باشد بالكانه خوانند و آنچه از چوب و استخوان و امثال آن باشد پنجره گويند . بالنده - بر وزن سازنده و هر چيز كه آن باليده و تنومند شده باشد و به عربى نامى خوانند . بالنگ - بر وزن آهنگ نوعى از ترنج باشد كه بسيار شيرين و نازك شود و از آن مربا سازند و جنسى از خيار هم هست كه آن را بادرنگ خوانند . بالگو - به كسر ثالث و رابع و كاف فارسى به واو رسيده دوائى است كه آن را بادرنجبويه خوانند و در عربى بقلهء اترجيه گويند . بالو - بر وزن خالو برادرى را گويند كه از يك مادر و يك پدر باشد و به معنى ازخ هم هست و آن دانهاى سخت باشد كه در اعضاى آدمى بر مىآيد و درد نمىكند و آن را به عربى ثؤلول خوانند و به معنى آواز حزين هم آمده است . بالواسه - بر وزن شاه كاسه به معنى تار باشد كه در مقابل پود است .