محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )
108
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )
گفتار دوم در حرف باى ابجد با حروف تهجى محتوى بر يك هزار و پانصد و هفتاد و شش لغت و كنايات ب با - به معنى مع است كه به جهت مصاحبت باشد و به معنى به ، به فتح باى ابجد و مضاف به اسامى آشها مانند ماست با وزيره با و كدوبا و امثال آن و مخفف با دو باشد هم هست . با اوش - با همزه به واو رسيده بر وزن پاپوش خيار بزرگى باشد كه به جهت تخم نگاه دارند و خوشهء كوچك انگور را نيز گويند . باب - به سكون باى ابجد به معنى شايسته و در خور باشد چنان كه گويند « فلانى باب فلانى است » يعنى شايستهء فلانى است و به معنى باره و حق نيز هست همچنان كه گويند در باب فلانى يعنى در حق فلانى و درباره فلانى و به معنى فلانى و به معنى پدر هم آمده است كه به عربى والد گويند و به اين معنى به لغت زند و پازند با باى فارسى باشد و به عربى در خانه را گويند . بابا - با ثالث به الف كشيده پدر و جد را گويند كه پدر پدر و پدر مادر باشد و سركرده و ريش سفيد طايفهء قلندران را نيز بابا گويند . با پادشاه دست زدن - كنايه از برابرى با پادشاه كردن باشد در همه چيز . بابارى - با راى قرشت بر وزن ناهارى به لغت يونانى فلفل سياه را گويند كه در آش و طعام كنند و اگر زن بعد از مجامعت به خود برگيرد هرگز آبستن نگردد . بابزن - بر وزن بادزن سيخ كباب را گويند مطلقا خواه آهنى باشد خواه چوبى . بابك - بر وزن ناوك به معنى امين و استوار باشد و پادشاه عظيم الشأنى كه اردشير دخترزاده او بود و او را بدان سبب اردشير بابكان گفتندى و پرورنده و پدر را نيز گويند و نوعى از فيروزه هم هست كه آن را شهر بابكى مىگويند و تصغير باب هم هست چنان كه مامك تصغير مام است و اين تصغير به جهت تعظيم است . بابل - به كسر ثالث بر وزن قابل به لغت يونانى نام ستاره مشترى باشد و بعضى مشرق را گويند و نام شهرى است مشهور در وسط عراق و عراق وسط عالم است پس به اين اعتبار بابل مركز دايره عالم باشد و از مداين سبعهء عراق عرب است و در كنار فرات بر جانب شرقى واقع شده و از اقليم سيم باشد و آن را قينان بن انوش بن شيث عليه السلام بنا نموده بود و طهمورث ديوبند پيشدادى تجديد عمارتش كرده و بعد از آن نمرود و ضحاك علوانى آن را دار الملك خود ساختند و ضحاك در آنجا قلعهاى ساخته بود و آن را كندز و بهشت گنگ نام نهاده و بعد از ضحاك ملوك كنعان آن را دار الملك خود كردند و بعد از آن نيز خراب شد سكندر ذو القرنين تجديد عمارتش كرد و اكنون باز خراب است و از توابع شهر حله است و بر سر تلى كه قلعهء آن شهر بوده چاهى است عميق گويند هاروت و ماروت در آن چاه محبوساند و به ضم ثالث هم آمده است .