محمد بن هندوشاه نخجوانى
59
صحاح الفرس ( فارسى )
كخچ : « 1 » گياهى باشد كه به آن زمين رويند « 2 » . طيان گفت : بيت دست و كف چون پاى پيران پر كلخچ « 3 » * ريش پيران زرد از بس دود كخچ « 4 » كلچ : « 5 » بفتح كاف « 6 » . شكن و چين باشد . شاكر « 7 » گفت : بيت بيت « 8 » فرى زان زلف مشكين چو « 9 » زنجير * فتاده صد هزاران كلچ بر كلچ كلچ : « 10 » بكسر كاف « 11 » . سپد گرمابه به آنان باشد « 12 » . طيان گفت : بيت « 13 » شد كلچ پر از گوه و عطا داد به آن ريش « 14 » * گفتم كه بدان ريش كه دى خواجه همى شاند كلخچ : « 15 » چركى كه بدست و پا نشيند . عماره گفت : بيت « 16 » گنده و بىقيمت و دون [ و ] پليد * ريش پر از گوه و تن پر از « 17 » كلخچ كوچ : « 18 » جغد و جغر و كوف نيز گويند : كوچ و بلوچ : « 19 » موضعى « 20 » است ميان كرمان و اصفهان و خواجه نظام الملك طوسى رحمة الله عليه در « سير الملوك » ذكر آن كرده است . مثال كوچ و بلوچ عنصرى گفت : بيت اندر آن ناحيت بمعدن كوچ * دزد گه داشتند كوچ و بلوچ كيچ كيچ : « 21 » بهره بهره باشد يعنى بتفاريق . رودكى گفت : بيت بجمله خواهم يكماهه از تو بوسه بتا * بكيچ كيچ « 22 » نخواهم كه وام « 23 » من توزى فصل لام « 24 » لچ : « 25 » بكسر لام لگد باشد . منجيك گفت : بيت يك روز بگرمابه همى آب فرو ريخت * مردى بزدم لچ بغلط بر در دهليز « 26 » لخچ : « 27 » ( زاك سياه باشد كه صباغان دارند . ) طيان گفت : بيت بينى آن زلفين او چون چنبر « 28 » بالان بخم « 29 » * گر بلخچ « 30 » اندرزنى ايدون بود « 31 » چون آبنوس لفچ : « 32 » لب ستبر « 33 » بود و او را در دو موضع استعمال
--> ( 1 ) - ط : كحح / ك : كحج ( 2 ) - ك : گياهى است كه آن را با زمين رويند ( 3 ) - ط : كلخح ( 4 ) - ط : كحح / ك : اين مثال را ندارد ( 5 ) - ط : كلج / ك : كلج ( 6 ) - ك : ندارد ( 7 ) - ط : شاكرى ( 8 ) - ك : اين مثال را ندارد ( 9 ) - ك : چه ( 10 ) - ك : كلج ( 11 ) - ك : ندارد ( 12 ) - ك : است ( 13 ) - ك : اين مثال را ندارد ( 14 ) - « لف 61 » : صد كلج پر از گوه عطا كرده بر آن ريش . ( 15 ) - ك : « كلخج - چركيست در دست و پا باشد » ( 16 ) - ك : اين مثال را ندارد ( 17 ) - ط : همه ( متن از فروزانفر ) ( 18 ) - ك : اين لغت را ندارد ( 19 ) - « كوج و بلوج - موضعى است ميان اصفهان و كرمان » و مثال را ندارد ( 20 ) - ظ : موضعى ( فروزانفر : ، قومى ) ( 21 ) - ك : « كيج - يعنى قطرهء ( كذا ) . رودكى گفت : نخواهم ز تو بوسهء كيج كيج * بتا لطف كن جمله بر من بده » ( 22 ) - ط : بكنج كنج ( 23 ) - ط : دام ( 24 ) - ك : عنوان را ندارد ( 25 ) - ك : « لج - لگد است » ( 26 ) - ك : شخصى بزدم بغلط بر در دهليز ( 27 ) - ك : اين لغت و معنى آن را ندارد / ط : داخل دو هلال را ندارد / « زاك » نقل از حاشيهء « د » ( نسخهء « د » كه از لغت « سيماب » از باب باء تا اينجا را نداشت ، از اين لغت ببعد تا چند باب را حاويست و با اين جمله آغاز مىشود : « سياه باشد كه صباغان دارند » ) ( 28 ) - ط / د : خير ( 29 ) - ط : تخم ( 30 ) - د : كه بلخ ( 31 ) - « بود » ندارد . ( 32 ) - ط / ك : لفج ( 33 ) - د : بسته باشد