اسماعيل ناظم

52

طب و فلسفه ، علوم طبيعى ( فارسى )

آنهايند و در اين صورت ، نفوس فلكيه داخل در تعريف نفوس ارضيه مىشوند و به وسيلهء قيد ذى حيوة بالقوه از تعريف ، خارج مىشوند ؛ زيرا حيات موجود در نفوس فلكيه ، حيات بالفعل است نه حيات بالقوه . زيرا نفوس فلكيه ، ابداعىاند و در ابداعيات ، همه چيز بالفعل است ) . و اما در نزد آنان كه معتقدند به اينكه براى هر جسم كروى از اجسامى فلكى ( اعم از كلى و جزئى ) نفسى است جداگانه و مختص به آن ، نيازى به ذكر قيد ذى حياة بالقوه نيست ؛ ( زيرا در اين صورت ، افلاك جزئيه به نام خوارج و يا تداوير ، خود داراى نفسى مخصوص به خودند و هيچ‌كدام به منزلهء آلات و فروع نفس كلى محيط بر آنها نيستند و بنابراين به وسيلهء قيد آلى داخل در تعريف نفس ارضى نمىشوند ) و لذا گروه كثيرى از حكما اين قيد را در تعريف نفس ارضى نياورده‌اند ( زيرا ذكر اين قيد براى اخراج نفس فلكى است و يا تقرير مذكور ، نفس فلكى داخل در تعريف نفس ارضى نخواهد بود ، چون اين نفوس به وسيلهء قيد آلى از تعريف نفس ارضى خارج شده‌اند ) « 17 » . تكوين انسان و قواى نفس انسانى هنگامى كه عناصر چهارگانه كاملا تصفيه شدند و اختلاط و امتزاج آنها به نزديك‌ترين درجات و مراتب اعتدال رسيد و در راه كمال و صراط استكمال ، بيش از آنچه كه مولود نباتى و مولود حيوانى طى نموده‌اند ، گام برداشتند و در آن راه قدمى فراتر نهادند و از نيم دايرهء قوس صعود ، مقدارى بيش از آنچه كه ساير نفوس و صور جوهريه بدان نايل شده‌اند طى نمودند ، در اين هنگام از جانب حضرت واهب الصور شايستهء قبول نفسى مىشوند به نام نفس ناطقه كه كليهء قواى نفس نباتى و قواى نفس حيوانى را در استخدام خويش درمىآورد ( و همگى مطيع و منقاد امر و فرمان او خواهند شد ) ؛ زيرا نسبت كمال به كمال مانند نسبت قابل به قابل است . پس

--> ( 17 ) . همان ، ص 283 .