اسماعيل ناظم

31

طب و فلسفه ، علوم طبيعى ( فارسى )

5 . محرك . 6 . متحرك ، مثل زيد . اما اينكه حركت مبدأ و منتهى مىخواهد ، از تعريف حركت معلوم شد . تعلقش به مسافت يا ما فيه الحركة براى اين است كه حركت بايد در مسافتى واقع شود . تعلق حركت به زمان واضح است چون حركت امرى تدريجى است و امر تدريجى به ناچار زمان لازم دارد . اما تعلقش به محرك از اين جهت است كه حركت امرى ممكن الوجود است و هر ممكن الوجود محتاج به علتى است . تعلق حركت به متحرك براى آن است كه حركت عرض است و هر عرض به محل و موضوعى متعلق است . پس از اينجاست كه حركت متعلق به متحرك است . تقسيم حركت از جهت مسافت و حركت در مقولات حركت از جهت مسافت كه آن را ما فيه الحركة مىگويند تقسيم مىشود ؛ چنان‌كه قبلا گفتيم ، حركت در تمام مقولات واقع نمىشود . مثلا در متى حركت نيست ؛ زيرا كه انتقال از متى به متى ( از زمانى به زمان ديگر ) تدريجى نيست بلكه دفعى است و همچنين در فعل و انفعال حركت نيست . مثلا آب از تبريد ( سردى ) كم‌كم رو به تسخين ( گرمى ) مىرود و اگر در فعل حركت باشد ، لازم است كه در حركت هم حركت باشد . در جده ( له يا ملك ) هم حركت نيست ؛ جده هيئت احاطه جسمى است به جسم ديگر ، مثلا كلاه و يا عمامه كه احاطه به سر دارد . در مضاف هم حركت نيست ؛ مضاف يعنى تعقل چيزى منوط به تعقل چيز ديگر ، مثل ابوت كه تعقل آن موقوف به تعقل بنوت است ؛ زيرا مضاف امرى نيست كه مستقل باشد بلكه به تبع امر ديگرى است . مثلا پدر وقتى از محلى منتقل مىشود ، پدرى او هم بالتبع منتقل مىشود و آب از برودت به سخونت مىرود و در اين برودت و سخونت كه حركت است ، در ابرد و اسخن هم - كه مضاف است - بالتبع حركت است . همچنين در زياد يا نقصان حركت است كه از زياد به نقصان و از