اسماعيل ناظم
4
طب و طبيعت ( فارسى )
--> پس طبيعت شىء عبارت است از راز رشد و تغير و حركت آن . گفتهاند طبيعت نوعى مجموع صفاتى است كه موجب تمايز نوع مىشود . و اين بر خلاف طبائع بسيطه است كه اجسام از آنها تركيب مىشود . طبائع بسيطه نزد بيكن و دكارت عبارت است از عناصر اوليه غير قابل تجزيه . 3 - از اين معانى است اينكه گفتهاند : طبيعت عبارت از صفات فطريى است كه موجب تمايز انسان است . طبيعت به اين معنى در مقابل صفات اكتسابى است . گفتهاند : طبيعت انسان عاقل بودن اوست كه عبارت است از مجموع وظايف فطرى عقلى . و نيز گفتهاند : طبيعت انسان حساس بودن اوست ، كه مقصود انگيزههاى غريزى است . در سخن دكارت كه گفته است : « در تمام آنچه طبيعت به من آموخت ، چيزى از حقيقت وجود دارد . » اشاره به وظايف عقلى است نه وظايف حسى . بنابراين طبيعت در نظر او عبارت است از عقل و نور طبيعى كه حق را از باطل و صحيح را از فاسد تميز مىدهد . 4 - پيروان اصالت وجود انسانى ( اگزيستانسيا ليستها ) لفظ طبيعت را به معنى صفات مستقل از ارادهء آزاد كه وجه تمايز انسان است به كار مىبرند . اگر انسان آزاد باشد و آزادى او عين ذات او باشد . لازم مىآيد كه انسان نيازمند طبيعت نباشد . اين سخن ، چنانكه ملاحظه مىشود ، خالى از ابهام نيست زيرا قوام آزادى انسان به اين است كه قدرت برگزيدن طبيعت موافق خود را داشته باشد . 5 - لفظ طبيعت به نظام يا قوانين حاكم بر پديدارهاى جهان مادى اطلاق مىشود و در نظر ارسطو در مقابل تصادف و اتفاق قرار دارد . و اگر چنانچه گفتهاند ، طبيعت كار عبث نكند ، مىتوان به عنوان چيزى كه متصف به علم است از آن سخن گفت . مثلا مىتوان گفت : طبيعت تمام حيوانات را زير نظر دارد و با اشتياق توازن بين تمام پديدارها را حفظ مىكند ؛ و يا مىتوان گفت : طبيعت مىداند كه بهتر است كربن و ازوت را به اكسيژن بيفزايد . طبيعت به اين معنى گويى شخص عاقلى است كه ذاتا عمل مىكند و براى هر فعل طبيعى غايتى است . علاوه بر اين وقتى لفظ طبيعت را به تمام آنچه در جهان موجود است ، اطلاق مىكنيم ، بايد اين معنى را توضيح دهيم كه فرق است بين قول به خلق عالم و قول به قدم آن . اگر قائل به خلق عالم باشيم ، لازم مىآيد كه طبيعت زير فرمان خالق متعال باشد ؛ و اگر قائل به قدم عالم باشيم ، مىتوان طبيعت را همچون امرى قائم به خود تلقى كرد . بنابراين طبيعت عبارت است از مجموع موجودات در زمين و آسمان كه تابع نظم متنوعى هستند ؛ و طبيعت به اين معنى مترادف جهان يا هستى و مقابل انسان است . 6 - لفظ طبيعت به اشيايى اطلاق مىشود كه حدوث آنها مطابق جريان عادت است و طبيعت به اين معنى در مقابل امور خارق العاده است . 7 - طبيعت در اصطلاح پزشكان قديم عبارت است از مزاج ، حرارت غريزى ، هيأت اعضاى بدن ، حركات و نفس نباتى . 8 - يكى از معانى طبيعت در فلسفهء جديد عبارت است از اطلاق آن بر اصل اساسى هر حكم ارزشى . به طورى كه قوانين طبيعى ، بر اساس اين معنى ، قوانينى است آرمانى و كامل و يا صور عقليى است كه مبادى اخلاق و قانونگذارى از آن استنباط مىشود . مانند حق طبيعى كه اصلى است كه معقوليت قوانين موضوعه از آن به دست مىآيد . داولباخ ( D'olbach ) گويد : « اى طبيعت تو بر تمام موجودات حاكمى ؛ بنابراين دختران تو ، يعنى فضيلت ، عقل و حقيقت تنها فرشتگان هميشگى مورد پرستش ما هستند . » روسو گويد : از امور خلاف طبيعت اين است كه بزرگ خانواده به دستورات كودك اعتنا كند و دانا تابع نادان باشد . معنى اين سخن اين است كه طبيعت در نظر اين دو فيلسوف اصل موجه اخلاق است . 9 - چون عادت بعضى دانشمندان اين است كه اشياء را توسط اضداد آنها تعريف كنند ، در اينجا مىتوانيم بعضى از اضداد طبيعت را بيان كنيم : طبيعت ضد تمدن است . زيرا انسان طبيعى كه [ سرشت او ] بر اساس فطرت است ، ضد انسان