محمد موسوى

5

مجموعه پيك شفا ( انگشت پيچ ) ( فارسى )

تو آماده سفر مىشدى وقتى مىخواستى مركب سوارىات را عوض كنى تا بتوانى از گذرگاه تنگ ، گذرگاه ناگزير ، عبور كنى در آغوش برادرم آخرين كلام ، شنيدم كه گفتى : توشه‌ام كم است و ازاين‌رو ديدم كه باز هم رنج مىكشى صياد عشق تو را ربود و هرگز حيا نكرد ز چشمان اشكبار ما و تو چه زود تسليم شدى و من اميدوار كه نبينم اما نشد و باز ديدم كه تو رنج مىكشى درون پرده اشكى تو را ديدم به خوابى يا به رؤيايى كلاف درهمى را باز مىكردى به هر بندى هزاران قاصدك به هر مو بسته پيغام خوش‌آوايى : كاى سبكباران برين دشت بزرگ توشه‌ها انبان كنيد در كمين زندگى بنشسته صيادى سترگ