مهدى محقق
58
مجموعه متون و مقالات در تاريخ و اخلاق پزشكى در اسلام و ايران ( فارسى )
الشبّكرة 125 / 5 « 77 » رجوع شود به « العشاء » . الشترة 124 / 17 « 78 » برگشت پلك چشم است . الشّحم 112 / 5 پيه بر دو قسم است : يكى آنكه جمود آن كم است ، همچون پيهى كه همراه گوشت است و آن را « سمين » گويند و ديگرى آنكه سبكتر است و جمود آن هم كمتر است و زمانى كه آب شود بهسوى جمود مىگرايد ، مانند پيه كليه و ثرب ( چربى ، پيه نازك ) . الشّخوص 122 / 3 « 79 » آن است كه آدمى بىحركت افتاده باشد ، ولى با چشمانش پيرامون خود را تشخيص مىدهد و حالت افراد مبهوت را ندارد و به يونانى آن را « قاطوخس » نامند . الشّرناق ( گران شدن پيله ) 124 / 15 « 80 » جسم پوششى لزجى است كه در بيرون پلك بالا پيدا مىشود و به پوششها و اعصابى كه در آن است پيوسته و بافته مىگردد . الشّرى ( بشترم ) 129 / 8 « 81 » سرخيى است كه در مواضعى از بدن عارض مىشود و داراى بثور و حكّه ( خارش ) و كرب ( تاسه ، رنج ) است .
--> ( 77 ) . شبكرة مصدر جعلى است از كلمهء فارسى « شبكور » كه در عربى آن را « اعشى » گويند . رازى مىگويد براى برخى از مردم عارضهاى ضد عارضهاى كه براعشى رخ داده رخ مىدهد . اينان در شب و هنگام تاريكى بهتر از روز مىبينند و در عربى آن را « الجهر » گويند . حاوى ، ج 2 ، ص 121 . او در جايى ديگر كلمهء « روزكور » كه ضد « شبكور » است به كار برده و گفته است كه سبب آن ضد سبب اخير است . حاوى ، ج 2 ، ص 125 . ( 78 ) . شتره كوتاهى پلك چشم است ، چنانكه لبهاى هر دو پلك به هم نرسد ، نه اندر خواب و نه اندر بيدارى . و خواب خداوندان اين عارض را « خواب خرگوشى » گويند . اغراض ، 312 . ( 79 ) . اين علت را طبيبان « آخذه » گويند و « شخوص » و « جمود » . ناگاه افتد و در حال حس و حركت باطل شود ، چنانكه اگر برپا باشد يا نشسته يا خفته يا اندر كارى باشد . چون اين علت پديد آيد هم بر آن شكل كه باشد چشمها باز كرده ، و اگر خفته باشد چشمها فراز كرده بماند . اغراض ، ص 270 . ( 80 ) . شرناق جسمى است فزونى ، همچون پيه كه با عصبها يافته شود و غشايى در وى پوشيده بر پلك بالايين پديد آيد ، و خداوند زكام و نزله و مرطوب را بيشتر افتد . اغزاض ، ص 315 . ( 81 ) . از بخارى بود بسيار كه به يكبار برخيزد و چون اتفاق چنان افتد كه هوا سرد بود يا مسام بسته بود به پوست بماند و از آنجا خارش گيرد . هدايه ، ص 598 . و بعضى باشد كه سرخ نباشد ، و با خارش و با سوزش و تاسهء ( رنج ) سخت باشد . ذخيره ، ج 2 ، ص 31 .