مهدى محقق
47
مجموعه متون و مقالات در تاريخ و اخلاق پزشكى در اسلام و ايران ( فارسى )
الحسّاسة ( القوّة . . . ) 105 / 13 از شعب قواى نفسانيه است و ادراك محسوسات به وسيلهء آن انجام مىگيرد و خود به پنج قوه تقسيم مىشود : باصره ، سامعه ، شامه ، ذائقه ، لامسه . الحصاة 128 / 8 سنگى است كه در مثانه يا كليه پيدا مىشود ، به جهت خلط غليظى كه در آن دو منعقد شده است . الحصف 129 / 1 زخمهاى كوچكى كه در تابستان از فزونى عرق در آدمى پيدا مىشود . الحمّى 131 / 15 حمّى ( تب ) « 35 » حرارتى است خارج از طبع ، كه از قلب منبعث مىشود و وارد شريانها گشته و به همهء بدن مىرسد و به افعال طبيعى زيان وارد مىسازد . الحمّى الدّقّى 133 / 5 « 36 » تبى كه داراى ماده نيست آن را تب دقّى گويند . حمّى الرّبع ( تب چهارم ) 133 / 3 « 37 » اگر خلط عفونى سوداوى باشد آن را تب ربع گويند ؛ زيرا ، روزى مىگيرد و دو روز رها مىكند و روز چهارم باز مىگيرد . حمّى عفن 132 / 15 تب عفونى از عفونت اخلاط چهارگانه پيدا مىشود . حمّى الغبّ 133 / 1 « 38 » تب روز در ميان آن است كه روزى بگيرد و روزى رها كند .
--> ( 35 ) . تب به پارسى مشتق بود از « تاب » و « تفسيدن » و چون تن چندان گرم گردد كز كارهاى طبيعى بماند اين را تب گويند . هدايه ، 644 . جالينوس گفته است كه چون هنگام تب عنصر نارى ( آتشى ) بر آدمى غلبه مىكند ، از اين روى دربارهء تبزدگان گويند « آتش او را فراگرفت » و حرارت تب را « شعلهء آتش » نامند . الاسماء الطبية ، ص 19 . ( 36 ) . تب دق را صفت كنم . نام دق مشترك است به دو معنى : يكى را به يونانى اقطيقوس گويند اعنى ثابت ، و ديگر نوع از دق بىتب بود و بعضى از پزشكان اين دق را شيخوخت من المرض گويند ، اعنى بيمارى به برگشتن . هدايه ، ص 658 . ( 37 ) . اين تب را كه تب چهارم گويند و تب ربع گويند كه به ابتدا بيايد ، بىآنكه پيش از وى تب ديگر بوده بود . هدايه ، ص 744 . ( 38 ) . تب غب آن بود كه يك روز بيايد و يك روز نه ، و علامت اين تب و اعراض او آن بود كه با لرزه صعب گيرد و اين لرزه از پشت اندرآيد و بلرزاند نيك و همهء تن جنبان گردد . هدايه ، ص 704 .