مهدى محقق
8
مجموعه متون و مقالات در تاريخ و اخلاق پزشكى در اسلام و ايران ( فارسى )
خلاصهء باب اول اين باب دربارهء تشويق بر آموختن علوم عموما ، و علم پزشكى خصوصا است . مؤلف براى اين مطلب مقدمهاى مىآورد و آن عبارت است از اينكه پيشينيان فرق ميان « موجود » و « معدوم » را به اين دانستهاند كه موجود آن است كه فعلى را انجام مىدهد و يا تأثير فعلى را قبول مىكند . پس ، اگر انسانى نه فعلى انجام دهد و نه پذيراى فعلى باشد بهتر آن است كه معدوم خوانده شود و به هيچ وجه ، سزاوار نام موجود نيست . او سپس به تقسيم افعال انسان مىپردازد و مىگويد افعالى كه از انسان صادر مىشود در برخى از آنها ، او با چهارپايان شريك است ، همچون خوردن و آشاميدن و مانند آنكه عقل را در آن دخالتى نيست ، و در برخى ديگر با فرشتگان ، همچون استفاده از علوم و طلب خيرات كه به عقل اختصاص دارد و انجام آن به تميز و فكر وابسته است . آدمى با انجام دادن افعال حيوانى به مرتبتى نمىرسد و پا از طبقهء بهيمى فراتر نمىنهد ، افعال عقلى بر دو قسم هستند : يك قسم آنكه هر انسان سليم الفطرهاى مىتواند آن را انجام دهد و انجام دادن آن نيازى به پيگيرى و ممارست ندارد ؛ مانند آنكه جامهء خود را بدوزد و بر جراحت خود مرهم نهد . آدمى را با اين افعال مزيتى خاص حاصل نمىشود ؛ زيرا ، همهء عاقلان در اين امر با او مشاركت دارند . و قسم ديگر آنكه فقط با پيگيرى و ممارست و كوشش به دست مىآيد و اين قسم خود بر دو قسم است : يكى آنكه براى ساكنان مدينه و شهريان « 1 » سودمند است و انواع خير را به آنان عايد مىگرداند و توانايى بر چنين اعمالى ، اختصاص به نام صناعت و كتابت و صياغت دارد . ديگر آنكه سود و خيرى در آن نيست ؛ مانند آنكه كسى مهارت پيدا كند كه از چوب بالا رود و سنگها را ببلعد و بر روى سطح قرميد « 2 » راه برود . اين را علم و صناعت نمىنامند و آدمى با دانستن آن به شرف و رتبهاى نمىرسد و براى دارندهاش جز ضرر و و بال چيزى به بار نمىآورد . بنابراين ، علوم و صناعات كه به انسان شرافت مىبخشند نه فقط آدمى را از جرگهء حيوانات غير ناطق بيرون مىآورند ، بلكه او را از مردمان بىعلم و غرچه « 3 » جدا مىسازند . آدمى به وسيلهء علم مطيع خداوند مىشود و از ننگ جور رهايى مىيابد و به سعادتى كه مختص اوست نايل مىگردد . چه آنكه خداوند آدمى را به مزيت عقل « 4 » مخصوص كرده است و عقل را وسيلهاى قرار داده تا انسان به حسن
--> ( 1 ) . شهرى ( اهل المدينة ، citizen ) . ناصرخسرو در ديوان ، ص 328 ، گويد : حاكم در خورد شهريان بايد * نيكو نبود فرشته در گلخن ( 2 ) . خشت تابه ؛ ج . قراميد . مقدمة الادب . ( 3 ) . جاهل و نادان . ناصرخسرو در ديوان ، ص 90 گويد : اى پسر گيتى زنى رعناست بس غرچه فريب * فتنه سازد خويشتن را چون به دست آرد عزب ( 4 ) . اين عبارات نظير عبارات محمد بن زكرياى رازى است كه در فصل اول از الطب الروحانى خود در فضيلت و -