دفتر تبليغات اسلامى شعبه خراسان

179

مسائل مستحدثه پزشكى ( فارسى )

1 . حديث عمران بن حصين نزد احمد ، بخارى و مسلم . در اين حديث آمده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و إله از هفتاد هزار كس كه بىحساب به بهشت مىروند ياد كرد و سپس فرمود : اينان كسانىاند كه نه تعويذ به بازو مىبندند ، نه تطيّر مىكنند و نه داغ بر زخم مىزنند ، بلكه بر خداى خويش توكل مىكنند . « 1 » ظاهر حديث گوياى آن است كه اين بهشتيان به خاطر توكل بر خداوند ، داغ نهادن بر زخم‌ها را به عنوان يك شيوهء درمان واگذاشته‌اند ؛ اما با وجود اين ، احتمال دارد صفت توكل در حديث ياد شده نه به امور سه‌گانهء ترك تعويذ ، ترك تطير و ترك درمان با داغ و نه نتيجهء آن سه صفت پيشين باشد ، بلكه بنابراين احتمال ، صفت توكل خود صفتى جداگانه و نكته‌اى چهارم در حديث است . احتمال ديگرى هم وجود دارد - و همين نزد ما پسنديده‌تر است - و آن اينكه چون داغ نهادن بر بدن گونه‌اى شكنجه و آزار را همراه داشته شرع از آن نهى كرده و از مردم خواسته با توكل بر خداوند و اميد به اينكه شيوه‌هاى درمان ديگرى برايشان ميسر شود از اين كار خوددارى ورزند . اين تفسير از حديث در سخن ابن قتيبه نيز نشان دارد ، جايى كه مىگويد : داغ نهادن دو گونه است : داغ نهادن انسان سالم بر بدن خود بدان هدف كه بيمار نشود . اين نوع همان است كه درباره‌اش گفته‌اند : آنكه داغ نهد توكل ندارد ؛ اما ديگرى داغ نهادن بر زخم به هنگام فساد آن يا بر عضو به هنگام قطع آن است . اين نوع است كه درمان با آن مشروع دانسته شده است ؛ بنابراين ، اگر داغ نهادن به سبب امرى محتمل باشد كارى خلاف اولى

--> ( 1 ) . « هم الذين لا يسترقون و لا يتطيرون و لا يكتوون و على ربهم يتوكلون » . ر . ك : صحيح مسلم ، ج 1 ، ص 198 ، ح 218 ؛ صحيح بخارى ، ج 5 ، ص 2157 ، ح 5378 ، ص 2375 ، ح 6107 ؛ مسند احمد ، ج 1 ، ص 321 ، ح 2955 ، ص 454 ، ح 4339 و ج 4 ، ص 443 ؛ مسند ابى يعلى ، ج 9 ، ص 223 ، ح 534 ؛ حكيم ترمذى ، نوادر الاصول ، ج 1 ، ص 45 ؛ ابن حجر ، فتح البارى ، ج 10 ، ص 157 ؛ ابن عبد البر ، التمهيد ، ج 5 ، ص 266 و 267 ؛ حاكم ، المستدرك ، ج 4 ، ص 460 ، ح 8278 ؛ صحيح ابن حبان ، ج 13 ، ص 447 ، ح 6084 و ج 14 ، ص 448 ، ح 6431 ؛ ابو نعيم اصبهانى ، مسند المستخرج ، ج 1 ، ص 283 ، ح 523 ، ص 284 ، ح 524 و ص 285 ، ح 527 ؛ هيثمى ، موارد الظمآن ، ص 658 ، ح 2646 ؛ همو ، مجمع الزوائد ، ج 9 ، ص 304 ؛ بيهقى ، سنن الكبرى ، ج 9 ، ص 341 - م .