محمود نجم آبادى

306

تاريخ طب در ايران ( فارسى )

است ذيلا نقل مىشود . فيثاغورث گويد : " همين‌كه شاه را ( مقصود داريوش است ) ترك كردم خوابى عجيب بر من مستولى گرديد و مرا بيازرد ، پس از بيدارى گرچه بر خلاف احتياط و حزم بود ، چنين فكر كردم كه شاه و زرتشت را از آن خبردار نمايم . " . . . . پادشاهزاده بيگانه جوان از بلاد مغرب به ايران آمده ، سوداى جهانگيرى به سر دارد به تسخير تمام آسيا قيام كرده ، سى هزار مرد جنگى مقصود او را كفايت تواند كرد ، مانند كوروش بابل را مسخر ساخته . . . . زنى بدكار كه او را بيش از همه دوست دارد ، در اثناء سرسام باده‌خوارى از جا برخاسته ، دو نيمسوز مشتعل بدست مىگيرد ، يكى را به ( شكل 133 ) يك تصوير از فيثاغورس حكيم و مورخ يونانى ( از كتاب تاريخ طب دكتر هنرى سيجريست ) عاشق خود مىدهد و مىگويد پيرو من باش ، هر دو به سوختن قصر شروع مىكنند ، رفتار شاه و معشوقه‌اش سرمشق ميهمانان مىشود ، هريك مشعلى برمىدارند ، در اندك زمان اين قصور و ابنيه و اصول و اركان و همه شهر به اخگر سوزان مبدل مىگردد ، فاتح در روشنائى حريق ميگسارى خود را با رقص بپايان مىرساند ، آنگاه با غرور و نخوت اين سياهكارى به گردونه نشسته ، براى دريافتن افتخارات پيروزى خويش به بابل مىرود ، فرياد و فغان اهل شهر كه ناگهان در دل شب به اين حادثه