سيريل لويد الگود ( مترجم : محسن جاويدان )

32

طب در دوره صفويه ( فارسى )

ممكن بهره‌بردارى شد به اين معنى كه برخى از آن‌ها تبديل به زندان ، تعدادى تبديل به دار المجانين و چندتائى هم تبديل به نوانخانه شد . در اين دوره سرنوشت يك بيمار دردناك بود تا آنجا كه بررسىهاى من نشان مىدهد در دورهء صفويه مردم ترجيح مىدادند كه در صورت بيمارى در منزل مورد مداوا قرار بگيرند زيرا اين كار نوعى تشخص محسوب مىگشت ، و فرد ثروتمند پزشك را به خانه خود مىآورد اما اگر بيمارى آن‌قدر بينوا بود كه نمىتوانست پزشكى را به بالين خود فرابخواند به بيمارستان برده مىشد و در آنجا مثل حيوان در گوشه‌اى مىافتاد تا اينكه يا بميرد و يا اينكه خوب بشود . افراد مبتلى به جنون را در بخش بخصوصى از بيمارستان و يا در زندان نگاهدارى مىكردند و به اين ترتيب اين امكان هميشه وجود داشت كه يك تبهكار فرارى بجاى يك ديوانه فرارى گرفته بشود . گواهى صحت مزاج ديوانگان توسط قاضى شهر صادر مىگرديد . معمولا افراد مجنون و مبتلا به ماليخوليا براى تمام عمر در تيمارستان نگاهدارى مىشدند ، اما اين امكان هم وجود داشت كه روزى بدستور پزشكى كه گهگاه از اين تيمارستان‌ها بازديد مىكرد آزاد كردند آنچه كه در شيوهء درمانى اين دوره جلب توجه مىكند اين است كه مسمومين را همانند مجنونين درمان مىكردند . در كتاب قصه‌هاى هزار و يك شب چگونگى درمان يك فرد مبتلى به جنون چنين شرح داده شده است : « وقتى مردمان اين سخنان بشنيدند گفتند كه اين مرد ديوانه است ، پس بر سر وى ريختند و دست‌هايش را از پشت بستند و وى را به دار المجانين بردند و روزها او را مىزدند و داروهاى تلخ به وى مىخوراندند و با شلاق بر بدنش مىكوبيدند چه مىپنداشتند كه ديوانه است چند روزى بدين‌سان گذشت و سپس لباس‌هايش را دريدند و از آن طنابى ساختند و ده روز گردنش را به منظر اتاق بستند » . اين گفته‌ها به هيچ صورتى اغراق‌آميز نيستند كما اينكه مىبينيم جرجانى هم توصيه مىكند اگر روش‌هاى معمولى درمان مفيد واقع نشد بايد ضربه محكمى به سر آدم ديوانه زد . بهاء الدوله هم دستور مىدهد كه ديوانه را بايد آن‌چنان مرعوب ساخت كه جرات دهان باز كردن نداشته باشد و به اين منظور بايد پس از هر غذا او را فلك كرد ، سرش را تراشيد ، روى آن را داغ كرد و با شلاق به شدت كتكش زد ، گروه ديگرى كشيدن دندان‌ها و داغ كردن شقيقه‌ها را توصيه كرده‌اند . ديوانگان بىآزار سرنوشت به مراتب بهترى داشتند زيرا بدون هيچ نوع ممانعتى مىتوانستند در شهر بگردند مىگويند روزى رازى با عده‌اى از شاگردان خود از كوچه‌اى مىگذشت . مرد ديوانه‌اى را ديد كه خيره به وى نگاه مىكند وقتى به خانه رسيد به شاگردى كه داروسازى مىخواند دستور داد تا داروئى كه مشهور بود ديوانگان را درمان مىكند براى وى تهيه كند و چون از وى پرسيده شد كه اين دارو را براى چه مىخواهد جواب داد كه يك ديوانه تا اثراتى از ديوانگى در شخص نبيند به او خيره نمىشود ، و خيره شدن