سيريل لويد الگود ( مترجم : محسن جاويدان )

18

طب در دوره صفويه ( فارسى )

را از راه بينى احساس مىكند . ما هنوز هم اين تعاريف و تقسيم‌بندى را به كار مىبريم مثلا به آدم كور مىگوئيم كه « قدرت » بينائى ندارد ، جذب غذا هم از طريق قدرت جاذبه‌اى كه در ديواره روده‌ها قرار داشت صورت مىگرفت ، ادرار هم در اثر قدرت دافعه در كليه‌ها دفع مىشد . فرضيه « قدرت‌ها » آخرين كلام براى توضيح چگونگى و علت كار اندام‌هاى مختلف بدن محسوب مىگرديد . بيمارى ، با توجه به تعريف فوق ، عبارت بود از به هم خوردن نظم اين سيستم در يك محل بخصوصى و از آنجا كه معتقد بودند خلط هيچ‌كس تعادل ايده‌آل را ندارد ، لذا اين امكان هميشه وجود داشت كه نوعى بيمارى عارض گردد ، به اين ترتيب كسى كه ذاتا دموىمزاج بود در معرض خطر خونريزى و ابتلا به كم‌خونى ، قرار داشت و ممكن بود به كورك ، دمل ، التهاب استوماتيت ، بيمارىهاى گلو يا درد مفاصل مبتلا شود زيرا تمام اين بيمارىها داراى ماهيت گرم هستند . در حقيقت اين شخص زندگى خود را همراه با نقطه ضعفى كه در ذات و وجودش قرار داشت شروع كرده بود و هر انسانى واجد يك چنين نقاط ضعفى در ذات و وجود خود بود و نمونه غائى يك چنين انسانى كسى بود كه از به دو تولد نوعى بيمارى در وجودش جا داشت و ما امروز آن را بيمارى مادرزادى يا ارثى مىناميم . علاوه بر اين هريك از اخلاط به علت پيدا كردن افزايش يا فساد نيز موجب توليد بيمارى مىشدند به اين ترتيب وظيفه پزشك ، وقتى به بالين بيمارى فراخوانده مىشد اين بود كه ببيند كدام يك از اخلاط چهارگانه بدن بيمار وضع طبيعى خود را از دست داده و علت اين امر چه مىباشد . طبيعى است كه اطلاع پزشك از خلط غالب بيمار به هنگام سلامت كمك زيادى به تشخيص بيمارى توسط او مىنمود ، اما اشكال كار در اين بود كه گاهى اختلال وضع طبيعى چند خلط موجب بيمارى مىگرديد . اين تقريبا تمام كارى بود كه يك پزشك مىتوانست درباره بيمارى كه هيچ نوعى علامت جسمانى جز تب يا اسهال نداشت انجام بدهد . تنها كارى كه از دست يك پزشك ، در يك چنين حالتى برمىآمد اين بود كه خلط و يا اخلاط مختل شده را پيدا و درمان كند . اما از سوى ديگر بسيارى از بيمارىها داراى علائم جسمانى بودند و به هركدام اسم خاصى اطلاق مىشد و بالنتيجه تشخيص‌هاى گوناگونى وارد مسئله مىگرديد . معمولا ، و البته نه هميشه ، اسم عارضه اسم بيمارى را مشخص مىساخت و اين روشى است كه هنوز هم به كار برده مىشود براى مثال ما لغت « غش » را به كار مىبريم بدون اينكه مشخص كنيم اين حالت داراى منشاء صرعى ، تتانيك ، اكلامپيتك و يا چيز ديگرى است و يا كلمه « حمله » را بدون اينكه ذكرى از علل آن و اينكه در اثر آمبولوس و يا خون‌روى است به كار مىبريم ، و اين يك شيوه اسم‌گذارى صفوى است و پزشكان آن دوره در مورد اين بيمارىها كه داراى علائم مشخصه بارز بودند ، خيلى بيش از اطباى امروزى به علل طبيعى آن توجه نمىكردند . براى نمونه دو بيمارى رايج ريه يعنى ذات الجنب و ذات الريه را مثال مىزنيم . از نظر بيمارىشناسى ، اطباى دورهء صفويه چنين مىپنداشتند كه ذات الجنب دارى علت كاملا صفراوى و يا مخلوط شدن صفرا با خون بوده و گاهى هم داراى ماهيت بلغمى است و ذات الريه هم گاهى اوقات به علت « نزول مواد ترشيده از مغز به ريه » حادث مىگردد . كما اينكه برخى