سيريل لويد الگود ( مترجم : محسن جاويدان )

218

طب در دوره صفويه ( فارسى )

افلاطون زخم‌بند مىگويد پادر شاه ( ? Transoxiana ) دستور داد تا چشم مجرمى را بيرون آرند ، پس از اجراى حكم من حدقه چشم را از تربت مهر مملو ساختم و بر آن گرد زاج پاشيدم به كلى درمان پذيرفت ، ماليدن روغن زيتون و روغن بادام در اطراف حدقه نيز بسيار خوبست چه جلوى انتشار زخم را مىگيرد . حكيم محمد اضافه مىكند كه از نظر محكوم درآوردن چشم از حدقه بهتر از فرو كردن ميل به داخل عدسى آن است چه در اين صورت از هيچ مرهمى نمىتوان استفاده كرد و بدترين نوع موقعى است كه ميله‌اى مسين يا فولادين را در آتش سرخ كرده به چشم فرو مىكنند تا به عصب باصره برسد و مىگويد « چه كارى بدتر و دردناك‌تر از اين وجود دارد ؟ مرگ بهتر است » . يكى ديگر از تنبيهاتى كه باز در ناحيهء سر و گردن انجام مىگرفت بريدن زبان و يا بيرون كشيدن آن از حلق بود . طبيعى است اين كار به منظور درمانى نيز صورت مىگرفت و در مواقعى نظير سرطان زبان جراح دست به انجام آن مىزد . غياث الدين مىنويسد « وقتى محل متورم و سرطانى شده باشد راه درمانى جز بريدن زبان از ريشه وجود ندارد به اين ترتيب بيمار از عوارض وخيم‌تر بر كنار مىماند » موريه مىگويد حاكم كيش كه چشم‌هايش را درآورده بودند محكوم به آن گشت كه زبانش را هم ببرند و اضافه مىكند كه : قبل از آن اين شخص چنان بد حرف مىزد كه هيچ‌كس نمىفهميد چه مىگويد اما بعدا اين نقص وى بر طرف شد به نحوى كه به صورتى قابل فهم حرف مىزد ! تاورنيه نيز مىنويسد شاه عباس دوم دستور داد تا زبان يكى از نوكرهايش را به خاطر حرف نامربوطى كه ناگهان از دهانش بيرون آمده بود ببرند و جريان از اين قرار است كه شاه چپق خواست و يكى از نوكرانى كه حضور داشت دويد تا به پيشخدمت مسئول چپق‌هاى شاه اطلاع بدهد و او كه مشغول انجام كارى بود زير لب گفت « يك دقيقه صبر كن » شاه كه به دنبال نوكر آمده بود پرسيد كه چه گفتى ؟ و او از ترس حرف خود را تكرار كرد آنگاه شاه دستور داد تا فىالمجلس زبانش را ببرند . مرد بيچاره از مجرى دستور تمنا كرد كه يا زبانش را از ته حلق ببرد تا موجب خون‌ريزى و مرگش بشود و يا فقط نوك آن را قطع كند تا بعدا بتواند به نحوى حرف بزند و مقصود خود را به ديگران بفهماند . گاهى اوقات دندان را نيز به عنوان تنبيه مىكشيدند در زمان سلطنت شاه عباس دوم حاكم استراباد ( گرگان فعلى - م ) با سوء استفاده از سمت خود از رعايا شديدا اخاذى مىكرد و هيچ خدمتى را بدون اخذ رشوه انجام نمىداد . سرانجام شكايات به گوش شاه رسيد و او يك روز كه در مجلس باده‌گسارى بود از رئيس دسته نوازندگان خود پرسيد كه نظرش درباره حكمران استرآباد چيست و رئيس دسته نوازندگان كه از آشنايان صميمى حاكم بود سعى كرد با ذكر جواب‌هاى دوپهلو كارى كند كه هم شاه راضى بشود و هم موقعيت حاكم را به خطر نيندازد و اظهار داشت كه هم حاكم مرد درستى است و هم شاه اغماض كننده و باگذشت . در آن جلسه حاجىاى حضور داشت كه تازه از سفر حج مراجعت كرده بود و شاه از وى نيز همين سئوال را كرد حاجى نيز براى خوش‌آمد شاه همان جواب را داد .