سيريل لويد الگود ( مترجم : محسن جاويدان )
117
طب در دوره صفويه ( فارسى )
يورش اول افغانها در سال 1132 صورت گرفت و طى آن كرمان سقوط كرد ، و دو سال بعد حمله دوم آغاز شد و پس از يك نبرد خونين اصفهان به دست مهاجمين افتاد و با كشته شدن شاه سلطان حسين سلسله صفويه عملا منقرض گرديد . افغانها هشت سال در ايران ماندند ، اما توقف ايشان حتى پس از تصرف شيراز ، قزوين ، قم و كاشان نيز هرگز به صورت حكومت بر ايران درنيامد زيرا نواحى شمال كماكان مستقل باقى ماند و طهماسب ميرزا پسر شاه سلطان حسين در مازندران به تخت نشست و جاى پدر خود را گرفت . در قسمتهاى شمالى نيز روسها از موقعيت آشفته ايران استفاده كرده و تعرضاتى را آغاز كردند و گيلان را به تصرف خويش درآوردند . در غرب هم عثمانىها همدان و تبريز را گرفتند و به اين ترتيب در آن سالها هيچ نيروى برترى در ايران وجود نداشت . اين وضع همچنان ادامه داشت تا اين كه سرانجام در سال 1149 طهماسب قلى افشار زمام امور مملكت را در دست گرفت و يكپارچگى كشور را بار ديگر تامين كرد . نادر را بايد آخرين فاتح بزرگ آسيا دانست . او كه ابتدا شبان رمههاى يكى از حكام محلى خراسان بود به تدريج جزو خدمهء او درآمد ، و از آنجا كه لياقت و شايستگى فراوان داشت از سران سپاه شاه طهماسب گرديد و در اين سمت بود كه توانست افغانها را بيرون براند و تركها را وادار به عقبنشينى سازد و سه سال بعد پس از آنكه تركها را يكبار ديگر شكست داد و گيلان را از روسها بازپس گرفت خود را پادشاه ايران ناميد . نادر شاه فقط 11 سال سلطنت كرد و دوران سلطنت او به دو بخش كاملا متمايز تقسيم مىشود : در نيمه اول كه واقعا مشعشع است قندهار ، خيوه و بخارا بازپس ستانده شد ، هندوستان به تصرف ايران درآمد و سلسله گوركانيان در آن ديار منقرض گرديد ، تركها دو بار شكست داده شدند و امپراطورى ايران يك بار ديگر مجد و عظمت ديرينه خود را بازيافت و حدود آن از رود ارس در شمال تا رود هند در جنوب كشيده شد . اما اين همه اقتدار و ثروت سرانجام ، خوشى نداشت زيرا نادر به زودى تغيير اخلاق داد و تبديل به آدمى بسيار سنگدل و بىرحم گرديد . او طى اين سالها سلامت خود را نيز از دست داد و همين امر است كه از نظر بحث ما واجد اهميت است چه او اولين پادشاه ايران است كه ترجيح داد درمان وى به دست پزشكان خارجى صورت بگيرد و يك اروپائى را پزشك مخصوص خويش ساخت . پس از مراجعت از دهلى نادر از كشيشى به نام داميان كه از اهالى ليون فرانسه و از فرقه كاپوچين بود خواست تا درمان وى را تحت نظر بگيرد و داميان پنج سال تمام از اين بيمار بسيار سختگير مراقبت به عمل آورد . او در اين باره مىنويسد : « پادشاه از يك بيمارى كه داراى كانون و ماهيت گرم است رنج مىبرد » و كمى بعد اضافه مىكند كه : « شاه مرا احضار فرمود ، و من خدا را شكر مىكنم كه ديدم او از ابخره و رطوبت ماليخوليائى كه به وى مستولى شده بود نجات يافته است » . داميان هرچه از دستش برمىآمد انجام مىداد اما علاقه واقعى او به طابت نبود و بيشتر ميل داشت به كار تبليغ دين مسيح كه اصلا به خاطر آن از فرانسه خارج شده بود بپردازد .