عبد الحسين بن محمد حسن طبيب تبريزى
374
مطرح الأنظار في تراجم أطباء الأعصار وفلاسفة الأمصار ( فارسى )
مىنمود و از منال دنيوى بجز يك خورجين و كاسهء چوبين و عصايى مالك نبود كويند روزى طفلى را ديد كه با كف دست آب مىخورد از مشاهدهء اين حال خود را بكاسهء چوبين هم محتاج نديده آن را نيز دور انداخت حكيم مزبور از حكماى شهر آتن تحصيل علم فلسفه نموده بعد از تكميل در شهر قورينته توطن اختيار فرموده بود اوقاتى كه اسكندر شهر مزبور را فتح و وارد قلعه شد بديدن آن حكيم رفته و او را در جلو آفتاب خوابيده يافت ممالك شرق و غرب بالاى سر حكيم مدتى توقف كرد حكيم به او اعتنايى نفرمود اسكندر گفت هر آرزو و خواهشى دارى از من بخواه حكيم گفت خواهش من همين است و بس كه منع تابش آفتاب از من ننموده و از بالاى سر من بكذرى اسكندر گفت اين همه قدرت كه مرا است لا بدّ به من نيازمند خواهى بود حكيم جواب داد هيهات كه من محتاج بندهء بندهء خويش باشم اسكندر پرسيد چكونه گفت زيرا كه من نفس و شهوت را بندهء خود كردهام ولى تو هنوز بندهء نفس و شهوتى * تولد آن فيلسوف بنا بنوشتهء قاموس الاعلام در سنه چهار صد و سيزده ( 413 ) و وفاتش در سال سيصد و بيست و چهار ( 324 ) قبل از ميلاد در شهر ( قورينته Corinthe ) اتفاق افتاده و در حين وفات وصيّت كرده بود كه نعش او را دفن نكرده و بمزبله اندازند ولى بالعكس شاكردانش با كمال تكريم جنازهء او را برداشته دفن كردند و بالاى قبر او مجسمهء مرمرى به صورت كلب مركوز داشتند * از سخنان حكمت اواست كه فرمايد از عطا و حظى كه بريختن آبرو و به دادن عزت نفس بدست آورده باشى دلخوش مدار زيراكه آنچه فوت شده است از تو بيشتر است از فايدهء كه به تو عايد كشته * فرمايد سكوتكننده را فايده همين بس كه الم مجادله نمىكشد كويد كسى كه به اختيار خاموش نشود ديگرى او را خاموش مىكند بكراهت كويد كسى كه ساكت شود تا او را بسخن آرند بهتر از آنست كه سخن كند تا او را ساكت سازند مىگفت مردم را براى آن دو كوش و يك زبان دادهاند كه شنيدنيهاى او بايد بيش از گفتنيهاى او باشد فرمايد سخن را بتامل و انديشه بكوييد تا كلام شما غير شما را بانديشهء شما نيندازد * سبب اينكه ديوجانس و پيروان او را كلبيّين كويند