عبد الحسين بن محمد حسن طبيب تبريزى

365

مطرح الأنظار في تراجم أطباء الأعصار وفلاسفة الأمصار ( فارسى )

بالجمله از حدّت ذهن و قوّهء حافظهء آن حكيم در كتب تواريخ حكاياتى نقل كرده‌اند كه موجب حيرت ناظرين است « 6 » وفات آن طبيب اريب در مكهء معظمه در سال يكهزار و هشت هجرى در سن پنجاه و هشت اتفاق افتاد * آن حكيم را مؤلفات بسيار است و اسم بعضى از آنها ذيلا نكاشته مىشود ( كتاب تزيين الاسواق ) كه كتابى است در ما بين فضلا معروف و مشحون با مطالب تاريخى و ادبى ( كتاب التذكره ) در دو مجلد كه بالفعل در نزد اطباى معاصرين كه بر روش طب عتيق مىروند در كمال اعتبار و غايت اشتهار است ( كتاب البهجة و الدّرة المنتخبه فى الادوية المجربه ) ( رسالة فى الحمام ) ( شرح قصيدة النفس لابى على بن سينا ) ( رسالهء منظومه در هيمن معنى كه در آن رساله اعتراض بر شيخ رئيس وارد آورده ) ( كتاب غاية المرام ) ( كتاب نزهة الاذهان فى اصلاح الابدان ) در طب ( زينة الطروس فى احكام العقول و النفوس ) ( الفيّه در طب ) ( شرح قانونچه ) ( كتاب فى علم الهيئه ) ( كتاب كفاية المحتاج فى علم العلاج ) از جملهء كلمات حكمت اواست كه فرمايد ( المعالجة بالدوأ الواحد خير من المعالجة بالمركب و المعالجة بالدوائين خير من الثلاثه ) فرمايد ( الغداة تشبه الربيع فى الزمان

--> ( 6 ) در كتاب ( خلاصة الاثر فى ذكر اعيان القرن الحادى عشر ) و بعضى از كتب تواريخ ديكر مسطور است كه روزى حسن بن ابى منى شريف مكه داود انطاكى را براى معالجهء اهل حرم دعوت كرد حين ورود مجلس شريف يك نفر از جالسين نبض خود را عوض شريف بحكيم نشان داد داود بمجردّ كرفتن نبض كفت هذا يد دعى خسيس پس از آن نبض اهل مجلس را يك‌يك بگرفت چون بشريف رسيد دست او را بوسه داده گفت هذا يد الشريف بعد شريف او را براى معاينهء مريض تكليف دخول عمارت حرم كرد جاريهء دست او را گرفته بحرم خانهء شريف برد پس از عيادت مريض همان جاريه دوباره دست حكيم را گرفت كه بيرون آورد حكيم بطور تعجب تهليل گفت شريف سبب پرسيد حكيم براى جاريه امان خواست بعد فرمود اين جاريه در وقت بردن من بحرم بكر بود و بالفعل ثيّب است تحقيق نمودند امر همان‌طور بود كه داود گفته بود * و نيز روزى طبيبى وارد مكه شد و آن طبيب را حب قابضى بود كه سى جزو داشت و اغلب مرضى از آن حب منفعتها ديده بودند داود حكيم طبيب مزبور را خواسته از اجزاى آن حب استفسار كرد طبيب در جواب گفت مثل تو فيلسوفى را نشايد كه از اجزاى دوا سؤال نمايد داود يك حب از آن حبوب را در دهان گرفت بيست و نه جزو از اجزاى آن بشمرد در تعيين يك جزو عاجز ماند بعد از تفكر زياد دوباره چشيد و گفت اين جزو را طعمى نيست همانا اين دوا كهربا خواهد بود طبيب تصديق نموده و بر حدس او تصديق كرد * و نيز وقتى مريضى از او سؤال كرد ( ما يقوم مقام اللحم ) داود فرمود ( البيض ) چندين سال از اين مقدمه گذشت تا روزى همان مريض سر راه با حكيم مواجه آمد و بىمقدمه كفت باى شيئى يقلى حكيم فرمود ( بالسمن ) بالجمله از اين قبيل امور عجيبه از داود بسيار نقل كرده‌اند كه اغلب آنها بعقل بعيد مىآيد * ( لمؤلفه )