عبد الحسين بن محمد حسن طبيب تبريزى
177
مطرح الأنظار في تراجم أطباء الأعصار وفلاسفة الأمصار ( فارسى )
1 احمد بن محمد الطبيب البلدى هو ابو العباس احمد بن محمد بن يحيى البلدى * از اطباى مائه چهارم هجريه است پيش احمد بن ابى الاشعث طبيب كه ترجمهاش گذشت مدّتها تحصيل طب نموده و از اجل تلامذهء او بوده چنانچه ابن ابى الاشعث مزبور در اوّل كتاب ادويهء مفردهاش از آن طبيب اريب اسم برده و كتاب مزبور را بنا به خواهش وى نوشته از تأليفات احمد بن محمد كتاب ( تدبير الحبالى ) است كه باسم ابى الفرج يعقوب بن يوسف وزير العزيز باللّه خليفهء علوى مصر نوشته « 1 » * 2 1 احمد بن يونس الطبيب الحرانى ) از اطباى مغرب بوده در سنه سيصد و سى در دولت الناصر لدين اللّه خليفهء اموى اندلس از مغرب به قصد تحصيل علوم مسافرت بلاد مشرق نمود مدّتها در بغداد در نزد ثابت بن سنان بن ثابت قرهء طبيب كتب جالينوس را خوانده و در نزد ابن وصيف كحال علم كحالت را بياموخت بعد از تكميل علوم در سنه احدى و خمسين و ثلثمائه اوايل دولت المستنصر باللّه اموى باندلس مراجعت كرد و طبيب مخصوص خليفهء اموى كرديد و آن حكيم را لكنت زياد در زبان بوده و هم خط وى بقدرى بد بود كه حروف هجاى آن از هم تميز داده نمىشد با وصف آن در مراتب علمى از اطباى اندلس كمتر طبيبى بپايهء او مىرسيد ابن جلجل گويد در دواخانهء او دوازده نفر شاگرد ديدم كه دائما مشغول ساختن ادويهء مركبه و حبوب و ترتيب معاجين و اشربه بودند سال وفاتش معلوم نيست صاحب عيون الانبأ كويد با مرض ربع و علّت اسهال درگذشت و تركهء او زيادتر از صد هزار دينار تخمين رفت * احمد مزبور را برادرى طبيب عمر نام بوده وى نيز جزو اطباى المستنصر باللّه بدربار خلافت بجهة معالجت حاضر مىشده و پيش از احمد بن يونس وفات كرد * 2 1 سيد احمد طبيب اصفهانى مشهور بهاتف از حكماى عالىمقدار و از
--> ( 1 ) العزيز باللّه ابو منصور نزار بن المعز لدين اللّه پنجم خليفه از خلفاى علويين مغرب در سنه سيصد و شصت و چهار و يا شصت و پنج در سن بيست و يك بتخت خلافت جلوس و بعد از بيست و يك سال و كسرى خلافت در سال سيصد و هشتاد و شش ( 386 ) وفات نمود پادشاه مقتدر و عادل و حليم بوده در عهد خود شام و حلب و موصل را ضميمهء ممالك خود نمود در مكه و در يمن باسم وى خطبه خواندند درجهء عفوش به حدى بود كه شاعرى قصيدهء در هجو العزيز و وزيرش ساخته و انتشار داده بود وزير شاعر را كرفته نزد خليفه آورد كه بوى سياست نمايد العزيز بوزير خود فرمود كه اين مرد چون تو را در هجو با من شريك نموده بهتر اينست در عفو نيز با من شريك باشى * ( لمؤلفه )