واجد على خان

21

علم الأبدان ( فارسى )

پنجهء دست كه بدان فزونىها گرو معده مشتعمل گشته و اين فزونىها را زوائد نامند و نفع اين زوائد حصول تعاطف و انحناست جهت اشتمال او بر معده و زوائد مذكور در بعضى مردم چهار باشد و در بعضى پنج و در بعضى دو دبر زوائد بزرگ‌تر مراره آويخته و به طرف مقعر جگر ما فوق باب منفذى واقعست بسوى مراره جهت داخل شدن صفرا در وى از جگر و همدرين طرف منفذى ديگرست بسوى طحال جهت دفع سودا از جگر در وى و نيز فىمابين جگر و دل رگى واقعست كه وريد شريانى نام دارد و تشريح و نفع آن بيشتر مذكور شده بهر كيف او ميانجى ميان دل و جگر واقعست و اطبّا را درين خلافست بعضى گويند از جگر رسته و بعضى گويند از دل ناشى شده و محل جگر به طرف راست‌ست و پشت جگر اعنى حدبهء او با قرعه پسين پيوسته و اين پيوستگى در بعضى مردم بشدت‌ست اعنى با قبرغه مس كرده و در بعضى مس نكرده و مشاركت كبد باصلاع و حجاب حسب مس اوست و شكم جگر يعنى مقعر او بمعده متصل‌ست على سبيل الاشتمال و سر جگر شروع مىشود و از برابر حجاب صدر و پاى جگر مىرسد تا عظم خاصره اندكى فروترست از قعر معده و نفع جگر پيدا كردن خون و ديگر اخلاطست تشريح مراره مراره يعنى زهره كه آن را تلخه نيز نامند جسمىست صغير و عصبانى مانند كيسه آويخته بر جگر بسوى معده و دو شعبه از عصب و شريان كه بر كبد آمده‌اند بر وى رسيده‌اند براى افادهء حس و حيات و مراره محل بودن صفراست و او را مفرغهء صفرا هم گويند آنچه صفرا از جگر برمىآيد در مراره جمع مىشود و دقت حاجت به كار مىآيد و نفع وى جذب صفراست از جگر زيرا كه اگر صفرا از جگر بمراره راه نمىيافت يرقان مىآورد و ديگر امراض احداث مىنمود و نفع ديگر از وجود مراره آنست كه وقت حاجت قدرى صفرا بر امعا ريزد جهت غسل امعا و تنبيه اجابت لهذا شعبه‌هاى كثير از مجراى مراره بجانب امعا واقعست و شعبهء باريك باسفل معده نيز اتصال يافته جهت تنظيف معده از رطوبات زيرا كه اجتماع رطوبات در وى باعث فساد هضم و ديگر آفات‌ست و كسى را كه اين شعبه فراخ مخلوق شده يا شعبه‌هاى كثير بسوى معده واقع شده باشد بسبب كثرت ريزش صفرا بر معده صاحبش هميشه در رنج و التهاب معده و ديگر آفات مبتلا باشد تشريح طحال يعنى سپر زد آن جسمىست مركب از گوشت و شريان‌هاى و گوشت وى ذى تخلخل‌ست به جهت انجذاب سودا و جذب طحال مرسودا را چون جذب كبدست مر كيلوس را و رنگ او مائل بكمودت‌ست و در ذات خود حس ندارد