قدرت احمد بن حافظ
12
بهج الحذاقت ( فارسى )
قصبهء ريه اى ناى شش كه مجرى تنفس است و اما امراض مقدار و آن به زيادت مقدار باشد يا به نقصان و آن نيز يا عام است يا خاص پس زائد عام مانند فربهى بسيار و زائد خاص مثل بزرگى زبان و ناقص عام مانند لاغرى بسيار و نافض خاص مثل لاغرى مردمك چشم و اما امراض عدد و آن نيز يا بزيادت باشد يا به نقصان و و آن هر دو يا طبعى باشد مانند انگشت زائد و يا غير طبيعى مانند ناخنه چشم و نقصان انگشت در خلقت يا با افتادن آن به مرض و اما امراض الوضع پس مانند فساد وضع براى نزديكى عضو يا دورى آن مر عضو ديگر را و وضع نزديك جالينوس نسبت بعض اجزاء ببعض است در قرب و بعد فساد وضع يا بخروج عضو باشد از موضع خود يا به غير خروج يا به حركت عضو باشد جايى كه سكون واجب است مانند رعشه و يا به سكون عضو باشد جايى كه حركت واجب است مثل سخت شدن مفاصل اى بند باى اعضا و يا امتناع حركت عضو از همسايه خود و يا بسوى همسايهء خود و اما امراض تفرق اتصال پس مختلف است نامهاى آن با اختلاف محلهاى خود چون زخمى كه بر جدار واقع است آن را خدش « 1 » گويند اگر باريك باشد و سحج « 2 » اگر پهن باشد و اگر در خارج گوشت باشد جرحت نامند اگر تازه و بىريم است و قرعه اگر ريم آورده است و اگر در استخوان و غضروف بعرض واقع شود و پس اگر منقسم به دو جزو يا اجزاء كبار باشد كاسر « 3 » يا فاسخ « 4 » نامند و اگر اجزاء صغار است مفتّت « 5 » و اگر به طول است صادع « 6 » خوانند و اگر در عصب و عروق واقع شود عرضى را باتر و طولى را صادع گويند و اگر دهنهاى عروق بگشايد باثق نامند و اگر در داخل گوشت واقع است اگر ابتداست وريم ؟ ؟ ؟ نكرده ورم گويند و الاخراج و اگر در طرف عضله باشد سك گويند و اگر در عرض است جزو « 7 » و اگر در طولست صادع نامند اگر قليل العدد است و الا فاسخ ف [ زخمهائى كه در استخوان سر واقع مىشود ] زخمهائى كه در استخوان سر واقع مىشود آن را شجه نامند و اقسام آن شش و هريكى بنامى مخصوص آنكه صداع آرد فقط آن را صادع گويند و اگر كسر در استخوان راه بايد باشمه نامند و اگر سپيدى استخوان نمايان گردد واضحه گويند و اگر قدرى استخوان زوايد منفله خوانند و اگر شكستگى قدام ؟ ؟ ؟ دماغ رسد آن را مامومه گويند و اگر تا جوف دماغ برسد جالفه خوانند و اللّه اعلم و اما امراض مركبه انست كه از اجتماع امراض مفرده پيدا شود و مانند سل كه از تپ دقيه و قرحه در ريه حادث گردد و بعضى امراض را از جهت تشبيه نام نهاده شود مانند داء الفيل چرا كه وران پاى مريض مثل پاى فيل گردد يا نامش از روى
--> ( 1 ) بالفتح خراشيدن و پوست باز كردن و بفحتين بمعنى خراش ( 2 ) بالفتح خراش ( 3 ) شكننده ( 4 ) سست ناتوان و تباه ( 5 ) ريزهريزه كرده شده ( 6 ) شكافته ( 7 ) بفتح حاى مهمله و تشديد زاء معجمة بمعنى بريدن