شمس الدين احمد

63

خزائن الملوك ( فارسى )

بدان منسوب گردد بخر الفم بوى بد از دهان آمدنست و اين مرض باعتبار سبب بشش نوع متنوع مىشود يكى آنكه حرارت غريبه در معده افتد و بر رطوبات وى مستولى گردد و از آنكه سطح فم بسطح معده مشاركت دارد حرارت مسطوره بر حوالى حنك و اصول دندان نيز استيلا يابد و رطوبات آنها به تصرف غريبه فاسد و متعفن سازد و بساست كه عفونت مذكوره بجرم اسنان سرايت كند و بواسطهء انطفاى حرارت غريزى بحفر و اسوداد دندان انجامد و از علامت اين نوع‌ست كه بعد تناول غذا كمتر شود چه درين هنگام حرارت متعفنه تخفيف يابد دوم آنكه بلغم عفن در معده مجتمع شود و بخارات متعفنه از وى مرتفع شده باعصاب فم گرايند و احداث علت نمايند و علامت اين نوع آنست كه از تناول غذا و شستن دهان فائده نشود زيرا كه منبع علت معده باشد سوم آنكه بوجه من الوجوه سوء مزاج حار در عمور رو نمايد و رطوبات آن را متعفن و مستحيل بكيفيت رديه سازد و علامت اين نوع برآمدن خون از لثه و بن دندان على الدوام‌ست چهارم آنكه رطوبات فاسدهء عفنهء حادة الكيفية بطريق نزله از دماغ بعمور ريزد و آن را فاسد و متاكل سازد و علامت اين نوع آنست كه مريض هرگاه باشياى حامضه يا بورقيه تمضمض كند رطوبات لزجهء منتن الرائحه از عمور و سر منجلب شده بسوى اشداق آيد اما بخر زوال نيابد چه رطوبات فاسده كه بمضمضه زوال پذيرد بدل آن ديگر از سر منجذب شود و ايضا برخى از مادهء موجبه در حوالى اعصاب كه محيط دندان‌ست متمكن باشد و اثر دواى مضمضه بدانجا نمىرسد پنجم آنكه رطوبت رديهء منتنه بجرم دندان نافذ شده آن را متاكل و متعفن سازد و حدوث اين نوع به ثقب اسنان هويدا باشد ششم آنكه بمشاركت ريه و عفونت آن حادث شود و اين نوع در آخر سلّ بمنصهء ظهور رسد ورم الحنك حنك بفتحتين به فارسى كام دهان و بهندى تالو گويند و ورم حنك را دو سبب بود يكى خون حار حاد الكيفية دوم رطوبت قليل الحرارت علامت دموى سرخى كامست و وجع و علامت رطوبت نرمى و سپيدى آماس بىدرد بود لثه داميه لثه بكسر لام و تشديد مثلثه و هاى موقوفه گوشت گرداگرد دندان كه بهندى مسورا گويند و داميه بر وزن راميه ماخوذ از دم بمعنى خون‌ست و لثهء داميه آنست كه از گوشت بن دندان خون سائل شود و سببش ضعف قوت غاذيهء لثه است ضرس بفتح ضاد معجمه و راى مهمله و سكون سين مهمله كندى دندان را گويند و مرض مذكور را دو سبب بود يكى داخلى دوم خارجى داخلى چون مرور خلط حامض بر دندان هنگام مندفع شدن آن بقى يا برآمدن ابخره از ان و رسيدن بدندان بود و خارجى همچو خائيدن و خوردن چيزى