محمد اعظم خان ( ناظم جهان )
92
اكسير اعظم ( فارسى )
به حمى دائمه مىگردد و بايد دانست كه ادوار نوائب حميات مدام لازم النظام و ترتيب بود مادام كه خلط عفن متغير از حال خود نگردد و نوع ديگر از اخلاط بدان مخلوط نشود و در تدبير مريض خطا واقع نگردد پس هرگاه خلط عفن از حال خود متغير گردد و مستحيل به نوع ديگر شود مثل آنكه خون مستحيل گردد هنگامى كه آن محترق و متعفن شود پس اجزاى لطيف او مستحيل به صفرا گردد و اجزاى غليظ او استحاله به سودا نمايد . و هرگاه آن را خلط ديگر عفن مختلط گردد يا خلط ديگر را عفن سازد تبى برانگيزد كه به حسب طبيعت آن نوبت كند . و اگر مريض تدبير ردى كه از آن اخلاط ديگر در بدن او متولد شود استعمال نمايد حميات مختلفه به حسب طبيعت هر واحد از آن برانگيزد و بدان سبب نظام ادوار حميات فاسد گردد يا قبل وقت آن تقدم نمايد يا ادوار ديگر غير ادوارى كه قبل آن بود حادث شود و زيادتى و كمى در آن به حسب مقدار تغير اخلاط و مقدار حدوث آن باشد . ابن هبة الله گويد بدان كه بعضى اطبا گويند كه سبب در اختلاف ادوار حميات اختلاف كيفيات اخلاط است پس مزاج صفرا حار يابس است و حرارت اقوى كيفيات فاعله و يبوست اقوى كيفيات منفعله است پس هرگاه حرارت در ماده يك روز اثر كند يبوست روز ديگر مانع آن گردد و بلغم چون بارد رطب است و برودت اضعف فاعلتين و رطوبت اضعف منفعلتين است منع او يعنى فترهء او اندك وقت باشد و آن شش ساعت است و مكث او هژده ساعت باشد و چون مرهء سودا بارد يابس است و در آن اضعف فاعلين اعنى برودت و اقوى منفعلين اعنى يبوست مجتمع شده سكون آن بسيار دراز مىباشد و آن چهل و هشت ساعت است و اخذ آن بيست و چهار ساعت بوده . بوعلى مىنويسد حمياتى كه آن را نوائب اقلاع و تفتير مىباشد گاهى نظام آن در مقدار دو زمانهء نوبت و راحت و در ازمنهء اشتداد و انتقاض شكسته مىشود به سبب اختلاف مواد در كثرت و قلت و غلظ و رقت و يا به سبب اختلاف آن در جنس به طوريكه بعض مواد منتقل شود پس جنس مادهء ديگر مخالف آن در نوع بهم رسد در كثرت و قلت و غلظ و رقت فقط بلكه در جنس و طبيعت چنانچه تب بلغمى به صفراوى منتقل شود چون تسخين بسيار استعمال كنند و تب صفراوى به بلغمى انتقال نمايد چون افراط تبريد و تغليظ كنند و گاهى ترك نظام آن از سوء تدبير مريض بود بهنحوىكه تغليظ غذا و تكثير آن كرده شود پس غلظ ماده زياده گردد و اين موجب عسر تحليل آن شود پس نوبت طول كند و يا به سبب ضعف مريض زيرا كه هرگاه قوتها ضعيف گردد بر سرعت تحلل ماده قادر نباشد پس نوبت طول كند و فتره كوتاه گردد و يا به سبب كثرت حس مريض زيرا كه چون حس قوى بود و نوبت را از ابتداى حركت ماده تا آخر آن ترك نمايد پس نوبت اطول محسوس گردد . و بدانند كه نوائب تب مقلعه در اكثر امر ابتدا به قشعريره يا سردى يا لرزه مىكنند و به عرق تحلل مىپذيرند و به سبب قشعريره و سردى و لرزه علىحده در نافض و برد مسطور گردد و سردى كه از سوزش حرارت بود نسبت آن به قشعريره كردن اولى از آن است كه نسبت آن به سردى كنند و اكثر آنچه از سوزش عارض شود مثل خلش سوزن در هر عضو بود و اما تحلل ماده به عرق بهر آن است كه حرارت معفنهء رطوبت ماده را مىگدازد و تحليل مىكند و رمايت آن باقى مىماند . و چون اين رطوبت غير محصور در عروق است اندفاع او در مسام از عرق سهل مىباشد و نوبتهاى تب لازمه كه تفتر مىكنند و منطقع نمىگردند ابتدا به سردى نمىكنند مگر به سبب ضعف قوت يا به سبب ميل حرارت غريزى به سوى باطن به باعث ماده پس دست و پا سرد گردد و اين علامت ردى است بنا بر دلالت او بر عجز قوت و بر كثرت و غلظ ماده و عدم نضج ماده هنوز و گاهى در بعض حميات سردى و قشعريره هر دو جمع شوند بهر آنكه ماده متعفن مركب از بارد و از لاذع بود و گاهى بعض حميات عفونت تركيبى يابند كه در هيئت تب لازمه شوند و اين مثلًا چنان باشد كه چون خلط ابتداى تعفن در موضعى نمايد پس هرگاه بر آن عفونت آيد خلطى از جنس او يا از غير جنس او در موضع ديگر متعفن شود پس اين عفونت ثانى به زمانه اقلاع نوبت عفونت اول ملاقى گردد بعده امر متصل شود همچنين حتى كه تب واحد لازمه معلوم شود و گاهى حميات عفنه به اقسام ديگر از تراكيب كه در باب احوال حميات مركبه مفصل مذكور گردد تركيب مىيابند و بدان كه ادوار حميات گاه دراز مىشوند و گاهى كوتاه و طويل آن به سبب غلظت ماده يا لزوجت آن به سبب كثرت آن يا سكون آن يا به سبب ضعف قوت يا به سبب ضعف حس يا به سبب انسداد مسام مىباشد پس خلط تحلل نمىپذيرد و قصر آن به سبب اضداد اين اسباب مىباشد پس آنجا كه اسباب درازى بيشتر جمع شوند بر طبق آن تب نيز ديرتر گذرد و آنجا كه اسباب كوتاهى بيشتر گرد آيند به حسب او تب نيز زود در گذرد و گاه نوبتها سريع و بطى مىشوند و بطوى آنها يا به سبب آن است كه مادهء قليل يا بطى الحركت به سوى معدن عفونت به سبب غلظ خود باشد و اين مثل مادهء ربع بود و سرعت نوبتها يا به سبب آن است كه ماده كثير بود مثل بلغم مگر بلغم زجاجى كه نوائب آن بطى گردد و يا ماده لطيف بود مثل صفرا بهر آنكه سريع الحركت به سوى معدن عفونت است و ردىترين حميات عفونيه حماى لازمه است كه عفونت در آن داخل عروق مىباشد بعد از آن حماى مقلعه كه عفونت در آن در جميع بدن يا در نواحى قلب بود و مشائخ را حماى صالبه يعنى تپى كه دوام نمايد و اشتداد كند كمتر عارض شود به سبب سردى مزاج آنها و