محمد اعظم خان ( ناظم جهان )

71

اكسير اعظم ( فارسى )

علامات خاصهء حميات يوم مميز از حميات ديگر به قول شيخ از خواص حمى يوم است كه آن از اسباب متقادمه بدنيهء سابقه نمىباشد بلكه اسباب آن واصله مىباشد و مبتدى به تضاغط نبود و آن در اكثر امر ابتدا به لرزه و سردى دست و پا و فرو رفتن حرارت و ميل به كسل و خواب و فرو رفتن نبض و اختلاف و صغر آن نمىكند بلكه گاهى در ابتداى او شبيه به سردى و يا اندك قشعريره و نخس به سبب رسيدن بخار كيموس ردى به اعصاب عارض مىشود و به سرعت زائل مىگردد و گاهى در آن به ندرت لرزه عارض مىگردد به سبب كثرت ابخرهء موذيهء عضلات به نخس آن و اشتعال آن غير لاذع تقشف باشد بلكه اندك خوش آينده بود مثل حرارت بدن تعب كشيده و صاحب سكر . و هرگاه در روز اول بول نضيج و نبض نيك باشد پس حكم بايد كرد كه حماى يوم است زيرا كه بول در اين متغير نمىگردد از حيثيتى كه حماى يوم است و همچنين براز او نضيج غير مائل به رنگى از رنگهاى اخلاط بود و گاه در بول غمامه متعلق و گاه طافى مىباشد با نيكوئى رنگ . و اگر اتفاق افتد كه رنگ آن به رنگ اعتدال نباشد قوام آن البته معتدل باشد و رنگ آن مع اعتدال قوام بدان جهت متغير مىگردد كه سبب تغير لون مقارنت آن مىكند و اگرچه به آن تب نباشد چنانچه در حمامى تعبيه و مانند آن گفته آيد و نبض در آن مائل بتواتر و قوت و عظم مىباشد به سبب شدت حاجت و عدم ضاغط مگر در حمى كه از انفعالات مضعفه باشد مثل هم و حزن كه در آن هنگام نبض ضعيف باشد و يا در فم معده خلطى لذاع يا برودتى موذى باشد و يا سببى ديگر از اسباب مصغر نبض غير تب بود و كم است كه به آن نبض مختلف باشد به سبب عدم آفت در قوت و اگر باشد با نظام بود به سبب ضعف سبب . و اگر مخالفت اين نمايد پس به سببى ديگر خواهد بود و مقدم بر حمى و يا مقارن آن مثل تعب شديد و يا لذع شديد در احشاء و مانند اينها و گاه نبض صلب مىگردد به سبب بهم رسيدن برودت شديد مكثف مبرد و يا حرارت آفتاب تيز مجفف و يا تعب شديد مجفف و يا گرسنگى و يا بيدارى و يا غم و يا استفراغ و غير آن كه موجب تجفيف گردد و گاه حركت انبساط آن سريع و انقباض آن بالطبع مىباشد و سريع نمىگردد زياده‌تر از نبض طبيعى مگر به ندرت و سرعت آن قليل مىباشد زيرا كه در آن حاجت به ترويح زياده‌تر از حاجت به اخراج بخار فاسد بود به جهت آن‌كه بخار در آن فاسد نبود به قياس معتدل بلكه گرم بقياس آن بود . و چون شناخت حال نبض و انقباض او مشكل گردد و از نفس حال او را دريافت نمايند و نبض بعد از زوال حمى يوم به عادت طبيعى آن بدن عود مىنمايد و اين علامت جيد است و بدان كه هرچند بول و نبض در آن نيكوتر باشد دلالت بر حماى يوم كند . و اگر چنين نباشد لازم نيست كه حمى يوميه نباشد زيرا كه در بعضى حميات يوم مثل تعبى و تخمى و وجعى اكثر بول رنگين و نبض مختلف يا ضعيف يا صغير مىباشد . و از دلائل حمى يوم آن است كه ابتداى آن سبك ملائم باشد و زمانهء تزيد آن از دو ساعت زياده نباشد و به انتهاى آن اعراض شديد مصاحب نبود و حمى عفنه به ضد اين بود . و ايضاً در آن اعراض صعب و حدت حرارت شديد نمىباشد و با آن اوجاع رأس و پشت و مانند آن كم مىباشد . و اگر با آن صداع يا وجع باشد ثابت لازم نباشد بعد زوال آن و اين دلالت مىنمايد بر آن‌كه حمى يوميه است و اكثر زوال آن به عرق و به نداوت و ترى بدن شبيه به عرق طبيعى مىباشد نه مثل خلطى . و ايضاً نه شديد الافراط در كميت بود به سبب عدم ماده بلكه قريب از عرق طبيعى مىباشد در مقدار او چنان كه او قريب از آن است در كيفيت آن پس اگر عرق بسيار بينند حماى يوم نخواهد بود بلكه خلطى بود و از آنچه تجربهء حمى يوم بدان مىكنند اين است كه صاحب او را در حمام داخل كنند پس اگر مكث در آن مثل قشعريره غير معتاد پيدا كند معلوم كنند كه آن تب حمى عفينه است و صاحب او را از حمام فى الفور بيرون آرند و اگر حال او مطلقاً متغير نگردد آن حماى يوم باشد اسباب انتقال حمى يوم بدان كه حماى يوم بسا است كه منتقل مىشود به حميات ديگر به قدرى كه بر آن اعضا و اخلاط را در استعداد دريابد و به قدرى كه مقارن گردد به سوى آن از اسباب ديگر مثل جوع يا سهر و غير آن و از خطا در تصرف غذا مثل آن‌كه اگر حال اقتضا نمايد كه صاحب او را غذا داده شود يعنى اگر مزاج آن حار يابس و اخلاط صفراوى يا دموى حار باشد و طبيب خطا كند و آن را غذا ندهد به زودى انتقال نمايد در ابدان صفراوى و لاغر به حماى دق اگر اعضاى اصلى گرم گردند و يا به حماى محرقه اگر در صفرا حدت و احتراقى بهم رسد و در ابدان لحمى دموى به سونوخس كه آن حماى دموى غليانى بلا عفونت است و بسا است كه انتقال مىنمايد به حماى عفونى و همچنين اگر حمى يوميه محتاج به معاونت در تفتيح مسام و تخلخل جسم باشد و نفرمايند حرارت مشتعل گردد اندر اخلاط محتسبه در بدن به اشتعالى كه به قوت گرم كند و متعفن سازد علامات انتقال حمى يوم بحميات ديگر دليل آن اين است كه حماى يوم بدون عرق و يا ترى و نمى بدن و يا با عرق اندك به غير نقاء به عرق فرو نشيند و مدت انحطاط آن طويل متعسر باشد به غير آن‌كه نبض به حالت اصلى آيد