محمد اعظم خان ( ناظم جهان )

641

اكسير اعظم ( فارسى )

و صفت او اين است كه بگيرند موم روغن به روغن گل و از آتش فرود آورده اندك سفيداب ارزيز مغسول بر آن اندازند و حركت دهند تا منجمد گردد بعده در هاون انداخته سفيدى بيضه داخل كرده حل نمايند تا مختلط گردد . و هرگاه سرد شود بر سر و جاى بثور طلا كنند تا آن‌كه بثور نرم گردد و رقيق آن نضج يابد و ريم او به آهستگى خارج شود و آنچه نضج نيابد و جلد او سخت شود بشكافند تا بدان داخل او بگشايد اگر فصل زمستان باشد از هوا محفوظ دارند بخوف تشنج و كزاز و خوف اين بهر آن است كه در حجاب موضع بر قحف خارج شده و اهل سام علاج اين قروح و بثور قفا بداغ و استيصال مىكنند و از علاات مختصهء او اين است كه چون بگشايد مدام ترشح كند و مرهم را قبول نكند مگر بجهد و لهذا امر مىكنند بتجديد مرهم بر آن در هر روز بدفعات بسيار و همچنين هر جراحت و خراج كه در عصب و غشا باشد دائم ترشح كند و از اعراض اين قروح است كه چون مندمل شود ختم بزمانهء دراز كند لحم زائد بر جراحات و قروح و اين به سبب افراط در انبات لحم باشد و اين انبات يا از فعل طبيعت بود بدون اعانت او از ادويه و تدابير و يا از دفع مع اعانت فعل ادويهء منبته و تدابير و اين افراط لا محاله فىنفسه مضر است پس احتياج افتد در علاج اين به ادويهء جاليهء مجففه اگر لحم زائد در مسلك تكون بود و نبات قريب العهد بتكون باشد و اما اگر عهد تكون او بعيد بود و گوشت خشك شود و بالاى آن جسم صفاقى بجاى جلد برويد ادويهء مذكوره كفايت نكند بلكه مىبايد كه قوت آن قوىتر از آنها باشد حتى كه لحم زائد را بخورد و بوسيده كند و آن را دور گرداند و هر دوا كه كمتر در سوزش باشد آن بهتر بود و واجب است كه در اينجا توقع معونت طبيعت ندارند چنان كه در انبات لحم اميد مىدارند زيرا كه او فعل طبيعى است و خوردن گوشتى كه طبيعت آن را پيدا كرده بمعونت دوا بود فلهذا واجب است كه اكثر تعديل بر دوا باشد و دوايى كه غليظتر و ثابت‌تر بود آن در اين باب نافع‌تر باشد نه از جهت قوت كه گاهى لطيف قوىتر بود بلكه از اين جهت كه انفعال او از هوا و از اخلاط مزاج كم باشد و ثبات او بحاله بيشتر بود و اين ادويه مثل قشور مس و صدف سوخته و هر دو نوع خارپشت به گوشت آنها سوخته ليكن خارپشتها تنقيه اندك كنند و قبض لحم بيشتر نمايند از آنچه سزاوار است و قوىترين چيزهايى كه مذكور شد زهرهء حجر مسمى اسيوس است و قوىتر از اين زاج سورى و غرى الذهب و قلقطار و زاج است و سوختن اينها قوت و لذع هر دو كم كند و لطافت آنها زياده كند و زهرهء مس قوى است و مثل زنگار نيست و از چيزهايى كه گوشت زائد را خوب بخورد و اشخار و زنگار است و بسيار باشد كه گوشت زائد را تحليل و لاغر كنند اگر بر آن پارچهء مبلول در آب درياى شور يا به آبى كه در آن نمك تلخ حل كرده باشند بنهند و يا بگيرند اشخار و آهك و آب نارسيده و در هفت چند آن آب حل كرده به آفتاب تا يك هفته بدارند و در هر روز هر وقت به چوب برهم كنند تا آن‌كه غليظ مثل گل گردد و از آن اقراص ساخته استعمال كنند و همچنين قرص بنطلوفس و مرهم اخضر عجيب است و دواى مرتب از قشور مس و دقاق كندر و جميع ادويهء معموله براى اربيان در امراض بينى . صفت دواى خشك مجفف گوشت زائد بگيرند مرداسنگ و زنگار و قلقطار و چرك نقره مساوى . طلا كه گوشت افزون را بخورد بلا سوزش زرنيخ سُرخ خربق سياه هر يك پنج درم توبال مس ده درم همه را به روغن گل سائيده طلا كنند . ايضاً كه به جهت خوردن گوشت زائد مكرر به تجربه رسيده و درد كمتر آرد مغز حب السلاطين چهار جزو زنگار دو جزو هر دو را خوب سائيده بر موضع چسپانند و بالاى آن مرهم ديگر بگذارند سقطه و ضربه سقطه آن است كه شخصى بر چيزى بيفتد و ضربه آن‌كه چيزى ديگر بر آن شخص افتد و اين هر دو بفسخ و رض الم و ايذا رسانند و اتصال استخوان و اغشيه و اعصاب و رگهاى بزرگ متفرق گردانند و هر قدر كه جسم بزرگتر باشد خطر شديدتر بود و لهذا اطفال و كذا مردم نحيف را ضرر و اذيت در سقطه چنان عارض نشود كه بالغان و فربهان را عارض گردد و با وجود نرمى اعضاى اطفال و قبول او براى انفصال و برهنگى اعضاى نحيفان و بسيار مردم از بلندى عظيم افتند و ايشان را از آن ضرر معتد به عارض نشود و گاهى از آن احتباس براز و بول معارض شود به سبب التواى امعا و خروج بعض او از موضع او و به سبب آفت عارض بعضلهء حابس بول مثل فسخ و الم مانع از استرخاى آن براى مخرج بول و گاهى از آن خروج بول و براز به غير ارادهء عارض شود اما خروج بول به سبب انقطاع عضلهء حابس بول يا عصب او و استرخاى آن بود . و اما خروج براز به سبب استرخاى عضله و ضعف قوت امعا با سقوط آن و عجز از امساك او بود و گاهى از آن نفخ شكم و شدت نفس و انقطاع آواز و كلام عارض شود و سبب اين جمود خون در شكم است آنچه هنگام انقطاع بعض عروق باطنى حاصل شود و گاهى از آن سقوط قوت عارض گردد و اين را موت لازم شود و علامت اين انقطاع كلام است و سرنگون كردن و ذهول نفس و عرق پيشانى و زردى يا سبزى چهره زيرا كه اين همه آفات تابع سقوط قوت بود و گاهى قى الدم با لينت طبع عارض شود و اين قاتل است مگر آن‌كه با خون طعام قى كند يا ظاهر بدن او ورم كند ليكن اگر آن