محمد اعظم خان ( ناظم جهان )
620
اكسير اعظم ( فارسى )
اگر فى الحال نفع نكند همراه او مضرت نباشد و غير موافق يا مخالف بود بنا بر آنكه ضعيفتر باشد و دلالت كند بر آن زيادتى چيزى كه آن ضد متوقع از آن است از تجفيف يا تنقيه و غير آن از غير فساد ديگر پس واجب بود كه در قوت او افزايند و يا مخالف بود بوجوه ديگر مثل آنكه تسخين او فوق آن بود كه به سوى آن احتياج باشد پس سُرخى و التهاب حادث شود و محتاج بكم كردن قوت آن گردد و تسكين التهاب او در اين وقت به مرهم مبرد كنند و يا بدان ميل بسياهى و تيرگى نمايد پس بدانند كه آن تبريد او مىكند و با تسخين او به قدر محتاج اليه نهباشد پس احتياج بزيادهء كردن در قوت سخونت نمايند و يا ترهل او نمايد پس حاجت بزياده كردن در قوت قوابض و مجففات مثل گلنار و مازو و مانند آن افتد و يا تجفيف نمايد پس احتياج بتدارك تجفيف آن گردد بدان چه ذكر كرده شود و يا آن را بخورد و غائر گرداند چنانچه بيان كرده شود پس حاجت بشكستن قوت جلاى او شود و بسيار باشد كه دوا موافقت نكند بهر آنكه مزاج مريض مفرط در كدام باب باشد پس احتياج افتد بدوايى كه در ضد آن باب قوى باشد حتى كه اعادهء او بمزاج او نمايد و يا ضعيف در باب موافقت او باشد . [ ابو سهل ] ابو سهل گويد كه جميع قروح خالى از آن نيست كه يا به آن چيزى از جوهر اعضا نرود و قرحه كه همچنين باشد آن شق مفرد صرف باشد و آن محتاج بجمع و ضم يك جزو او به ديگرى باشد فقط . و اگر شق عظيم باشد مع ذلك محتاج به دواى مجفف بود و يا قرحه چيزى از جوهر اعضا برود و اين جوهر خالى از آن نيست كه يا جلد تنها باشد و يا لحم تنها و يا جلد و لحم هر دو و اما رفتن جلد تنها محتاج به اشيائى باشد كه ادمال و تخم قرحه نمايد اعنى چيزهايى كه سطح ظاهر را از لحم به سوى صلابت بتغير دهد حتى كه قائم مقام جلد گردد و اشيائى كه اين فعل كند بعضى از آن بنفسه اين فعل نمايد مثل ادويهء قابضه چون مازو و پوست انار و بعضى از آن اين فعل به طريق عرض كند بمنزلهء ادويهء حاده چون زنگار و قلقطار و اما رفتن گوشت تنها در ابتداى امر محتاج به ادويه باشد كه گوشت را بروياند بعد از آن به ادويهء كه گوشت را به جلد الصاق نمايد و اما رفتن گوشت و جلد هر دو اولًا محتاج به علاج از اشياى باشد كه گوشت بروياند بعد از آن بچيزهايى كه اندمال نمايد و دواى حاد مثل زنگار را اگر اندك استعمال نمايند ادمال و تختم قروح كند . و اگر از آن كثرت كنند گوشت را بخورد و قرحه را غائر گرداند و پيدا شدن گوشت محتاج بماده و فاعل بود و مادهء او خون جيد است و لهذا مىبايد كه صاحب قرحه را به اغذيهء مولد خون محمود غذا دهند و مقدار آن به حسب تمكن قوت بهضم آن باشد و فاعل او طبيعت عضو بود و لهذا سزاوار است كه تقويت طبيعت عضوى نمايند كه در آن احتياج بروئيدن گوشت بود و اين بتعديل مزاج او باشد و هر دوايى كه بدان علاج قرحه كنند آن مجفف بود مگر آنكه اگر از آن اراده رويائيدن گوشت باشد بايد كه ادويهء كه بدان معالجهء قرحه كنند در تجفيف كمتر باشد تا به افراط تجفيف نهنمايد و از رويانيدن گوشت در قرحه باز ندارد ليكن آن را تجفيف به مقدارى بايد كه آنچه در قرحه از صديد باشد آن را خشك نمايد و مىبايد كه با وجود قلت تجفيف خود جلا و غسل دهد تا چرك قرحه پاك گردد . و اگر دوايى كه بدان علاج قرحه كنند از ادويه باشد كه بدان ارادهء الصاق لحم بود بايد كه تجفيف او بيشتر از تجفيف دواى باشد كه گوشت را بروياند بهر آنكه برويانيدن گوشت احتياج نيست بلكه به تجفيف فقط . و اگر احتياج به اين افتد به مقدار اندك باشد و بايد كه جالى و غاسل نيز نباشد بلكه قابض بود . و اگر دوايى كه بدان علاج قرحه كنند از ادويه باشد كه بدان اراده ادمال و ختم بود بايد كه ادويهء قروح شديدتر در تجفيف باشد و اين بهر سخت كردن لحم و گردانيدن او مثل جلد بود و ادويهء كه گوشت بروياند بايد كه يبس آنها قريب درجهء اول باشد پس اگر همه بدن يا عضوى كه در آن قرحه است در مزاج رطب نر باشد و قرحه در رطوبت كم بود بايد كه علاج از ادويه نمايند كه در آن يبس كمتر بود مثل آرد جو و آرد باقلا و كندر . و اگر بدن يا عضو خشك باشد و قرحهء تر بود يا خلاف اين باشد يعنى قرحه خشك و بدن و عضو هر دو رطب بود بايد كه ادويهء متوسط الحال در يبس باشد مانند آرد جو و بيخ سوسن آسمانجونى . و اگر بدن يا عضو در يبس شديدتر و قرحه رطب تر باشد بايد كه ادويهء شديد اليبس مثل زراوند و شجرهء جاؤشير بود و قرحه غائر اگر در عضوى معتدل المزاج ميان حرارت و برودت باشد بايد كه علاج به دوائى نمايند كه تجفيف به غير تسخين يا تبريد كند مثل كندر چون به آرد جو يا آرد باقلا آميزند . و اگر قرحه در عضوى باشد كه آن را حرارت بسيار بود بايد كه علاج به ادويهء مجفف و مبرد نمايند مثل آرد جو يا آرد باقلا . و اگر در عضوى باشد كه برودت بسيار بود بايد كه علاج به ادويه كنند كه تسخين و تجفيف به حسب مقدار برودت او باشد پس اگر برودت او اندك بود بيخ سوسن آسمانجونى و آرد كرسنه استعمال كنند . و اگر برودت او بسيار باشد زراوند و شجرهء جاؤشير به كار برند . [ مجوسى ] مجوسى گويد كه قروح متقاومه را ادمال مىكند و دبق و كندر هر واحد يك جزو زنگار سدس جزو همه را باريك سائيده موم و روغن گل آميزند تا مرهم سود بر موضع طلا كنند كه اين دوا قوى الادمال است و گاهى در ابدان نرم مثل زنان و صبيان و خواجهسرايان دواى مجفف به غير لذع كفايت كند مثل مرداسنگ و شيح سوخته چون باريك سوده بر موضع بپاشند