محمد اعظم خان ( ناظم جهان )
619
اكسير اعظم ( فارسى )
آيا به سوى قرحه از بدن چيزى مىرويد يا نمىريزد بلكه منقطع شده پس اگر چيزى به سوى آن نريزد قصد به علاج نفس قرحه كنند . و اگر به سوى آن چيزى بريزد و مشغول منع چيزى كه به سوى آن مىريزد از فصد يا اسهال يا قى كنند زيرا كه گاهى قى نيز در اين نفع مىكند و بقراط بدان شهادت داده . و اگر در قروح ريزههاى استخوان يا اغشيه يا غير آن باشد استعجال در جذب او نكنند بلكه عمل بدان چه در باب عظام خواهم گفت بايد كرد و اول چيزى كه تدبير او در امر قرحه واجب بود آن تقيح به ادويه است پس تنقيه به ادويهء او پس انبات لحم و ادمال . و اگر قرحه را پاك مستوى بلاغور يابند صرف ادمال به دواى نمايند كه در آن سوزش نبود و اما در چرك و ارزجالى لاذع چاره نباشد و در ابتداى علاج احتياج بلذاع افتد بعده تدرى به دوائى نمايند كه در لذع خفيفتر باشد تا آنكه وقت رويانيدن گوشت برسد و اوفق در اين همه آن است كه تا ممكن باشد درد نيارد به سبب جذب او مواد را و خصوصاً چون آنجا حرارت و التهاب باشد و واجب است كه اسباب مانع اندمال را معلوم كنند و آن اسبابى است كه شمار آن كرده شد و گفتيم كه او آن است كه بدان قرحه ميل برداءت كند پس اگر اولًا فالج آنها نكنند به علاج قروح كما ينبغى فراغت نيابند بلكه ممكن نبود و بسيار باشد كه اصلاح مزاج عضو در اصلاح قرحه كفايت كند و بساست كه قرحه مترهل و نرم بود بر آن گوشت بد برويد و آن فى نفسه بسرخى و گرمى باقى ماند علاج به اطليهء مبرد لحم گرداگرد آن كنند به مثل آب عنب العثلب به گل ارمنى و سركه و اطليهء صندليه و كافوريه بر برف سرد كرده و هموار چنين كنند تا آنكه جرح مندمل و تنگ گردد و در قروح شديد الوجع بايد كه اولًا مشغول به تسكين درد شوند و اين لا محاله به مرخياتى بود مثل روغنها و غيره كه معلوم است اگرچه آنها مضاد بقروحاند بهر آنكه چون درد ساكن نشود طبيب را قدرت علاج نباشد . و چون تسكين درد كند تدارك قرحه نمايد و قروح و ضرو يعنى چرك ناك محتاج به پا كردن بود و او آن است كه رطوبات او و آنچه از آن سيلان كند مختلف اللون باشد و كثرت نمايد و گاهى به غسل و گاهى بذرورات و مراهم پاك كرده مىشود . و چون پاك نكنند ملاقات دواى صرف تا جرم آن ممكن نباشد و خصوصاً ذرورات پس واجب است كه پاك كنند پس گوشت برويانند و در دواى منفى جلاد بسيار بود و جلاى منبت لحم اندك بود چنانچه دانستهاند و گاهى گوشت ردى برويد پس احتياج تاكل آن به دواى حاد افتد و از خارج بمبردات طلا كنند بعد از آن قلع او به دوائى كنند كه بدان قلع خشكريشه كرده مىشود پس علاج كنند . و ايضاً اين طريق علاج ما براى ناصورهاست بهر آنكه درآنها محتجا بقلع خزف آنها پس بمعالجهء آنها مىشويم و دواى واحد به حسب بعض ابدان منبت لحم و به حسب بعض آن اكال شديد الحيلا بود . و چون آن بدن بسيار نرم باشد و به حسب بعض آن غير جالى و غير منبت بود و لهذا احتياج دوا در بدنى به سوى تقويت او افتد يا بزياده كردن وزن او يا بكم كردن روغن او يا به اضافهء دواى ديگر كه در آن تجفيف و جلا باشد و در بدن ديگر بقياس آن اكال بود پس احتياج شود بكم نمودن از وزن او يا زياده كردن در روغن او يا اضافه كردن بعض قوابض اولى قروحى كه دواى او قوى سازند آن است كه اندمال او عسر بود و واجب است كه دوا بر قرحه تا سه روز بدارند بعده بگشايند چه اگر قبل اين دور كنند عمل خود نكند و لازم است كه روغن از قروح دور دارند . و اگر چاره نباشد روغن بيد انجير و روغن مورد و روغن مصطكى به كار برند . و چون قرحه صرف باقى باشد و عضو حامل آن قرحه حساس بود لازم است كه نرمى در علاج و وضع ادويه بر آن و استعمال بندش و غيره به عمل آرند و از دردمند كردن او به دواى قوى حذر كنند و اما در عضو بليد الحس از علاج واجب توقف نبايد كرد و عضو باطن و شريف الخطر و كثير النفع و قابل آفات به سرعت از قبيل عضو حساس و در حكم او است و اضداد آنها از باب غير حساس يا ضعيف آن است و از اينجاست كه قروح باطنى متحمل نمىشوند مثل زنگار و مانند آن و خصوصاً آنچه نوشيده شود و اكثر به مغزيات مثل كتيرا و صمغ محتاج بود و آنچه بدان حقنه كرده شود محتاج ميان هر دو امر باشد و از تدبير صواب در علاج قروح ساكن داشتن اعضاى آنها است كه و تحرك به حركت آهسته در ابتدا مضرت كمتر دارد از آن كه بعد از ابتدا حركت سخت كند و خصوصاً در بدن ردى الاخلاط . و واجب است كه در علاج قروح احتياج اين معنى كنند كه از تجاور او التحام ميان دو عضو متجاورين واقع شود مثل لصق كه واقع شود ميان به پلك و چشم و ميان هر دو پلك و ميان دو انگشت و كهوف و مخابى سريع الاستحاله بنواصير است و قروح مجاور شرائين و اوردهء بزرگ مؤدى بورم لحم رخو كه مجاور او باشد مثل كنج ران و بغل و پس گوش گردد چنانچه چرب و مانند آن از آنچه مذكور شد و بعينه بدين سبب مؤدى مىگردد و خصوصاً چون بدون ردى مملو بفضول باشد و در اين هنگام درد اشتداد نمايد و مؤدى به قرحه گردد پس واجب است كه علاج آن اولًا به تنقيهء بدن نمايند بدان چه در باب او مذكور شد و تا تنقيهء ورم حادث در لحوم مذكوره نكنند اسيد علاج قرحه نبايد داشت و احتياج افتد در مثل اين بحفظ قرحه از اذيت بباسليقون و مانند آن اگر بدن پاك باشد و ميان آن و ميان عضو حاجز مانع از تاذى به سوى قرحه در هر سال سازند و واجب است كه وصيت جامع بشنوند و آن اين است كه از واجبات است كه آنچه بدان معالجهء قرحه كنند با موافق بود يا غير موافق پس موافق