محمد اعظم خان ( ناظم جهان )
614
اكسير اعظم ( فارسى )
و خوف بريدن شريان و عصب نباشد برابر آن جايگاه بشكافند و پيكان بدان جانب بيرون آرند و در جمله اجتناب بايد كرد تا پيكان و غيره شكسته شود و آن را بيازمايند و به آهستگى بجنبانند تا اندازهء غزر در آن و تشبث و تقلقل او اندر آن دريافت گردد و بجنبد پس به استقامت بركشند و سر آله بر كشيدن خش چون سوهان باشد تا پيكان و غير آن را سخت بگيرند و نگذارند بسيار باشد كه پيكان و غير آن را روزى چند بگذارند تا جنبان شود پس بركشند . و اگر پيكان در استخوان خليده سخت شده باشد و بر كشيدن آن نتوان گرداگرد بمثقب ثقبه كنند تا آسان برآيد . و اگر پيكان در اندامى شريف نشسته باشد چون دماغ و دل و جگر و شش و امعا و مثانه و رحم و علامات بدظاهر شده باشد دست بدان نبايد برود نبايد جنبانيد و طبيب بايد كه خويشتن را از علاج آن صيانت كند تا از جهال ملامت به دو نرسد خصوص چون داند كه مجروح خلاص نخواهد يافت پس اگر علامتهاى بد ظاهر نشود و گمان افتد كه مجروح خلاص خواهد يافت خطر علاج او با اولياى او بايد گفت پس علاج كند از بهر آنكه بسيار ديدهاند كسانى را كه چنين جراحتهاى با خطر افتاده است و اميد خلاص نبوده و علاج كرده بفرمان حق تعالى خلاص يافته . اما ادويهء جاذبه كه بخاصيت خار و پيكان را برآرد اين است كه اشق را حل كنند و بر آن موضع نهند كه اين جاذب قوى است . و اگر با عسل به سرشند قوىتر بود و بيخ نى فارسى رطب بكوبند و ضماد سازند تنها و با عسل سرشته . و ايضاً برگ خشخاش سياه و برگ درخت انجير با پوست جو و يا بزر البنج خصوصاً با قلقديس و كذلك ثمره بيخ بحاله . و ايضاً انواع خيرى و زراوند و پياز نرگس اين همه ادويهء جاذب است و از ادويهء حيوانيه بسيار است از آن جمله ضفدع مسلوخ سخت عجيب است كه دندان را برافكند . و ايضاً سرطان سوده و اربيان و جميع پنيرمايهء جانوران . و گويند كه عظايه سخت جاذب است و از مركبات سر عظايه است به زراوند طويل و بيخ نى و پياز نرگس . شيخ و گيلانى مىنويسند خلقى كثير را ديدم كه گاهى پيكان در ابدان مىماند و جراحت ايشان مندمل مىشود در سالها و ناصور عارض مىشود و بعد از آن بر مىآيد پس مىبايد كه در اخراج پيكانها به قطع لحم بسيار و استخوان و مانند آن سختى نكنند كه در بقاى آنها ضررى چنان نيست كه محتاج به آن سختى گرداند و در اخراج سهام مىبايد كه قبل آن سهام را معلوم كنند چه بعضى از آن از چوب و بعضى از قصب باشد و ازجهء آنها از آهن بود و از مس و از رصاص و از شاخ جانوران و از استخوانها و از سنگها و از نى و از چوب و بعضى از آن مستدير باشد و بعضى را سه چهار زاويه بود و بعضى را يك زبان يا دو سه باشد و بعضى را زج مائل بخلف بود تا هرگاه به سوى خارج بكشند در جسم متعلق گردد و در بعضى مائل بقدام تا مندفع گردد و سواى اينها نيز اقسام او بسيار است و كذا طريق برآوردن هر يك به حسب آن باشد . و اگر بعد برآوردن پيكان جراحت را ورم حار عارض شود علاجش به تنطيل و اضمده كنند و بعد فصد لزوم موضع نبرد و صندلين و آب كاسنى و آب گشنيز و مانند آن كنند و بر رفاده صندل خشك نهند و باقى همان است كه در اقوال سابق مسطور شد قروح بدان كه قروح متولد مىشود از جراجات و از خراجات منفجره و از بثور پس تفرق اتصال كه در گوشت افتد چون ريم كند آن را قرحه نامند و قرحه گاهى از بثور متاكله و گاهى از انفجار اورام و گاهى از تقاوم جراحات حادث شود و ريم كردن آن را لازم بود و سبب ريم كردن آن است كه غذائى كه به سوى آن آيد مستحيل بفساد گردد و به سبب ضعف آن عضو . و ايضاً به سبب ضعف او فضول اعضاى مجاوره به سوى آن رود و آنچه از ريم رقيق باشد آن را صديد نامند و به فارسى زردآب گويند و آنچه معتدل و هموار و سفيد باشد آن را قيح گويند و مده نيز خوانند و اختلاف الوان آن دليل بر احوال قروح بود فلهذا تيرگى و زردى آن دال برداءت قرحه و قرب موت بود و وسخ سفيد دال بر نضج از مائل بسياهى باشد و صديد از مادهء گرم و رقيق و مائيت آن تولد كند و وسخ از مادهء غليظ و تباه و وقيح از مادهء كه نزديك به اعتدال بود و صديد توليد ورم بيشتر كند و قرحهء كه از آن صديد آيد محتاج بچيزهاى خشك و سرد بود و قرحهء كه با وسخ بود به ادويهء لطيف و جالى و از قروح بعضى بر جلد در ظاهر بدن بود و بعضى با غور و آنچه با غور باشد دو گونه بود يكى آنكه گوشت گرداگرد آن صلب گشته و چهل روز بر آن گذشته و لبهاى قرحه سطبر شده باشد و آن را ناصور گويند و آن جدا مسطور گردد دوم آنكه گرداگرد او صلب نباشد و آن را كهف و مخبّا گويند . بعضى اطبا مخبّا آن را گويند كه زير جلد نفوذ كرده باشد و ريم او ميان پوست و گوشت بود و كهف آن را نامند كه در گوشت خانه كرده و عطفى زير گوشت نموده يعنى به جانبى ميل كرده باشد چنان كه گذر او راست نباشد و اندرون او فراخ بود و گروهى ديگر هر قرحه را كه در گوشت خانه كرده باشد و اندرون او فراخ بود آن را كهف گويند و آن را كه اندرون او تنگ بود و عميق باشد ناصور گويند . و هرگاه صلابت بر قرحه ظاهر بود آن را قرحه خزفيه نامند . و ايضاً قروح منقسم مىشود به اصناف بسيار چنانچه بعضى مولم بود