محمد اعظم خان ( ناظم جهان )
518
اكسير اعظم ( فارسى )
سه درم به آب كاسنى سرشته حبها سازند شربت يك مثقال و از وضعيات مجربهء من اين است خاكستر نخود و جو و كنجد بريان هر واحد يك جزو صبر حنا مرداسنگ مرتك هر واحد نيمم جزو به سركه و قطران و روغن حبة الخضرا سرشته بشب طلا نمايند و صبح به طبيخ مغز خربزه و نخود و كرسنه بشويند و گاهى معالجهء اين مرض بتشريط سر و وضع محاجم مىكنند تا آنكه ماده را پاك كند و بعضى مردم سه مرتبه موى را مىكنند و ميان آن بزفت تا يك هفته طلا مىكنند بعد از آن بصبر و كندر و مر و زعفران بر سر طلا مىنمايند و اين علاج دشوار است ليكن مجرب است و از فوائد غريبه اين است كه چون پيه خارپشت و مرغابى به خون كبوتر آميخته طلا كنند حزاز را ببرد و موى را بروياند و كذا ماليدن عصارهء قثاء الحمار و آنچه در آن كفايت و صلاحيت اين است در بحث قوبا گذشت داء الثعلب و داء الحيه داء الثعلب آن باشد كه موى بريزد بهطورىكه عضوى از مو عارى ماند و فسادى در جلد پديد آيد . و اگر پوست باريك نيز به آن جدا شود آن را داء الحيه گويند و اكثر حدوث اينها در سر و ريش و ابرو باشد و سبب تولد اينها مادهء رديست كه در جلد و در منابت بيخ مو قرار گيرد و بيخ مو را به سبب خوردن آن و منع غذاى جيد از آن فاسد سازد و آن ماده گاه صفراى حاد و گاه سودائى احتراقى و گاه بلغم شور محترق و گاه خون فاسد غليظ بود الا آنكه مادهء فاعلهء داء الحيه در عفونت و فساد شديدتر از مادهء داء الثعلب مىباشد و لهذا داء الحيه و در به شدن مشكلتر بود و داء الثعلب در زوال سهلتر باشد و فقدان نبات شعر كه به سبب قلت بخار دخانى و غور مواد صالح و خون جيد فاضل بود چنانچه در آخر امراض محلله و حميات طويله مىباشد و يا به سبب تكاثف جلد يا به سبب فرط لين او يا به سبب كثرت و سعت مسام يا فرط ضيق آن خلقى يا عارضى بود آن را داء الثعلب و داء الحيه نمىگويند بلكه سبب در اين هر دو مرض انسداد مسام به سبب نفوذ مادهء ساده در آن و منع نفوذ ببخار دخانى بود پس از آن سبب موى در آن متولد نشود . و ايضاً جميع انواع اين انسداد داء الثعلب و داء الحيه نمىنامند بل آنكه مع ذلك محدث آفت ديگر در جلد نباشد به سبب فقدان نبات مو از آن مثل سعفه كه در سر حادث مىشود و مانند آن از قروح رديه و همچنين برص سفيد چون از بلغم كثير مسدد مسام باشد و مزاج جلد را فاسد كند و همچنين انسداد اين مسام بنفوذ مواد سوداوى مفسد هيئت عضو و قوام جلد چنانچه در جذام مىباشد . و به قول طبرى فرق در داء الثعلب و داء الحيه آن است كه در داء الثعلب موضع فقدان مو املس نرم بود چنانچه انسان احساس نمايد كه آن را روغن مس كرده و در داء الحيه جلدى كه از آن مو زائل شود خشن شبيه به اصول پرهاى باشد كه از طائر كنده باشند و داء الثعلب و داء الحيه چون در مشائخ پديد آيد بصعوبت زائل شود پس اگر به شود و موى برويد سفيد نرم مخالف رنگ موى سفيد ايشان برآيد . و مجوسى از بقراط نقل كرده كه هرگاه انسانى را داء الثعلب باشد بعد از آن آن را مرض معروف به دوالى پيدا شود موى سر او عود كنند و كسى را كه داء الثعلب باشد دوالى آن را كم حادث شود . سعيد گويد كه در اكثر امر حدوث اين هر دو مرض از غلبهء بلغم شور محترق بود و گاهى از غلبهء مرهء صفراى محترقه و سوداى ردى محترق جلد مفسد مادهء شعر حادث شود . و گيلانى مىنويسد كه عروض اين هر دو مرض از مادهء صفراوى ساده نادر بود بلكه از صفراى محيه كه آن غليظ مخالط ببلغم كثير بود عارض شوند . و انطاكى گويد كه مادهء اين هر دو مرض خلط محترق است و فاعل آنها حرارت مفرط و صورت آنها نقصان شعر يا رفتن آن و غايت آنها فساد منابت او و بدين نامها بهر آن مسمى ساختهاند كه هر دو حيوان مسطور را عارض مىشوند . و هرگاه احتراق مفرط باشد جلد زير مو متقشر گردد و خلط مفسد موجب اين امراض و مانند آن از انتشار شعر به حكم عقل منحصر در شانزده قسم مىشود زيرا كه به سبب يكى از اخلاط اربعه بود و هر واحد يا از افساد خلط فى نفسه يا به يكى از اخلاط ثلاثهء ديگر باشد و بعلامات آن دريافت گردد و سريعتر در صحت آن باشد كه به سبب يكى از هر دو خلط رطب بود و بدلك و حلق زود سرخ گردد و ردىتر آن است كه از سودا باشد و در حدوث آنها از بلغم صرف نزد من توقف است . طريق تشخيص نوع مادهء اين هر دو مرض : بايد كه آن موضع را به آهستگى اندك بمالند و به سوى جلد آن نظر كنند اگر سفيدى و نرمى آن باشد و بدن صاحب او فربه بود و استكثار مولدات بلغم از اغذيهء باردهء رطبه و مفسدات آن از اشياى حريفهء مالحه و ابازير حاره كرده باشد و ديگر علامات بلغم يافته شود مادهء آن بلغم شور محترق باشد . و اگر زردى رنگ و خشكى آن موضع مع نحافت بدن و سرعت نبض و زردى قاروره و تلخى دهن و تشنگى و تقدم استعمال اشياى حريفهء مولد صفرا بود و پوست آن محل چنان نمايد كه گويا با جلد طائرى است كه موى او كنده باشند مادهء آن صفراى تيز باشد . و اگر كمودت آن موضع شبيه به جلد خاكآلود و قحل و شدت يبس آن باشد و صلابت نبش و صفائى قاروره يا غليظ مائل بكدورت و سياهى و مزاج سوداوى و تقدم استعمال اشياى مولد سودا بر آن گواهى دهد مادهء آن سوداى محترق باشد . و اگر سرخى رنگ و ترى موضع با سائر علامات غلبهء خون مثل حمرت لون جميع بدن و عظم و سرعت نبض و غلظ قاروره و كثرت نيكى و رطوبت محنزين يافته شود مادهء آن خون غليظ فاسد باشد . علاج : واجب است كه ابتدا از تنقيه به فصد و اخراج خلط غالب كنند بعد از آن استعمال مقرحات بر موضع نمايند تا آبله افتد و از آن مادهء ردى سائل شود و آن مثل سير و خردل و ثافسياست پس از آن ادويهء منبت شعر كه مسطور گردد استعمال كنند و رسانيدن آب بر موضع مرض مضر است . و اگر چاره نباشد شيح و پرسياؤشان و مرزنجوش و نمام در آب پخته بدان آب بشويند . بالجمله اگر به سبب احتراق بلغم بود بعد از نضج استفراغ بلغم بقى و مسهل گرم و حب ايارج كنند بعد از آن موضع را بپارچهء درشت و يا پياز عنصل بمالند و خردل و سير سائيده ضماد كنند . و اگر مرض قوى باشد عوض ماليدن آن موضع را شرط زنند . و اگر به سبب صفراى تيز باشد مسهل صفرا دهند و پارچه را در سركهء گرم تر سازند و تكميد آن موضع نمايند و روغن گل بمالند بعد آن گوگرد بسركهء تيز مالش نمايند . و اگر از سوداى احتراقى باشد