محمد اعظم خان ( ناظم جهان )

318

اكسير اعظم ( فارسى )

و چون سر كند زخم آن گشاده بود و اكثر آن باشد كه چند جاى سر كند و به آخر يكى شود و ردىتر از اين آن است كه انفجار او به سوى باطن شود پس بر هر عضوى كه بگذرد و آن را فاسد كند و از اين قبيل است كه به سوى جانبين مندفع شود و هر عضو قابل آن نيست كه در آن خارج حادث شود چنانچه در مفاصل خروج خراج نادر باشد پس اگر در آنجا خراج برآيد امر عظيم باشد و ماده سخت مفرط بود و بدترين و خبيث‌ترين خراجات آن است كه بر اطراف عضله كثير العصب قوى الحس برآيد كه الم و آفت او بيشتر باشد و خراجات مختلف باشند در مدت نضج ريم آنها به حسب خلط در لطافت و غلظ او و مزاج در حرارت و برودت و اعتدال او و به حسب فصل و سن و جوهر عضو و خراج نضج نيابد و ماده كه اندر آن است مستحيل بريم نگردد به سبب قلت حرارت غريزى در عضو و به سبب غلظ جوهر ماده و گاهى در باطن بگشايد و بحس ظاهر نشود به سبب غائر بودن ريم در گوشت و يا غلظ جلدى كه بر آن است و گاهى بر نضج ريم واقف شوند به سرعت و گاهى واقف نگردند به حسب جوهر او در غلظ پس به سرعت نرم نشود و اگرچه نضج يابد و در رقت پس به سرعت نرم گردد و حبسب لحم كه بسيار يا اندك بر آن باشد . اسباب خراج و وقوع به سوى ريم امتلا و كثرت ماده و فساد آن است و اسباب اين اسباب او تخمه و رياضات رديه است و امراضى كه به استفراغ ظاهر بحران نكنند و آفات نفسانى از غموم و هموم مفسد خون و نوعى از خراجات است كه آن را طرميسوس نامند و آن خراجيست كه منفجر شود و زيرا و شبيه بلحم جيد بيرون آيد بعده از آن ريم بار ديگر ظاهر گردد و قسمى از خراجاتست كه آن را تين گويند و آن خراج فرحى است مستدير سرخ كه صاحب او از تب خالى نباشد در اكثر امر و حدوث او در اكثر امر در سر بود و گاهى در غير آن حادث شود و سببش خون سوداوى كثير المقدار است كه رطوبات بلغمى بدان آميخته باشد پس قوام ماده و رنگ آن و نضج آن مختلف بود . دلائل خراج بودن ورم و جمع ريم زيادتى گرمى موضع ورم و سختى آن و ضربان و اشتداد وجع و احساس تمدد مفرط است . دلائل نضج كامل ماده خراج و پختن ريم علامت نرمى ورم و فرو رفتن او زير انگشت وقت لمس و سكون شدت درد و ضربان و ظهور اندك خارش در آن است احكام ريم بدان كه ريم جيد آن است كه سفيد و هموار بود و آن را بوى بد بسيار نباشد زيرا كه سفيدى ريم دليل قوت طبيعت است و هموارى قوام دلالت كند بر آن‌كه طبيعت در ريم فعل مستوى و تصرف تمام كرده و آن را نيك پخته و ريم متفق الانفعال از قوت هاضمه است و فعل او در عاصى و مطيع مختلف نيست و عدم شدت بوى بد دليل بعيدتر بودن او از عفونت قويست و ريم ردى آن است كه بدبو باشد دال بر عفونت نيست و هر ريم كه در بدن حاصل شود آن را لابدست از عفونت به سبب فعل حرارت غريبى و يا نضج يعنى طبخ مادهء ورم و يا تبريد به سبب ضعف حرارت غريزى و عدم حدوث حرارت غريبى در آن و در اين هنگام مستحيل بكيفيت ردى گردد و يا استحاله بنوع ديگر . مسيحى گويد خراجى كه جمع شود در آن مبائن گردد اجزاى عضو كه با هم متصل بود حتى كه فيما بين آنها فضائى به همرسد و اين يا عقب مرض ديگر باشد و يا به غير تقدم مرض ديگر بود پس اگر عقب مرض متقدم باشد آن مرض يا فلغمونى مفرد و يا فلغمونى مركب با حمره بود . و اگر به غير تقدم مرض ديگر باشد اين نزد تولد ماده در بعض اعضا يا انصباب او از عضوى ديگر به سوى آن بود پس تفرق ميان اجزاى آن كند حتى كه در آن فضا پيدا شود و در آن آن ماده جمع گردد و آن ماده اگر رطوبت باشد چون مدت بدان طول كند به انواع مختلفه متغير گردد و در آن اجسام شبيه سنگ و دردى زيت و دردى شراب و غيره كه در دبيله مسطور شد متولد شود و خراج كه جمع گردد . و اگر در باطن بدن باشد و لا سيما در عضوى از احشا معرفت او دشوار است . و اگر در ظاهر بدن باشد معرفت او سهل بود بدان چه لمس ادراك او نمايد از خاص ملمس او چون بر آن غمز كنند و گاهى جاى غمز خراجاتى كه جمع گردد مختلف بود به حسب نوع رطوبتى كه در آن مجتمع شود مثل رطوبت رقيق و ريم و خلط لزج مخاطى و عبيط دم و علقه و هر واحد از اين به لمس و غمز مدرك گردد . مؤلف خلاصة التجارب مىنويسد كه هر خراجى كه پديد آيد و بازگردد نيكو نباشد و هر خراج كه بر محلهاى گوشت‌دار افتد بهتر باشد جهت سرعت قبول نضج و اندمال و هر خراج بحرانى كه محل آن گشاده‌تر شود اولى بود جهت تمام آمدن مادهء مرض مقدم و هر خراجى كه كم صلابت بود بهتر باشد و زودتر پخته شود . علاج در اول امر فصد كنند و مسهل بارد دهند . و اگر خراج در اطراف بود و مانعى از قى نباشد قى بهتر از مسهل نوشته‌اند و از ماكولات غليظهء رديه پرهيز كنند و بتقويت قوت پردازند و نزد جمع شدن ريم تضميد به منضجات خفيفه كه در آن با وجود حرارت تغريه نيز باشد مثل خطمى و بزر كتان و خمير و انجير خشك و موم و زيت و كندر و زعفران نمايند و نطول به آب گرم سازند و نزد ظهور علامات نضج و نرمى ورم اگر از خود نشكافد انجبار او به ادويه مفجره اولى است